دکتر احمدینژاد / دکتری مهندسی و کارشناسی فرهنگی
محورهای اصلی گفتوگو:
• در ظاهر فرهنگ عمومی آسیبهایی را مشاهده میکنیم اما مبانی مستحکم است و کارکردهای خود را دارد.
• ساختارهای رسمی و غیر رسمی فرهنگ عمومی باید با یکدیگر همکاری و سازگاری داشته باشند.
• در مدیریت فرهنگی عمومی نابسامانی وجود دارد.
• فرهنگ عمومی باید با آموزش و توجیه همراه باشد.
• افکار ترجمهای از آسیبهای جدی در عرصهی فرهنگ عمومی است.
• اگر معیارهای ارزشیابی ما در فرهنگ عمومی وارداتی باشد نمیتوانیم شاهد رشد فرهنگ بومی باشیم.
• وقتشناسی، نظم و قانونیگرایی از شاخصهای پنهان فرهنگ عمومی است.
• جایی که شاخصهای فرهنگ عمومی را در کشور تعریف کند و مدیریت نماید وجود ندارد.
• ضمن تشکر لطفاً بفرمایید برآورد جنابعالی از فرهنگ عمومی کشور چیست؟
شاید بتوان به مجموعهی مبانی و رفتار، فرهنگ عمومی گفت. البته تعاریف و تقسیمبندیهای متعددی توسط صاحبنظران صورت گرفته است اما به عقیدهی بنده بروز بیرونی رفتار مردم و حساسیتهایی که در شرایط خاص بروز میکند فرهنگ عمومی نام میگیرد. امروز فرهنگ عمومی ما هم واجد نکات بسیار مثبت و انگیزاننده است و هم متاسفانه واجد نکات منفی است. البته اینکه عرض میکنم متاسفانه، به خاطر توقع و انتظاری است که ما از جامعه داریم. حرکت جامعه در کل یک حرکت متحول، پویا، طبیعی و رو به جلو است ولی در هر مقطع تاریخی هم که بخواهیم ارزیابی کنیم، نکات مثبت و منفی وجود دارد. از یک دیدگاه فرهنگی عمومی را به دو بخش تقسیم میکنیم. اول ظواهر رفتار جامعه است و دوم باطن رفتار مردم و یا باروریهایی که حرکتهای عمومی ملت را شکل میدهد. ظاهر رفتار مانند طرز لباس پوشیدن، آرایش کردن، مسکن و برخوردهای جزئی و باطن قضیه یک سلسله باورها و اعتقاداتی است که به صورت غیر مستقیم در رفتار ما تاثیر میگذارد. مثلاً اینکه ما در ایران یک حالت دشمن ستیزی داریم و یک شجاعتی در ملت ما وجود دارد که این در شرایط خاص بروز میکند و یا حساسیت نسبت به وابستگی به بیگانگان. این نکات را هر روز کسی بیان نمیکند ولی در شرایط خاص آشکار میشود و موقعیت کشور را تعیین میکنند یا یک نوع همبستگی یا حس دفاع از مظلوم در بین مردم ما وجود دارد که اگر مثلاً یک ایرانی در یک نقطه از دنیا مورد ظلم واقع شود همهی مردم در اینجا نسبت به وی احساس مسئولیت میکنند. فرهنگ عمومی در طول تاریخ از عوامل گوناگون تاثیر میپذیرد. در صد سالهی اخیر فرهنگ ما مورد هجوم قرار گرفت. در نتیجه اکنون در خیلی جاها ضعف داریم. در ظاهر تقلید از پوشش، معماری و ارتباطات اجتماعی و یا توسعهی بعضی مفاسد اخلاقی و اداری و در باطن نیز در جهات مختلف. البته گرچه ملت ما توانسته است طی سالهای مختلف در مقابل هجمههای سنگین مقاومت کند و اصول و مبانی خود را حفظ کند ولی این بدان معنا نیست که آسیبپذیر نیستیم. وقت شناسی، احترام به قانون و نظامات قانونی اینها هر روز بیان نمیشود ولی ممکن است مسیر حرکت یک کشور را تغییر دهد و یا سرعت رشد آن را تحت تاثیر قرار دهد و یا حتی میتواند روابط اجتماعی و نیز شکلگیری کانونهای تصمیمگیری را کاملاً تحت تاثیر قرار میدهد. اینها ظاهر نیست ولی تعیینکننده است. در این بخشها همبستگی ملی ما و احساس جمعی ما همواره مورد هجوم بوده است و اکنون نیز هست. البته اینها مبتنی بر مبانی دینی و اعتقادات مذهبی ماست که در طول صدها سال شکل گرفته و صیقل خورده است. در آخر عرض میکنم برآورد بنده از فرهنگ عمومی این است که در ظاهر آسیبهایی را مشاهده میکنیم اما مبانی محکم است و کارکردهای خود را دارد.
• چه سؤالات اساسی در حوزهی فرهنگ عمومی وجود دارد که باید به سرعت و دقیق به آنها پاسخ داد؟
بنده فکر میکنم برخی سوالها به رابطهی بین دولت و مردم مربوط است. یعنی از عوامل اصلی تاثیرگذاری بر رفتار مردم و یا فرهنگ عمومی، تصمیمات و رفتار دولت است.(دولت به معنای عام یعنی همهی قوا) دولت باید ترتیبی اتخاذ کند که تبعات رفتار خود بر فرهنگ عمومی را اندازهگیری و اصلاح نماید. نکتهی بعد مرز بین تبادل و تهاجم فرهنگی است. اگر فرهنگ ملتها به طور طبیعی تعادل داشته باشند یک تبادل فرهنگی اتفاق میافتد. یعنی نقاط مثبت یک فرهنگ گرفته و تقویت میشود و به کارکردهای مثبت و مفید تبدیل میشود. اما در حالت تهاجم از حالت طبیعی خارج و برای آن سرمایهگذاری میشود. برای تغییر دادن ظاهر و باطن فرهنگ عمومی یک جامعه برنامهریزی میشود. در اینجا دولت و مردم باید کارکردهایی داشته باشند. دولت باید یک مرزبندی بین تبادل و تهاجم فرهنگی انجام دهد و از فرهنگ عمومی درمقابل این هجمه پاسداری کند که البته دولت هنوز این وظیفه را برای خودش قائل نیست و یا در تشخیص این مرزها دچار اشتباه شده است و میبینیم خیلی اوقات کارگزاران دولت، خود تسهیلکنندهی هجمه میشوند. البته این بحث زیر شاخههایی دارد. وقتی ما میخواهیم با یک کشور تعامل بکنیم و مثلاً صنعتش را بگیریم، باید بدانیم ارتباط بین فرهنگ و صنعتش را چگونه تفکیک کنیم. الان یک جریان یک طرفه در دنیا برقرار شده است که به نام علم و تکنولوژی 90 درصد فرهنگ و 10 درصد هم علم تکنولوژی صادر میشود و نامش را علم و تکنولوژی میگذارند. یک سلسله دیدهبانان فرهنگی از ناحیهی نظام و دولت باید این را تفکیک کنند. نکتهی بعد تعریف و مرز بین کار فرهنگی و کار سیاسی است. امروز عدهی زیادی از افرادی که به دنبال کار سیاسی هستند(کار سیاسی به معنای به دست گرفتن قدرت و تاثیرگذاری در صحنههای سیاسی) آمدهاند و در صحنههای فرهنگی اقدام میکنند که این باید تفکیک بشود. نه اینکه اینها روی هم هیچ تاثیری ندارند ولی شما یک موقع به نیت کار صرف سیاسی کار فرهنگی انجام میدهید که این یک کار فرهنگی نیست بلکه کار فرهنگی- سیاسی است. یک سلسله مفایم عمومی نیز هست که دولت اینها را باید تعریف بکند. دولت به معنای کلی حکومت و نظام امامت. چوم نظام امامت یک نقطهی ایدهآل است ما میخواهیم به این سو رویم. حال وظیفهی حکومت و مردم چیست؟ مرز این دو در زمینههای مختلف کجاست؟ به عنوان مثال حفظ استقلال و فرهنگ عمومی برگردد به حضور فعال مردم در جامعه که این باید تعریف بشود. یکی از جاهایی که این باید متبلور شود امر به معروف و نهی از منکر است که حافظ و رشد دهندهی فرهنگ عمومی است و این باید در نظام امامت تعریف بشود. بالاخره این رابطه چگونه تنظیم میشود. مرز آن چیست و چه کسی از آن حمایت میکند. مسالهی دیگر مرز و شیوهی دخالت عوامل رسمی است. رسانهها و نظام آموزشی جزو عوامل تاثیرگذار بر فرهنگ عمومی هستند. اینکه اینها تا کجا و به چه شکلی باید حرکت کنند تعریف نشده است. البته نه اینکه تعریف نشده است ولی وقتی از بیرون نگاه میکنیم میبینیم مجموعهی رفتار اینها چهارچوب مشخصی ندارد. یعنی باید مشخص شود نظام آموزشی و رسانهها هر کدام باید چه بخشی از کار را عهدهدار شوند. این ناهماهنگی تشتت ایجاد میکند. نکتهی دیگر مشخص شدن محدودهی کار برای کسانی است که میخواهند در فرهنگ عمومی تاثیر بگذارند. بدان معنا که رسانه یا نظام آموزشی میتواند در آن واحد تمام مشخصههای فرهنگ را مطرح کند. هیچ برنامه و ساختاری اینگونه نمیتواند پاسخگو باشد. باید اینها را طبقهبندی کنیم. مثلاً چند سال فقط روی چند فاکتور کار کنیم و سالهای بعد روی بقیهی آنها. اینکه همه همزمان میخواهند همه چیز را تحت تاثیر قرار دهند به نظر من نابسامانی است. هرکسی با دیدگاه خود عمل میکند و تبدیل به یک بازار مکاره میشود که درآن واحد صدها پیام متناقض دارد. نکتهی بعد اینکه ساختارهای رسمی باید با ساختارهای غیر رسمی سازگاری پیدا کنند. در سازمان اداری تا ریال آخر محاسبه میشود ولی برای اجرای آن نیازمند همراهی عمومی است. برنامهی دولتی یک سیر فرضیاتی دارد که با واقعیتهای فرهنگی همراهی ندارد. مثلاً شما برنامهریزی اقتصادی میکنید بدون اینکه بیان کنید و این برنامه مبتنی بر این است که مردم از حق خود بگذرند، ایثار کنند، وجدان کاری داشته باشند، رعایت قانون و دقت در امور در حد اعلا باشد و روحیهی همکاری وجود داشته باشد. با این فرضیات برنامهی شما میخواهد اجرا شود در حالی که واقعیات منطبق بر فرضیات شما نیست. حال چه اتفاقی میافتد. شما طراحی میکنید اما بازدهی ندارد و یا بازدهی مورد نظر شما را نمیدهد. پس یا باید واقعیتها را لحاظ کنیم و یا اینکه همزمان برای ارتقاء آنها برنامهریزی داشته باشیم. مقام معظم رهبری چند سال قبل فرمودند وجدان کاری و انضباط اجتماعی. این دو شاخصهی است ولی با مطالعه در مییابیم که این دو، صد شاخه دیگر را نیز شکل میدهد و اگر این دو اصلاح شود خیلی چیزهای دیگر که در پی اینها هستند نیز اصلاح خواهند شد. ولی باید اولویتبندی داشته باشیم. مثلاً در رانندگی برای یک تخلف جریمهی سنگینی در نظر میگیریم بدون اینکه مردم را توجیه کنیم. وقتی فشار قانون زیاد باشد منجر به ارتباطات غیر رسمی میشود که آن را خنثی میکند و تبدیل به فسادهای مختلف میشود. پس باید سازگاری داشته باشد. ما باید با ابزار روز علوم اجتماعی میزان تحمل اعمال قانون را اندازه بگیریم و در کنار آن برای ارتقاء فرهنگ عمومی برنامهریزی میکنیم. ما امروز جمعیت متمرکز داریم و تاثیر رفتارها بسیار بالاست. صد سال پیش ممکن بود در دنیا اتفاقی بیفتد و مدت زیادی طول بکشد تا خبرش به کشور برسد. اما الان اصلاً فاصلهای نیست. به طور مثال اگر تعدادی از رانندگان بخواهند به شیوهی خاصی رانندگی کنند این در طول دو سه هفته روی وضعیت ترافیک شهر تاثیر میگذارد.
• آسیبهای فرهنگییی که منجر به انحراف از اصول و معیارهای جامعهی ایرانی اسلامی ما میشود کدام است و چه پیشنهادهای کلی و عملی برای آن دارید؟
یکی از آسیبهای مهم کاهش اعتماد دولت- ملت است. ما سالها در شرایطی به سر بردیم که اعتماد دولت و ملت نسبت به هم به اندازهی حداقل ممکن بود. با پیروزی انقلاب این اعتماد جهش پیدا کرد و اعتماد زمینهساز بسیاری از تصمیمات و اقدامات بزرگ شد. ما استقلال به دست آوردیم، نظام جمهوری اسلامی بر پا کردیم، از سرزمینمان دفاع کردیم و توانستیم الفت عمومی و خودباوری را تقویت کنیم. امروز این اعتماد در معرض آسیب است. هم تهاجمات بیرونی این نقطه را هدف گرفته است و هم بی توجهی کارگزاران حکومتی (رفتار دولت). خیلی مواقع روی کاغذ یک رفتار تنظیم میشود اما در صحنهی عمل بیاعتمادی را تشدید میکند. تغییرات مکرر در تصمیمات، اتخاذ تصمیمات متناقض و عدم پیشبینی آسیبی که بر مردم وارد میشود همهی اینها روی این اعتماد تاثیر میگذارند. این یکی از شاخصههای مخفی فرهنگ عمومی است که بیان نمیشود اما کارکرد خود را دارد و یکی از عواملی که موجب کاهش نفوذ تصمیمات دولت میشود و بازدهی را به شدت کاهش میدهد کاهش اعتماد عمومی است که یکی از آسیبهای جدی است. دومین آسیب متوجه مبانی دینی است که البته تا کنون آسیب ندیده است ولی مورد هجمه است. فرهنگ عاشورا، شهادت، ایثار، تقوی که مهمترین عامل خود نگهداری افراد و هماهنگی آنها با قانون و حفظ محیط سالم اجتماعی است اینها امروز در معرض هجوم سنگین دشمن و آسیبپذیری است. رشد یک طبقه به عنوان روشنفکر که صرفاً مصرفکننده و توزیعکنندهی کالاهای بیگانهاند یعنی اصولاً تولید فکر نمیکنند. نقش اصلی روشنفکر تولید فکر در راستای ارزشهای مورد قبول جامعه و رشد فرهنگ عمومی در جهت مطلوب است. اما یک سلسله تاجر اندیشه هستند که اسم خود را روشنفکر گذاشتهاند و اتفاقاً هر چقدر در واردکردن، توزیعکردن و مصرفکردن فرهنگ بیگانه تلاش میکنند بیشتر به عنوان روشنفکر مطرح میشوند. چون قشر روشنفکر در فرهنگ عمومی تاثیرگذار است پس این نیز یک آسیب جدی است. امروز در نظام سلطه سازمانهایی تشکیل شدهاند که به ارائهی تئوریهایی میپردازند که در کشور خودشان هم اجرا نمیشود. این ظاهر فکری و روشنفکری دارد و باطن آن سلطه و استعمار و تخریب فرهنگ است. این تئوریها را صرفاً برای مصرف روشنفکران داخلی ارائه میکنند و بعد هم از اینها حمایت سیاسی و مالی میکنند. سازمانهایی وجود دارد که به افراد جایزه میدهند در همهی زمینهها مرد سال انتخاب میکنند نتیجهی این کار ترویج خودباختگی در مقابل دیگران است و همچنین بیارزش تلقی کردن آنچه که خود داریم و این آسیب بسیار بزرگی است که میتواند همهی بنیانها را متلاشی بکند. روی این مساله سیستماتیک کار میشود. بعضی مواقع افرادی به طور انفرادی به یک نقطهی انحرافی میرسند و آن را بیان میکنند. این خیلی تاثیرگذار نیست و فرهنگ به طور معمول در تعامل است. اما وقتی به طور سازمانی و پشتیبانی شده هدایت میشود این یک خطر است. البته این صرفاً وظیفهی دولت نیست وظیفهی اندیشمندان ملت است. در کشورهای غربی روشنفکران و اندیشمندان در غالب منافع ملی حرکت میکنند یعنی ساختارهای خود را نمیشکنند اما عدهای جعلی درست شدهاند و فقط واردکننده، ترجمهکننده و مصرفکننده هستند و از خود چیزی ندارند. مثلاً در تعاریف مختلف دین، حکومت و... به منابعی که دیگران برایشان تعریف کردهاند رجوع میکنند. هم مجموعهی دولت باید برای این موضوع برنامههایی طراحی بکند و هم روشنفکران مستقل که منافع ملی را ترجیح میدهند باید در مقابل اینها صفآرایی کنند. یعنی هم باید مقابله فکری بکنند و هم افشا بکنند. چون مقابلهی فکری تنها برای کسانی است که دارای فکر است ولی توزیغکننده را باید افشا کرد. یعنی باید وارد بحثهای علمی شویم و پاسخهای علمی بدهیم. چون مثلاً برای یک قاچاقچی بحث علمی چندان اهمیتی ندارد چون فقط به منافع خود میاندیشد.
• نقش و سهم فرهنگسازان (رسانه، دانشگاه) در رفع یا ایجاد آسیبها چگونه بوده است؟
از جمله عوامل فرهنگساز تاریخ، خانواده، مراکز آموزشی، رسانه ها و دولت هستند. امروزه یک متغیر دیگر هم وارد میدان شده است که رسانههای بیگانهاند. طراحیهایی که برای تحمیل فرهنگ غرب و جهانیسازی صورت گرفته از عوامل مؤثر است. البته به جای دانشگاه بنده مراکز آموزشی را میگویم. ایراداتی هم به دانشگاه و هم به رسانهها وارد است. تا قبل از انقلاب، دانشگاه ما کاملاً در اختیار واردات فرهنگ غربی بود و البته همهی افراد غربزده نبودند ولی ساختارها و هدایتها به سمتی بود که مروج فرهنگ غرب بود. انقلاب و انقلاب فرهنگی تا حدودی این را مهار کرد. یکی از اهداف انقلاب فرهنگی تولید علم بود. یعنی دانشگاه مولد علم شود و پاسخگوی نیازهای روز جامعه باشد که این تا حدودی محقق شده است. اما اگر نسبت بگیریم کل فعالیتهای دانشگاه مطلوب نیست بلکه بسیار ضعیف است. چرا که در چندین سال بعد از انقلاب حجم دانشگاهها و فعالیتهای دانشگاهی دهها برابر شده است در حالی که حجم تولید علم به این نسبت رشد نکرده است و همچنان دانشگاههای ما واردکننده و مصرفکنندهی علم هستند. مدیریتهایی که در آموزش عالی ما حاکم بوده است غیر از مقاطع بسیار کوتاه این تسلط و احاطه را نداشتهاند که این ارتباط را تنظیم بکند و جنبههای رشد علم را تقویت بکند یا اگر هم طراحی کردهاند بسیار ضعیف بوده است. به همین علت ما میبینیم که واردات 90٪ فرهنگ و 10٪ علم است. البته نه به لحاظ حجم بلکه به لحاظ تاثیر. وقتی ما علوم را طوری آموزش میدهیم که منجر به خود باختگی شود و باعث احساس حقارت شود یک کار ضد فرهنگی است. علوم هم میتواند در مبنای دینی و الهی تنظیم شود. حتی اگر علوم تجربی هم باشد میتواند بر مبنای سکولاریزم تنظیم شود. این در تار و پود هم تنیده است و قابل تفکیک به این معنا نیست. نمیشود تمام مبانی ارزیابی ما، ارتقاء ما، ثبوت علمی ما و ارزشیابی علمی ما متکی بر معیارهای وارداتی باشد و منتظر این باشیم که این تولید یک فرهنگی بومی را رشد بدهد. مشخصههای فرهنگی افرادی که وارد دانشگاه میشوند در بدو ورود قویتر از زمانی است که خارج میشوند. معنای آن این است که کارکرد دانشگاه در مجموع مثبت نیست. من بخش عمدهی آن را به عهدهی مدیریت آموزش عالی میدانم. گرچه در این موضوع استادان و دانشجویان نقش مهمی دارند ولی باید آموزش عالی راهها را در تدوین برنامهها ببیند. محور استعمار نو بر تربیت نیروی انسانی است و صدها دانشگاه در کشورهای مختلف برای این کار تا"سیس شدهاند. ساختارهایی تعریف کردهاند و طی دهها سال تجربه کردهاند. وقتی یک نفر از جهان سوم یا کشوری غیر از کشورهای غربی وارد دانشگاه شد داخل یک چرخهی تولید قرار گیرد و وقتی بیرون رفت مبانی ذهنی وی تغییر کرده باشد. یعنی به فرهنگ خودی بیتوجه و کم توجه باشد و نسبت به فرهنگ غرب و بیگانه پر توجه. یعنی ارزشهای خودی در ذهن وی تحقیر و ارزشهای غربی تقویت میشود. البته هر چه در غرب است بیارزش نیست. مطالبی وجود دارد که ما در اعتقادات خود داریم ولی آنها در عمل دارند و نتیجهاش را نیز میگیرند ولی هیچ وقت آن را منتقل نمیکنند مانند وقتشناسی، نظم و قانونگرایی که در بسیاری از کشورهای غربی به عنوان شاخصهای پنهان فرهنگ عمومی است. متا"سفانه روشنفکران ما به این مسائل توجه نمیکنند. اصلاً از زمان مشروطه که روشنفکری مطرح شد یک سری ظواهر و آن هم تخریبیاش را وارد کردند (مثل کراوات، بیبندوباری و...) یعنی یک سری ضایعات غرب را وارد کردهاند. اینها هیچکدام به عنوان شاخص فرهنگی مطرح نمیشود. یعنی با اینها به علم و تکنولوژی نرسیدهاند. ولی چون با معیار خودشان حرکت کردهاند اینها را هم داشتهاند. الان برای این مطالب دانشگاه باید چارهای بیندیشد. متا"سفانه سیاستزدگی آموزش عالی آن هم از نوع جناحی و حزبی و گروهی مانع از این است که افق دید را گسترش بدهند و به این مسائل توجه بکنند. معنای آن این است که اساتید و دانشجویان کار نمیکنند. خیلی انسانهای دلسوزی هستند که در این زمینهها تلاش میکنند اما وقتی بحثهای اصلی درست تنظیم نشود اینها هر چقدر هم که زحمت بکشند بازدهی مطلوب نخواهد داشت. در رسانهها نیز یک سری تعاریف انحرافی نهادینه شده است. رسانه باید در خدمت منافع ملی باشد و در خدمت فرهنگ عمومی. امروز بسیاری از رسانههای ما رسانهی سیاسی– فرهنگی است. یکی میگوید مطبوعات رکن چهارم دموکراسی است. یکی دیگر میگوید از نان شب واجبتر است. البته خیلی مؤثر است ولی چهارچوب آن مشخص نشده است. مثلاً اینکه چه کسی نویسندهی خوبی است و تا کجا باید پیش برود. دانشگاه ما در رشتههای مختلف روزنامهنگاری، ارتباطات و... دانشجو تربیت میکند اما چه چیزی به او ارائه میشود و چه انتظاری از او داریم. این باید متناسب با شاخصهای فرهنگ عمومی موجود تعریف شود . نباید آن را غیر واقعی تعریف کنیم. باید نقاط بهینه را پیدا کنیم و ارتقا دهیم. البته بعضی رسانهها در جهت منافع ملی و فرهنگ تثبیت و تقویت عناصر مثبت فرهنگ عمومی ضربه میزند. یک ملت وقتی میخواهد رشد کند نیازمند محبت، الفت قلوب و آرامش است و این الفت قلوب و محبت یک مشخصهی فرهنگی است. بعضیها وقتی حرف میزنند دنبال مسائل سیاسی هستند. حتی مثلاً به فرهنگ عاشورا ضربه میزنند چون میبیند اعتقاد عاشورا و فرهنگ حسینی یک شاخصهی بسیار تعیینکننده در فرهنگ ماست، ما را مستقل و حفظ میکند و از برگشت سلطه جلوگیری میکند. به ملت ما برای مقابله با استیلاطلبی مستکبرین یک نوع جسارت و شجاعت میدهد. نقش اینگونه برخوردها خیلی زیاد است. خصوصاً در کشور ما گسترش پیدا کرده و افراطی است. اصلاً مشخص نیست شاخصها را از کجا میآورند. مثلاً یک مسئول میگوید استاندارد جهانی برای هر چند نفر فلان تعداد روزنامه است. استاندارد را چه کسی تعریف کرده است. چرا در واشنگتن فقط یک روزنامه آن هم تحت کنترل کامل وجود دارد؟ این مسائل استاندارد بینالمللی ندارد. یعنی مشخصات فرهنگی فقط با لباسی خودی قابل استانداردسازی است. ما باید ببینیم مثلاً در کشور چقدر به قانون احترام میگذارند. چه تعداد انسان برای فرار از مالیات دروغ میگویند. بعضی مواقع در اول انقلاب وقتی تصادف میشد مردم میبخشیدند و میرفتند. این نشاندهندهی این است که یک شاخصهی فرهنگی پنهانی هست که شخص را وادار به این کار میکند و این را میتوان اندازه گرفت. انسان برای گذر از قانون آیا حاضر است رشوه بدهد با تلقی اینکه قانون اشتباه است یا اینکه خود را محق میداند. با این معیارها اندازهگیری کنیم نه با تعدادی کاغذ که چاپ میشود. چون آن استاندارد قطبی است. مثلاً یک گروه همزمان سی روزنامه در میآورند حالا بدون توجه به محتوای آن بگوییم کشور رشد کرده است! باید ببینیم در مدتی که فلان روزنامه چاپ شده است چه تا"ثیری روی مردم گذاشته است. مثلاً وحدت ملی تقویت شده است یا اینکه مردم نسبت به هم حالت جنگ گرفتهاند. اعتماد به دولت، وجدان کاری، عرق ملی، کاهش یافته یا تقویت شده است. مثل آتاتورک که اگر همهی مردم ما کراوات بزند، کشور ما پیشرفت میکند. یعنی با نازل شدن سطح و با واژههایی مثل استاندارد و علم سطح آن بالا نمیرود. باید ببینیم نیاز جامعه چیست. مثلاً همه باید کتاب بخوانیم و فرهنگ کتابخوانی را رایج کنیم ولی این هم نمیتواند معیار بینالمللی و استاندارد جهانی باشد که مثلاً هر کس باید روزی 8 ساعت کتاب بخواند. و یا اینکه شمارگان کتاب فلان تعداد باشد و ما برای اینکه به استاندارد برسیم به هر مطلب نادرستی اجازه بدهیم از بیتالمال استفاده کند و چاپ شود. اینکه پیشرفت نیست. دل بعضی افراد به این خوش است که یونسکو از آنها تعریف بکند. این یک نهادی است که در ساختار سلطهی جهانی تعبیه شده است و هیچ وقت فقط به دنبال فرهنگ ملتها نبوده است بلکه به دنبال تحمیل یک فرهنگ واحد به ملتهاست.
• عقل جمعی در ایران به چه معنایی است و آیا تبعیت از آن دیده میشود؟ کدام مرجع این عقل جمعی را رهبری میکند؟
عقل جمعی تعاریف مختلفی دارد. یک سری ویژگیهای فرهنگ در همهی ملتها هست که در شرایط خاص بروز میکند. مثلاً تا شش ماه قبل در کشور ما فضا اینجوری بود که همه با هم دعوا دارند. یک دفعه با تهدید آمریکا مواجه شدیم بلافاصله مردم اختلافات را کنار گذاشتند و در بیست و دوم بهمن ماه یک راهپیمایی کمنظیر در تاریخ انقلاب برگزار کردند. خیلیهایی که در صحنههای سیاسی در نقطهی مقابل هم بودند در کنار هم در خیابان راه میرفتند و یک حرف میزدند. این نشان میدهد که شاخصهای هست. شاید به یک تعبیر مجموع شاخصههایی که آنگونه عمل کردهاند را عقل جمعی بنامیم. یعنی باورهایی که وجود دارد عمومی است و جایی ثبت نشده است و هر زمان بیان نمیشود. مثل روزنامهها نیست و در دستور کار روزمرهی رسانهها و مردم نیست. اما در واقع کارکردهای خود را دارد. شاید به این عقل جمعی میگویند. طبیعی است که گروههای سیاسی و عناصری که میخواهند بر سرنوشت کشور حاکم شوند دنبال هدایت این عقل جمعی هستند. خیلی وقتها ممکن است این عقل جمعی را با فضا سازی کاذب فریب دهند. مثلاً خطر کاذبی ایجاد کنند تا بهرهای ببرند یا یک تقابل کاذبی را تعریف کنند و بهره بگیرند. یکی از ویژگیهای مردم ما حمایت از مظلوم است. این یک شاخصهی فرهنگی است. اینکه مثلاً به سیلزدهها کمک میکنند و یا از مرگ عدهای حتی بیگانه ناراحت میشوند و هر کاری که بتوانند برای آنها انجام میدهند. حالا ممکن است کسانی یک مظلومیت کاذب ایجاد کنند و سپس بهرهبرداری کنند. اما در مجموع در کشور ما در طول صد و پنجاه سال اخیر در بیشتر اوقات عقل جمعی ملت ما را رهبران مذهبی هدایت کردهاند و مردم ما نسبت به معیارهای مذهبی واکنشهای بسیار مثبت نشان دادهاند و یا به تعبیر دیگر مشخصههای مذهبی در کشور ما نهادینه شده است و عامل اصلی بسیاری از جهشهای اصلی و حرکتهای استقلالی در کشور است. آن عقل جمعی عمدتاً توسط مذهب و رهبری هدایت میشود.
• آیا میتوان عناصر فرهنگ ایرانی– اسلامی را به شاخصهایی تبدیل کرد که میزان تاثیرگزاری و تاثیرپذیری فرهنگی امکانپذیر باشد؟
در بعضی موارد میتوان این کار را کرد. مثلاً میزان اعتماد، روحیهی حمایت از مظلوم و... را میتوان در حوادث مختلف اندازهگیری کرد. یک حساسیت را به جامعه تزریق کنیم و بازخورد آن را بگیریم. مثلاً در راهپیمایی 22 بهمن یک عناصری را در تبلیغات وارد میکنیم و یک حجم تبلیغاتی را وارد جامعه میکنیم بعد خروجی آن را میتوان اندازه گرفت. سال بعد این را تغییر دهیم و اگر در طول بیست سال اینها را اندازیگیری کنیم یک سری جداول و منحنیهایی بدست میآید. مثلاً به محرومین جامعه کمک کنیم. میخواهیم یک سری از شاخصهای پنهان را تحریک کنیم. اما چقدر تحریک کنیم. البته اینجا یک تبدیل کمی به کیفی است و این کار سختی است و به سادگی امکانپذیر نیست. مثلاً رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی یک معیار خوبی برای اندازهگیری قانونگرایی است. میزان تخلفات هر روز ثبت میشود و همچنین سایر بزههای اجتماعی ثبت میشود. میتوان هر کدام را ریشهیابی کرد و تغییراتش را اندازهگرفت و سپس نتیجهگیری کرد.
• آیا میتوان گفت که فاصلهی میان روشنفکر و طبقهی تحصیلکردهی ما به کمترین میزان ممکن در دنیا رسیده است؟ این چه پیامدهایی میتواند داشته باشد؟
اگر این فاصله به میزان درک و رفتار است به نظر من کم نشده است. در صدر روشنفکری دفاع از منافع و فرهنگ ملی است. آیا ما در جامعهی روشنفکری خودمان چنین چیزی را میبینیم. یعنی در یک راستا حرکت نمیکنند. این یک واردکننده و مصرفکننده است. روشنفکر غربی براساس منافع آمریکا تولید میکند که تسلط بر دیگران است و برای تسلط نیاز به تخریب فرهنگی دارد و یا جایگزین فرهنگ. حال وی تولید میکند و روشنفکر ما توزیع میکند. و اصلاً اینها در یک رقابت نیستند. که فاصلهشان را بتوان اندازه گرفت. یعنی او در کمال به یک نقطه اوج رسیده است و این هم میخواهد به آن نقطه برسد یعنی ما نمیتوانیم این را مثل تکنولوژی ارزیابی کنیم. مثلاً بگوییم آیا این صنعت خودرو سازی ما به سطح اروپا رسیده است یا نه؟ آن را میتوان روزی به سطح اروپا برسانیم (یعنی قابل اندازهگیری است)؟ اگر بگوییم همیاری و همکاری شاید بتوان گفت. چون روشنفکر داخلی تولیدات روشنفکر غربی را توزیع میکند. ممکن است خودش هم متوجه نباشد. نمیگوییم حتماً عامدانه و عالمانه است. ما میبینیم قشرهایی به نام روشنفکر درست شده است که کاملاً توزیع کنندهاند و در بین آنها هماهنگی است. اما از نظر کیفی اصلاً قابل قیاس نیست که مثلاً بگوییم که روشنفکر داخلی هم به همان اندازه برای حفظ منافع ملی خودش، تولید و جوش و خروش دارد. بعد از انقلاب لایهای از روشنفکران دینی آمدند که در خدمت انقلاب هستند و میبینیم ادبیات و فرهنگ انقلاب بسیار رشد کرده و همچنین مشاهده میکنید که انقلاب اسلامی در دنیا مطرح است و سینه به سینهی آمریکا ایستاده است و تنها عاملی است که در مقابل نظام سلطه ایستاده است. گرچه مثل گذشته یک بلوکبندی مشخصی وجود ندارد (شرق و غرب) اما از آمریکای جنوبی تا شرق آسیا، آمریکا در مقابل یک چیزی موضعگیری میکند که وقتی آن را باز میکنیم میبینیم انقلاب اسلامی است. این حاصل کارکردهاست. عناصر فرهنگی دینی هم کار کردهاند اصلاً در تاریخ ما نبوده است. البته نمیگوییم در این زمینه موفق بودهایم دانشگاهها، حوزهها و وزارت ارشاد ما از تقاضای زمان عقبترند. البته از تقاضای کمی زمان و نه کیفی. به تمام بحثهایی که در دنیا وجود دارد در حوزه و یا دانشگاه پاسخ داده شد و یا میشود ولی این پاسخ در سطح دنیا باید مطرح شود و به دست مصرفکنندگان برسد. به لحاظ کمی آنقدر متنوع باشد که برای همه گروهها در سنین مختلف، زبانهای گوناگون و فهمهای مختلف قابل درک باشد. یعنی از یک موضوع صد کتاب تهیه شود. ما در این بخش چه در داخل و چه در خارج کشور از تقاضای روز عقب تریم. بعضی ها می گویند کتاب های اصیل و بر پایه ی دین در داخل کشور و دنیا خریدار ندارد. این حرف دروغ و استعماری است. واقعاً تقاضا هست. بعضی کتاب ها که خوب و به زبان درست و برای بخش خاص نوشته شده است در کشور خودمان بیشترین شمارگان را دارد. شاید بتوان گفت در دنیا امروزه گرایش به مذهب و فرهنگ انقلابی همه ی گرایش ها را زیر پا گذاشته است و به سرعت پیش می رود.
•اهمیت ندادن به علوم انسانی و توجه بیش از حد به علوم تجربی از کجا ناشی می شود و چه پیامدهایی دارد؟
قبل از انقلاب تمامی عناصر زبده ی ما در رشته های علوم تجربی یا پزشکی و مهندسی و رشته های وابسته تحصیل می کردند و آنها که هیچ جا قبول نمی شدند به علوم انسانی مراجعه می کردند. چه در دوره ی دبیرستان و چه در دانشگاه. یا کسی که می گفتند اصلاً نمی خواهد ادامه ی تحصیل دهد و فقط می خواهد یک لیسانسی یا دیپلم بگیرد سراغ این رشته می رود. اما بعد از انقلاب رشته های علوم انسانی و حوزه های علمیه کشور متحول شد. این به لحاظ کمی قضیه که خیلی توجه شده است. در بخش هنر این همه کار شده است و این همه کارگردان و بازیگر و... داریم. این ها در همین دانشگاه ها تربیت شده اند. امروز ما چقدر طلبه ی فعال داریم که با دنیا هم ارتباط دارند. یک زمان وقتی کسی لیسانس علوم سیاسی می گرفت اصلاً کاری برایش نبود ولی امروز زمینه های اشتغال در این رشته فراوان است. یعنی از علوم تجربی و مهندسی کم ندارند. البته هنوز به آن حد نرسیده است(چون دیگر رشته ها بعد مادی زندگی مردم را شامل می شود) اما رشد خوبی داشته اند ولی مشکل ما کمیت نیست بلکه کیفیت است. یعنی دانشگاه وقتی تصمیم گرفت حوزه ی علوم انسانی را تقویت کند مبانی علوم خودی را تدوین نکرد بلکه باز هم وارد کننده شد. در این زمینه هر چقدر بیشتر وارد کنیم بیشتر خرابکاری می شود. نمی گوییم انسان های بدی داریم ولی مدیریت باید این را لحاظ کند. وزارت علوم در سال 68 یکباره تصمیم گرفت خیل عظیم دانشجویان را بدون هیچ گونه کنترل و برنامه ریزی جدی برای تحصیل به کشورهای غربی اعزام کند و هر کس در هر رشته ای که تقاضا کرد با هرینه ی بیتالمال می تواند تحصیل کند و دانشجویان را در نظام سلطه ی فرهنگی رها کردند. خیلی از این ها اصلاً تزی که دارند به درد ایران نمی خورد و کمتر کسی رفته و گره ای از کار کشور باز کرده و برگشته است. همه رفتند و گره های آنان را باز کردند و می بینند که ستون صنعتی و تجربی ما با آنها قابل قیاس نیست. حال دانشجو سرخورده می شود و می بیند توانایی هایی که زحمت کشیده و در خودش به وجود آورده است حال نمی تواند از آن استفاده نماید و بعد بی انگیزه و بی اعتماد می شود. ما یک نفر را به انگلیس اعزام می کنیم برای خواندن رشته ی علوم سیاسی. آیا مبانی علمی یی که در آنجا آموزش می دهند خدشه ناپذیر است. ما بهترین نیروها را به دست دشمن می دهیم و می خواهیم آنان را برای ما تربیت کنند. آن ها اگر دنبال ارتقاء سطح زندگی دنیا بودند این شکاف ایجاد نمی شد و اصلاً جنگی نبود و استعمارگر و استعمار شده ای وجود نداشت. من همان موقع به مدیران آموزش عالی عرض کردم که این ها را نسبت فضای آنجا توجیه می کنیم. بگوییم که تحت سلطه بوده ایم و تازه آزاد شده ایم و مشکلاتی داریم و خصوصیات آن ها را نیز بگوییم. این وظیفه ی دولت ماست. ما زبدهترین نیروها را بدون هیچ آموزش و توجیه و تجهیز فکری به دست کسی می دهیم که علناً در نقطه ی مقابل ماست. این خیلی ساده لوحی است که ما فکر کنیم آن ها در علم خنثی عمل خواهند کرد. یعنی مباحث سیاسی را وارد علوم نمی کنند و دستاوردهایشان را واقعاً در اختیار ما قرار می دهند و نیروها را برای ما تربیت می کنند. امروز یک وسیله برای حفر چاه به ما نمی دهند حال چگونه انتظار داشته باشیم نیرویی تربیت کنند که مشکلات ما را حل کند و این مساله هر چقدر تشدید شود فاصله ی صنعت و دانشگاه ما بیشتر می شود.
منبع: فرهنگ عمومی_اداره کل پروژه های سیما_ به کوشش سعید کرمی/سید محمد موسوی جزایری_1381
|