«وقتی آقاجان دستگیر شد»، مجموعهای از شش داستان کوتاه ویژه نوجوانان است به قلم داود امیریان، که در سال 1388 از سوی انتشارات سوره مهر حوزه هنری، برای دومین بار منتشر شد.این مجموعه تولید دفتر کودک و نوجوان مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری است و شش داستان یکدست از وقایع هم تراز گروه سنی نوجوان در آن دیده می شود.
این داستانها از زبان نوجوانانی که حوادث پیرامونشان را از دریچه ذهن خود بررسی می کنند، روایت می شود، شخصیتهایی که از دوره کودکی فاصله گرفته اند و اجازه دارند وارد ماجراهایی شوند که فرجام این حوادث خواسته یا ناخواسته بر روند زندگی آنها تاثیر عمیقی میگذارد، همین طور درمرحله ای قرار دارند که بزرگترها به خودشان اجازه می دهند حضور آنها را به عنوان شخصیتهایی قابل اعتنا پیرامون خود احساس کنند، البته این بدان معنا نیست که با آنان همراه شده و درکشان کنند، اتفاقا بیشترین تمرکز نویسنده بر عدم این همراهی، بین دو نسل است.
در اکثر این آثار رابطه بین والدین و فرزندان به واسطه اختلاف نسل دچار خدشه شده، اما هرگز گسسته نمیشود، چرا که نویسنده در پایان بندی هر داستان با ظرافت میکوشد از عنصری موثر به نام عاطفه- با توجه به زمینه فرهنگی کشورمان- سود ببرد تا این شکاف را پیوند زده و در عین حال نگاه انتقاد آمیز خود را از عملکرد افراطی نسلی کهنه تر بیان کند.پیش تر از آنکه بخواهیم به رویکرد نویسنده در چگونگی بسط و گسترش آثارش بپردازیم و با نگاهی دقیق تر جهان داستانی اش را جستجو کنیم، ذکر نکته ای لازم به نظر می رسد.
با در نظر گرفتن نوبت دوم انتشار این مجموعه در سال 88 و با توجه به انتشار نخست آن که احتمالا به زمانی دورتر بر میگردد و باز ورود نویسنده به عرصهای ( منظور نوشتن برای نوجوانان است) که پیش از این کمتر در سابقه نگارشی وی دیده میشود، میتوان به این نتیجه رسید که آنچه امروز در قالب داستانهای این کتاب روبروی مخاطب قرار دارد، جنس به روز شده ای از دستمایه های فکری نویسنده نیست و او برای نگارش آنها به پارهای از ذهن خود رجوع کرده که سالهاست از آن فاصله دارد، به عبارت دیگر خالق این آثار، داستانهایی را که نتوانسته بود بیست سال پیش بنویسد، در فراغتی در آستانه چهل سالگی به قولی سری به عقب چرخانده و با حسی نوستالوژیک به خلق دیرهنگام دل مشغولیهای نوجوانی و جوانی اش پرداخته است.
برای تبیین این اشارات ناگزیر به دل داستان های او وارد می شویم تا دراین رهگذر راه به اشتباه نپیموده باشیم.
نخستین داستان این مجموعه داستانی است که نام کتاب وامدار آن است؛« وقتی آقاجان دستگیر شد».
آنچه به طور گسترده در این یادداشت بدان میپردازیم دربرگیرنده داستان اول این کتاب نیست، چرا که درعین اینکه بین هم تراز بودن فضا و جامعیت و جنس آدم های این داستان و داستان های دیگر قرابت وجود دارد، اما بیانگر دغدغه اصلی نویسنده در کلیت مجموعه نیست و تنها روایت ساده ای است از ماجرایی که تصادفا روند زندگی یک خانواده را در شب چهارشنبه سوری تحت الشعاع خود قرار داده است.
در اینجا راوی نوجوان، فقط ناظریست که تنها همسویی اش با این ماجرا، به هم نسل بودن او با مسببان حادثه برمی گردد که پدرش را در آن شب به خصوص، راهی بازداشتگاه کرده اند، یعنی پسرهایی که مشمای سیاه پر از ترقه را به او (آقاجان) میدهند و در پاسگاه در مقابل افسر نگهبان ادعا می کنند که ترقه هایی را که تا آن زمان در سطح کوچه و خیابان ترکاندهاند، او به آنها فروخته است.
ولی به هر حال یک چیز این داستان از جهتی با دیگر آثار ارتباط پیدا می کند و آن اینکه گروهی جوان مرتکب عملی می شوند که نمی شود از نسل قدیمی انتظار داشت ولی آقاجان قصه ما به اتهام این عمل دچار مشکل شده است، عملی که تناقض عمیقی با دنیای آقاجان دارد -ترقه ترکاندن- و این نشانگر اختلاف دل مشغولی های دو نسل است که حالا وجود یک اشتباه دراین میان زمینه طرح یک داستان را به وجود آورده است، وضعیتی که بر کل این مجموعه سایه انداخته، خواسته های غیر هم جنس دو نسل است که با اقتدار عمل از سوی نسل کهنه تر پیش می رود.
و نکته دیگر آنکه آدم های بزرگتر این شش داستان نسبت به شخصیتهای کوچکتر بیشتر ویژگیهای تیپیکال دارند، رفتارهای مشخصی که از آنها انتظار داریم و بی هیچ نگرانی که یک وقت بخواهند مخالف آن حرکتی انجام دهند.
این ویژگی در داستان نخست این مجموعه در رفتار آقاجان، افسر نگهبان، آقا منصور به صورت مستتر و در حسن خطر، مرد معتاد به صورت برجسته دیده می شود که حضور این گروه دوم نقش مضاعفی در راستای ایجاد جذابیت بر عهده دارند.
داستان دوم این مجموعه آغاز روندی است که پیشتر بدان اشاره شد، داستان « سبقت»، حکایت پدری است که در کسوت راننده تریلی فرزند نوجوانش را با خود همراه میکند، در این داستان نویسنده از زبان پدر تعریفی کهنه از فرزند ایده ال طرح می کند، آنچه که در مقابل باور نوجوان قرار دارد و در پایان بندی اثر ما با همراهی و همسویی نویسنده با نوجوان در رد آنچه که پدر ویژگی مثبت و اخلاقی خود قلمداد میکند روبرو میشویم، دنیایی که پدر از رابطه، احترام، محبوبیت و مقبولیت در مقابل فرزندش ساخته بود با درگیری و دعوای او در برابر عمو بهرام در انتهای داستان فرو میریزد.
در اینجا نیز آدم بزرگتر ها تیپ هستند و در رفتارهای قشری خود دست و پا می زنند و سرعتی که برای سبقت جویی از همدیگر دارند در جهت عکس و به سمت تاریکی است و بدون هیچ گفتگو، توجیه کننده نگاه نوجوان از راهی است که در آن قرار دارد و این دو نسل به سرعت در حال دور شدن از همدیگرند.
« فریاد بی صدا» عنوان سومین داستان این مجموعه است و به تعبیری این اثر به همراه داستان «مرضیه» از فضایی سود می برند که بیشترین جهت گیری نویسنده را در راستای طرح تفاوت فکری دو نسل و واکنش افراطی از سوی نسل کهنه تر را بیان می کند.
این دو نسل به واسطه شرایط تربیتی و اعتقادی از هم فاصله دارند و آنچه مبنای اعتقادی آنها را می سازد به وجود آورنده حوادثی است که ناخواسته همه را درگیر می کند.
آنچه که ما به نام غیرت و تعصب افراطی می شناسیم و منجر به فجایعی می شود که برخی از آنها را تنها می توان در فیلم فارسی های زمان قدیم سراغ گرفت.
اینجاست که به این نتیجه می رسیم طرح چنین فضایی با حال و هوای جامعه امروز ما نسبتی ندارد و نهایتا باز نمایی دغدغه های دهه 60 و 70 سرزمین ماست و امروز در شهرهای بزرگ کمتر می توان از آنها سراغ گرفت و از سوی دیگر به واسطه رشد ابزارهای ارتباط جمعی و حرکت به سمت دهکده جهانی، شهرهای کوچک و تا حدود زیادی روستاها نیز به چنین معضلاتی با نتایجی از آن دست، گرفتار نمی آیند، به عنوان مثال مزاحمت تلفنی برای دخترخانواده و پیگیری از سوی پدر و برادر متعصب در داستان فریاد بی صدا منجر به قتل اشتباهی، جوانی بی گناه ، در پارک می شود. یا تعصب افراطی پدر و برادری دیگر در داستان « مرضیه» که رد و بدل کردن پاکت پولی را از طرف پسری جوان به دختر خانواده، به دادن نامه عاشقانه تعبیر می کنند و جوان را تا حد مرگ می زنند و سرآخر دختر به دلیل عدم تحمل این وضعیت خودکشی میکند.
البته یک چیز را نباید فراموش کرد، اشاره به این نکته، بی توجهی به اعتقادات ارزشی ما که ریشه در دینمان دارد نیست، بلکه برخورد با اندیشههایی است که عملکردی افراطی را باعث می شوند.
به هر حال وقوع چنین موقعیتهایی به دور از واقعیت نیست و وجود آن را هنوز هم می توان در نقاط مختلف کشور ما به خصوص نقاط دور افتاده تر سراغ گرفت، اما وقتی مخاطب نوجوان ما با چنین رفتارهایی روبرو می شود که برایش نامتعارف است، تاثیر چندانی نمی گیرد و تنها عملکرد افراطی آدم هایی را مرور می کند که در اطراف خود آنها را نمی بیند، بنابراین خود را مصون از حضور آنها در زندگی اش می داند، درحالیکه داستان به ویژه داستان هایی که برای نوجوانان نوشته می شود، می بایست کارکرد آموزشی و عبرت آموزی پر رنگتری داشته باشد و به دغدغه های جدی تر و همسو با عصر و زمانه خواننده بپردازند.
بد نیست کمی هم از برخورد محتوایی فاصله بگیرم و جنبه های دیگر آثار این مجموعه را بررسی کنیم.
آنچه که اساس شکلی داستان ها را رقم می زند، رابطه بچه ها با بزرگترهاست بچه هایی که چندان در وقوع حوادثی که برایشان رخ می دهد نقشی ندارند و این بزرگترها هستند که کوچکترها را گرفتار رفتارهایشان می کنند.
در برخی موارد حوادث برای راوی رخ می دهد و او فاعلی است که وقایع حول محور شخصیت او رقم می خورد، در چند داستان هم راوی در کنار شخصیت اصلی حضور دارد و به واسطه رابطه نزدیک به ویژه خانوادگی شاهد وقوع حوادث است.
در بیشتر داستان های این مجموعه، این مردها هستند که بنای وقوع حوادث را طرح ریزی می کنند و زنان در این جریان ها نقش کمرنگ تری بر عهده دارندکه البته به واسطه ساختار اجتماعی کشور ما معرف خانواده های سنتی است، زنانی که نقش اجتماعی شان هنوز در قالب مادر سختکوش و دردمند، که پایگاهی تاثیرگذار در خانواده ندارد، دیده می شود.
در ترسیم شخصیت ها بیشتر جنبه های ظاهری و رفتارهای روبنایی خود نمایی می کند و ما کمتر به درون آدم ها نفوذ می کنیم، درست است که اثر برای گروه نوجوان نوشته شده و پیچیدگی های روانی در خلق شخصیت، مخاطب نوجوان را که مشتاق برخورد با حوادث گوناگون است، دلزده می کند، اما به هر حال داستان تعریفی جدا از قصه دارد و می شود با ظرافت هایی شخصیت عمیق تری خلق کرد.
در مجموعه داستان حاضر، زبان جایگاهی چند وجهی دارد، هم ویژگی های مثبتی می توان در آن سراغ گرفت و هم منفی؛ جایی که با سادگی و روانی مخاطب را به همراهی خود دعوت می کند و با آوردن گفتگوهای آنان جنبه مستندتری به فضا می دهد قابل ستایش است، هم جاهایی که معلوم می شود نوجوانی دارد فضا را برایت روایت می کند که تجربه توصیف این موقعیت را با چنین واژگانی ندارد و اینجاست که چهره نویسنده را پشت سر او می بینیم و زبان دچار ضعف می شود به عنوان مثال، نوجوانی (فرزاد) که از جانب «حسن خطر» ، یکی از آدم های داستان « وقتی آقاجان دستگیر شد» جغله خوانده می شد وآنقدر بزرگ نشده که از شنیدن لحن مرسوم معتادان در دفتر افسر نگهبان بتواند جلوی خنده اش را بگیرد و به بیرون رانده می شود، در توصیف « حسن خطر» زمانی که به در خانه شان آمده بود می گوید:« با دیدن حسن خطر کم مانده بود پس بیفتم.
حسن خطر با آن قد دیلاق و درشت، صورت سیاه سوخته و لب های کلفت شتری که روی آن ردی قدیمی از چاقو تو ذوق می زد در برابرم بود، دست راستش را روی دیوار گذاشته بود و با چشمان شرر بارش نگاهم می کرد..... حسن خطر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد ......»
می بینیم که واژگانی مثل ؛ قد دیلاق، لب های شتری، رد قدیمی چاقو، چشمان شرر بار، نگاه عاقل اندر سفیه، عباراتی نیست که بتوان از زبان نوجوانی که در عصر ترقه بازی نوجوانان در چهارشنبه سوری، زندگی می کند و از طرفی جغله محسوب می شود، شنید.
در جمع بندی این مجموعه باید گفت: داستان ها توان همراه کردن مخاطب نوجوان را در بطن خود دارند، اما جنس موقعیت ها به جز در داستان،«وقتی آقاجان دستگیر شد»،« آخرین مبارز سیاسی » و با کمی اغماض «دیوار کج» از جنس دغدغه های نوجوان امروز نیست و آنان بسیار زود آن را فراموش خواهند کرد.
و اما حرف پایانی؛ رویکرد نویسنده در قرار دادن خود در صف هوادار نوجوانان، نکته ای قابل تعمق است که گویای این اندیشه است که نسل گذشته باید با کنار گذاشتن وابستگی های متعصبانه، خود را با نگاه جوانان همراه کند و فرزند زمان خویشتن باشد.
منبع: www.ido.ir

|