خلاصهای از داستان راز کوچک:
«وجی» سی و پنج ساله، همسر «مختار»، زنی است خانهدار. دو فرزند دارد. دخترش، «فرخ»، هفده ساله و «رضا» دو ساله. «وجی» پس از مدتها تحمل درد شدید در ناحیهی شکم، سرانجام در بیمارستان بستری میشود. به دنبال چندین آزمایش و عکسبرداری و... تحت عمل جراحی قرار میگیرد. در انتهای معده و ابتدای رودهی بزرگ، غدهای درشت، بدخیم و ریشهدوانیده قرار گرفته، که امکان جراحی و بیرون آوردنش نیست. پزشکان یقین میکنند که معالجه نخواهد شد. با این وجود، در بیمارستان نگهش داشته و به شیمیدرمانیاش میپردازند. «وجی» امیدوار، بیصبرانه در انتظار بهبودی و ترخیص شدن، چشم به راه است. او در طول دو ماه و نیم بستری، با بیماران زیادی آشنا میشود. آنها یک روز ناراحت و بیمار میآمدند، چند روزی در اتاق او بستری شده و تحت درمان قرار میگرفتند، معالجه شده و یک روز خداحافظی کرده و میرفتند. «وجی» میماند! وجی فقط یک نفر را به خاطر داشت که معالجه نشد و مرد. همان روزهای اول، خانم «امینی» را دیده بود. لاغر و پریدهرنگ؛ بیشتر وقتها قدم میزد، در سکوت، با دستهای بغل کرده؛ دائم قسمت چپ سینهاش را نوازش میکرد؛ آنجا که غدهی سرطانی جا خوش کرده بود. بقول وجی، انگار خانم امینی یک راز داشت: «راز کوچک». رازی که میخواست تنها از آن خودش باشد!
خانم امینی دو ماه بعد میمیرد! «وجی» نمیدانست چطور خانم امینی که خودش پرستار بود، نفهمیده سرطان دارد؟! و به خود میگفت: «من سرطان ندارم. اگر داشتم میفهمیدم!»
«حسن آزرمی» در اتاق مجاور بخش زنان بستری است. «وجی» ابتدا با صدایش آشنا شده بود! او مدام با تلفنی که پشت دیوار اتاق «وجی» نصب بود، با نامزدش «اشرف» حرف میزد. حرفهای طولانی و عاشقانه! حرفهایی از سر عشق و علاقه، گاه کودکانه و گاه گستاخانه، که باعث خنده و تفریح پرستارها و عصبانیت و انزجار «وجی» میشد! در این مواقع گوشهایش را میگرفت تا نشنود. خوشحال بود که تلفن ندارد. میترسید دخترش «فرخ» مثل اشرف (نامزد آزرمی) مدام پای تلفن بنشیند به حرف زدن!
«وجی» یک روز که برای قدم زدن به راهرو میآید، «آزرمی» را میبیند. از دیدنش به شدت شوکه میشود! مردی بسیار جوان، با پای مصدوم و عصایی در دست. چشم چپش پانسمان بود. این همه جراحت و صدمه، آن همه شور و سرزندگی؟
حال وجی هر روز وخیمتر میشود. قبلا درد کشنده هفتهای یک بار به سراغش میآمد. حال هر روز و هر شب میآمد. درد که میآمد، تا مرز مرگ پیش میبردش و تا اغما رهایش نمیکرد. «مختار» گاه تنها و گاه با «فرخ» به ملاقاتش میآمدند. اما رضایش را نمیآوردند. فرخ میگفت: «مامان! غصه نخور؛ رضا عادت کرده؛ گاهی اصلا یادش نمیافتد! (مادر را فراموش کرده)». وجی میشکست؛ له میشد. چقدر زندگی بیرحم و ناجوانمرد است! تلخی این واقعیت کشنده، که در بیرون از اتاق او زندگی همچنان جاری است و عزیزانش هم اگر لازم باشد فراموشش خواهند کرد، داشت خردش میکرد. تا این که یک روز صبح زود، در بیمارستان و بخش آنها غوغایی برپا میشود. تخت و ملحفه و... بود که میآوردند و در اتاقها و راهروها و حتی پاگردها قرار میدادند و بعد تعداد زیادی مجروح آوردند! مجروحین حملهی اخیر در جبهه را آوردند. اکثراً جوان بودند و کم سن. به شدت مجروح و دردمند، اما صبور و ساکت. یکی پا نداشت و دیگری چشم؛ آن یکی دست داده بود و دیگری گوش و بینی. و آن یکی که در سکوت و مظلومانه شهید میشد. «وجی» ساعات و دقایقی که درد امانش میداد، در راهرو، روی صندلی، کنار پنجره مینشست و شاهد رنج و درد مجروحین بود. اما ناخودآگاه از شکوه و عظمت روح و ارادهشان لبریز و سرشار میشد. حالا دیگر حتی آزرمی و حرفهایش آزارش نمیداد. یک روز از مددکاری که به دیدارش آمده بود، دربارهی آزرمی شنید: «او جوانی است بیست ساله و عاشق یک دختر کم سن مدرسهای. پای چپش از کار افتاده و چشم چپش کور شده و به زودی چشم راستش نیز کور میشود. با بدنی پر از ترکشهای خمپاره که امکان در آوردنشان نیست و برخی از آنها کشنده و بسیار خطرناک است». «وجی» با احساسی گرم و انسانی، در رفتار و گفتار آزرمی بیشتر دقت میکرد... مددکار به وجی گفته بود که آزرمی هنوز از وضعیت وخیم و حساسش بطور کامل آگاه نیست؛ اما به زودی مطلعش خواهند کرد. یک بار که وجی از حملهی وحشیانهی دردی کشنده به هوش آمد، حرفهای آزرمی را میشنود. او میگفت داوطلبانه به مقابلهی دشمن متجاوز شتافته است. بخاطر خدا و پیغمبر رفته است. برای شرکت در امر دفاع مشروع و مقدس! و آنگاه انفجار خمپارهای در نزدیکیاش و هجوم دهها ترکش بران و گداخته و مجروحیت و مصدومیت اینچنینی. وجی میشنود که او با درک عمیقی از وضعیت خطرناکش، آن را با تمام تلخیهایش میپذیرد. و روا نمیبیند تا «اشرف» نامزدش باشد. بخشی از فنایش را برایش شرح میدهد و با اصراری دردآور میخواهد که فراموشش کند. اینگونه است که وجی دگرگون میشود؛ حسی پاک و انسانی، عشقی باشکوه و مادرانه از عمق جانش میجوشد و سرازیر میشود.
بالاخره آن لحظات آخر سر میرسد، وجی در تلاشی رقتبار و حسرتبار در جنگ ناعادلانه و نابرابر با مرگ محتوم، حالش بشدت رو به وخامت میگذارد. حضور مختار و دختر زیباروی و سرشار از زندگیاش، «فرخ» را حس می کند. آنگاه با زحمت و تلاشی حیرتآور، که دل و جان هر بینندهای را به آتش میکشاند، مختار را میخواند و از او میخواهد تا به همراه «فرخ» به عیادت «حسن آزرمی» بروند. و با آخرین نیرو و توانش میگوید: «پسر خوبی است. تنهایش نگذارید»!
نقد داستان
به عقیدهی من داستان «راز کوچک» از بهترین آثار ادبی و هنری با سوژهی (مضمون) جنگ تحمیلی است. متأسفانه این اثر قوی و هنرمندانه، مورد «بیمهری» و «بیتوجهی» آگاهانه و ناآگاهانه قرار گرفته است! شنیدهام، نخواندهام، که این داستان جزو آثار برگزیدهی هیئت داوران در جشنوارههای مختلف، با مضمون جنگ تحمیلی، در سالهای متمادی نبوده است! بعید میدانم این «نادیده گرفتنها» و «برنگزیدنها»، قابل «توجیه» و «دفاع» باشد!
انتخاب اسامی شخصیتها بسیار هوشمندانه و حتی آموزنده است. البته با این تأکید شاید محرز، انتخاب اسامی، آن هم به شکل و معنایی که مد نظر من میباشد، قطعا جملگی بر اساس منطق و از سر خودآگاه نمیباشد!
- «وجیهه» نام شخصیت اصلی داستان است. وجیهه به معنای صاحب قدر و وجاهت و عزت و حرمت بوده که این شخصیت بیشتر صفات مذکور را دارد. کمحرف، صبور، نجیب و باعزت و باحرمت. در طول داستان میبینیم که هر وقت از اتاق بیرون میرود، ولو در دل شب، که هیچکس در راهرو نیست، چادرش را به خود میپیچد و بعد بیرون میرود. در اوج درد و بیچارگی، باز به دیگران توجه دارد؛ ولو در حد خبر کردن پرستار برای کمک به بیماری نیازمند؛ یا حتی در حد دلسوزی و تأثر و کشیدن رنج سنگین انسانهای دردمند و مجروح و مصدوم، بر دوشهای نحیفش. نویسنده به این بسنده نمیکند. با سختگیری و دقت زیاد «وجیهه» را «وجی» میخواند. شکستن اسم در میان مردم و خانوادهها، نه به قصد توهین و تحقیر که با قصد و هدف احساس گرم نزدیکی و خودمانی شدن است. در اینجا هم چنین نیتی وجود دارد. اسم «وجی» ناخودآگاه باعث میشود تا نسبت به این شخصیت احساس خودمانی پیدا کنیم و به سرنوشتش علاقهمند شویم. نویسنده، داستانش را با همین اسم شروع کرده است: «وجی لحاف را تا روی...». دربارهی نام خانوادگی وجیهه هم همین انتخاب هنرمندانه و هوشمندانه را میبینیم. «واصل»، نام خانوادگی «وجیهه» (وجی) است؛ به معنای رسنده، کسی یا چیزی که به دیگری متصل شود. در داستان، وقتی که «وجی» پی به ماهیت آسمانی و درونی «حسن آزرمی» میبرد و دربارهی او شناخت پیدا میکند، وقتی میفهمد که او نه اینکه جوانی عاشقپیشه و لاابالی و الکی خوش نیست، بلکه مردی است مردانهصفت و جوانمرد، و برای ادای دین و تکلیف داوطلبانه به جبههی نبرد شتافته تا در امر دفاع مشروع و مقدس شرکت نماید، و حاصل این انتخاب و برگزیدن، یک پای ناقص و دو چشم نابینا و وجود چندین ترکش خطرناک و کشنده در پیکرش میباشد، و مهمتر اینکه ناراضی و پشیمان نیست و میداند در بوتهی سخت و هولناک امتحان الهی است، و راضی است و خشنود و شاکر، پس نسبت به این جوان، عشقی مادرانه پیدا میکند و در آخرین لحظههای حیات وصیت میکند تا همسرش، دخترشان را به دیدار و ملاقات حسن آزرمی ببرد. «حسن» نامزدیاش را به هم زده است!
- در بارهی حسن آزرمی، نویسنده در طول داستان، تنها نام فامیلی این شخصیت را ذکر میکند: «آزرمی». ما همراه «وجی» شنوندهی حرفهایش هستیم، حرفهایی که از طریق تلفن به نامزدش میگوید. حرفهایی تمامنشدنی و عاشقانه؛ گاه کودکانه و در نهایت سادگی و پاکی، گاه رندانه و گستاخانه. نام «آزرمی»، از همان ابتدا که به چشم میخورد و شنیده میشود، علیرغم معنایش، ناخودآگاه مفهوم «بیشرمی» و «بیحیایی» را در ذهن تداعی میکند. این تداعی و آن صحبتهای گستاخانه دست به دست هم میدهند تا حسی ناخوشایند و آزاردهنده از این شخصیت داشته باشیم. اسم کوچک «آزرمی»، «حسن» است. به معنای: خوب، نیکو، جمیل. که اگر اشتباه نکنم، تنها یک بار آمده است. وقتی این اسم در زمانی که هنوز از آزرمی بدمان میآید و حضورش، حرفهایش آزارمان میدهد، آورده میشود، پارادوکسی هنرمندانه بوجود میآید. طنزی بسیار تلخ، منتهی در عمق، نه در سطح. چرا که ما جوانی میبینیم با یک پای لنگ، چشم پانسمان شده (کور شده)، عصا به دست، آن هم در اوج جوانی و با سر و هیکلی پر از ترکش و جراحت. این توصیف ظاهری نمیتواند زیبا و نیکو منظر و جمیل باشد. انگار که فردی کریهالمنظر را یوسف بنامیم! اما کمکم ما هم مثل «وجی» پی به واقعیت میبریم و با تلخی و درد و در عین حال با حسی آمیخته به شکوه و تحسین و ستایش، در مییابیم که او این همه را در راه خدا و پیامبرش داده (بقول خودش در صفحهی ٢٧ داستان) قربانی کرده، آنهم داوطلبانه و آگاهانه و در آخر میبینیم، شاهدیم که چگونه عشقش را هم قربانی میکند. در اینجاست که نام «حسن آزرمی» به معنای حقیقیاش تا چه اندازه شایسته و نیکو است.
- فرخ، دختر هفده سالهی «وجی» است. به معنای خجسته، زیباروی و... فرخ در داستان حضور پررنگی ندارد. دو، سه بار به ملاقات مادر میرود و یکی، دو بار در ذهن و فکر وجی حضور پیدا میکند. از آنجا ما فرخ را از منظر وجی میبینیم. وجی در توصیف ظاهری دخترش، تنها چهرهاش را وصف میکند: «چشمهای جوان و خندانش در صورت مهتابی رنگ و قاب گرفتهی چادر میدرخشید. چادر مشکی به او برازنده بود. سفیدی و گردی صورتش را بهتر نشان میداد...» (صفحهی ٧ داستان). و وصفی دیگر به همین شکل (صفحهی ٢٥ داستان) و این توصیف تعمدی از چهره، بسیار با نام فرخ همخوانی و هماهنگی دارد.
- مختار، همسر «وجی» است. در ظاهر همسر خوبی به نظر میرسد: به بیمارستان میآید، به ملاقات «وجی». ناراحت است که چرا وجی به حرفش نرفت و زودتر دوا و درمان نکرد، تا بیماریاش بیخ پیدا نکند. وجی در پاسخ مددکار که از رفتار و برخورد شوهرش میپرسد، اظهار رضایت میکند. تنها ناراحت این است که رضا را نمیآورد. اما یکی، دو بار شاهد تناقض رفتاری مختار هستیم؛ البته نه آشکارا. تناقض هم خیلی پررنگ نیست. یک بار که به وجی اعتراض میکند، چرا زودتر برای معالجه اقدام نکردی... که وجی میگوید: باز شروع کردی؟!... یعنی حرف امروز و دیروز نیست و قبلا هم به کرات طرح و بحث شده! بار دیگر هم که در ادامهی همین ملاقات است، میبینیم وقتی وجی میگوید میخواهم بیایم خانه، مختار هول میکند. بلافاصله می پرسد: چرا؟ (صفحهی ١٣ داستان). البته این مورد و حتی مورد قبلی را میتوان به دو گونهی متفاوت تحلیل و برداشت کرد. هم مثبت، که مثلا از این جهت راضی نیست تا وجی بازگردد، که در خانه نمیتوانند مثل بیمارستان به او رسیدگی کنند، و یا اینکه میداند دیگر وجی خیلی زنده نمیماند و اگر به خانه بیاید، مشکلات چند برابر میشود. بخصوص رضا که تازه به دوری وجی عادت کرده است! من احساسم این است که مرد مصرانه میکوشد تا وجی در همان بیمارستان بماند. اینگونه راحتتر است! به همین دلیل هم نامش مختار انتخاب شده؛ به معنای صاحب اختیار؛ کسی که میتواند برگزیند. کسی که میتواند انتخاب کند از میان چند گزینه. برخلاف «وجی» که اصلا قدرت و توانایی انتخاب ندارد و محکوم است. به نظر من، نویسنده با انتخاب این اسم، با زیرکی و رندی (رندی به مفهومی که از اشعار حافظ برگرفته شده؛ صفتی که به خود حافظ کبیر و خداوندگار غزل دادهاند!) به نوعی ظریف و غیرمستقیم، مردسالاری و مظلومیت زن ایرانی را به نمایش گذارده است.
- تغییر اعتقادی و رفتاری شخصیتها در جریان داستان کوتاه، بسیار بعید میباشد، و در صورت وقوع، باورناپذیر جلوه میکند؛ البته غیرممکن نیست. شاید نویسندهی بسیار چیرهدست و مجرب و توانا از عهده برآید. تغییر نظر و احساس بواسطهی شناخت، امری است گر چه مشکل، اما ممکن. در داستان «راز کوچک» ما شاهدیم که چگونه «دیدگاه» و نظر و احساس «وجی» نسبت به آقای «آزرمی» تغییر میکند. این اتفاق مهم، این چرخش دید و قضاوت، بگونهای هنرمندانه و ظریف و آرامآرام شکل میگیرد و مخاطب باور میکند. شاید در مقام حرف و تعریف، کار سادهای باشد؛ اما در عمل بسیار دشوار است و نادرند نویسندگانی که چنین توانایی و هنری داشته باشند.
- از دیگر ویژگیهای این اثر، همراهی و همحسی مخاطب با «وجی» است. ما نیز در ابتدا مثل «وجی» از آقای «آزرمی» خوشمان نمیآید. رفتهرفته که پیش میرویم و اطلاعات تازهتری پیدا میکنیم، مثل وجی، دیگر از این جوان بدمان نمیآید. باز هم که جلوتر میرویم، شناختمان کاملتر میشود. از آزرمی نه اینکه منزجر نیستیم، بشدت علاقهمندش میشویم، و اینجاست که به سرنوشتش حساس میشویم. مثل وجی. در آخرین مکالمهی تلفنی آزرمی با نامزدش، وقتی گوشههایی از واقعیت را میگوید و با اصرار و جدیت میخواهد تا برای همیشه قطع رابطه کنند، آنگاه که مکالمه را قطع میکند و یکدفعه بغضش میترکد، ما نیز سخت متأثر میشویم و دلمان برای این جوان رشید، که تعدادی از اعضای بدن و عشقش را قربانی داده، آن هم در راه رضای خدا و در حین حضور در میدان رزم، میسوزد. نه، کباب میشود! نه، آب میشود! مثل وجی. اما در آخر وجی کاری میکند، ابراهیموار. آنجا که ابراهیم، اسماعیلش را به قربانگاه میبرد و وجی نیز در ابعادی بسیار کوچکتر، در محدودهی انسانی زمینی و خاکی، فرخ، دخترش را همراه همسرش به عیادت «آزرمی» میفرستد. و تأکید میکند تنهایش نگذارید! به همسرش نمیگوید تنهایش نگذار؛ میگوید تنهایش نگذارید. جمع میبندد. این اثر از جمله آثار بسیار قوی و ماندگاری است که با مضمون جنگ تحمیلی نوشته شده. آن هم در سال ١٣٦٢؛ اردیبهشت سال ١٣٦٢. در آن زمانی که کمتر شاهد آثار هنری با سوژهی جنگ تحمیلی بودیم.
یکی، دو مورد از نقاط ضعف اثر را اشاره می کنم و میگذرم.
١- در طول اثر گاه ما شاهد کلمات رکیک و فحشهای مستهجنی هستیم، از سوی «ناهید دزفولی»! اگر متهم به ادب اتوکشیده و پر زرق و برق بورژوازی نشوم عرض میکنم این نوع کلمات و استفاده از آنها جسارت مثلا نویسنده نیست. که اگر اینگونه باشد آن وقت فلانیها و بهمانیها، جسورترین آدمهای روی زمین هستند. قطعا ادعا خواهد شد آوردن این نوع لغات، بخاطر نمایش شخصیت و فرهنگ گویندهاش است. میگویم اولا نیازی نیست تا با این بیپروایی این کلمات آورده شوند؛ در ثانی، ما در فرهنگمان معادل و مترادف زیاد داریم که هم مؤید فرهنگ گویندهاش است و هم ظاهر قابل تحملی دارد. در یک جمله عرض میکنم، به عقیدهی من یک اثر خوب هنری، در اینجا یک داستان خوب هنری، داستانی است که همهی اعضای خانواده بتوانند برای همدیگر بخوانند، بیآنکه سانسور کنند و از شرم سرخ و سفید شوند.
٢- نویسندهی محترم به کرات بجای استفاده از مجروح و مصدوم، بیمار آوردهاند. درست است که مجروحین جنگ و اصولا هر انسان دردمند و آسیبدیده را میتوان بیمار نامید. اما مجروح جنگی و بعدها جانباز (بعدها، منظورم بعد از سال ٦٢ است؛ با این فرض که آن زمان، هنوز این اصطلاحات مثل جانباز، آزاده، شیمیایی، محاسبهی درصد جانبازی و... مصطلح نشده بود!) بار و مفهومی دارند، که به هیچ وجه بیمار و مریض ندارد.
٣- در صفحهی ٢١، خانم مددکار میگوید: «با بدنی پر از تکه های خمپاره...». منظور از تکههای خمپاره، همان ترکشها است. با این اوصاف، احساس میکنم خانم فرخنده آقایی در این زمینه تلاش و دقت نداشتهاند.
منتقد: فرخنده آقایی
منبع: farkhondehaghaei.com
|