فرانتس کافکا (۳ ژوئیه ۱۸۸۳- ۳ ژوئن ۱۹۲۴) یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانیزبان در قرن بیستم بود.
آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همه آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمره تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند.
مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر هستند. به فضاهای داستانی که موقعیتهای پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقعگرایانه توصیف میکنند ـ فضاهایی که در داستانهای کافکا زیاد پیش میآیند ـ کافکایی میگویند.
خلاصه ی زندگینامه:
مشخصات اصلی:
نام: فرانتس کافکا/ جنسیت: مرد/ قد: cm1/82/ وزن: kg65ـ،۴۵ کاهش وزن به دلیل بیماری/ رنگ چشم: آبی ـ خاکستری/ رنگ مو: مشکی/ ملیت: اطریشی ـ مجاری، سپس چک/ مذهب: یهودی/ تاریخ تولد: ۳جولای سال/۱۸۸۳ محل تولد: پراگ، بوهم/ والدین: هرمان کافکا (۱۹۳۱ـ/۱۸۵۲ جولی (لوئی) کافکا (۱۹۳۴ـ۱۸۵۶)/ خواهران و برادران: جرج (۱۸۸۶ـ۱۸۸۵)/ هنریچ (۱۸۸۸ـ۱۸۸۷)/ گابریل «الی» (۱۹۴۲ـ۱۸۸۹)/ والری «والی» (؟۱۹۴۲ـ۱۸۹۰)/ اتیلی «اتلا» (۱۹۴۳ـ۱۸۹۲)/ تحصیلات: دکترای رشته حقوق از دانشگاه چارلز فردینان، پراگ/ شغل: کارگر بیمه، نویسنده/ همسر: ـ/ فرزند: ـ/ تاریخ مرگ: ۳ژوئن سال/۱۹۲۴ محل مرگ: کیرلینگ ـ نزدیک وین، اطریش/ علت مرگ: بیماری سل/ سن در هنگام مرگ: ۴۰سال و ۱۱ماه/
کافکا در یک خانواده آلمانیزبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهم، پادشاهیای متعلق به امپراتوری اتریش و مجارستان بود. او بزرگترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچکتر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاههای مرگ نازیها جان باختند.
کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم تقریباً بینقص صحبت میکرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رماننویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود . کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز یونیورسیتی پراگ شروع به تحصیل رشته شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آینده روشنتری پیش پای او میگذاشت که سبب رضایت پدرش میشد و دوره تحصیل آن طولانیتر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را میداد. کافکا در پایان سال اول تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامهنگار ـ که او هم در رشته حقوق تحصیل میکرد ـ تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغالتحصیل شد و یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفه بدون حقوق خود را انجام داد.
کافکا در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمه ایتالیایی به نام Assicurazioni Generali درآمد و حدود یک سال به کار در آنجا ادامه داد. از نامههای او در این مدت برمیآید که از برنامه ساعات کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ ناراضی بوده چون نوشتن را برایش سخت میکرده است. او در ۱۵ ژوئیه ۱۹۰۸ استعفا داد و دو هفته بعد کار مناسبتری در مؤسسه بیمه حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. او اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کردهاست. با این وجود او هیچگاه کارش را سرسری نگرفت و ترفیعهای پی در پی نشان از پرکاری او دارد. در همین دوره او کلاه ایمنی را اختراع کرد، و در سال ۱۹۲ به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد.[۳] همچنین وظیفه تهیه گزارش سالیانه نیز به او محول شد و گفته میشود چنان از نتیجه کارش راضی بود که نسخههایی از گزارش را برای خانواده و اقوامش فرستاد. همزمان کافکا به همراه دوستان نزدیکش ماکس برود و فلیکس ولش که سه نفری دایره صمیمی پراگ را تشکیل میدادند فعالیتهای ادبی خود را نیز ادامه میداد.
در سال ۱۹۱۱ کارل هرمان همسر خواهرش اِلی، به کافکا پیشنهاد همکاری برای راهاندازی کارخانه پنبه نسوز پراگ، هرمان و شرکا را داد. کافکا در ابتدا تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد.در این دوره با وجود مخالفتهای دوستان نزدیکش از جمله ماکس برود ـ که در همه کارهای دیگر از او پشتیبانی میکرد ـ به فعالیتهای نمایشی تئاتر ییدیش هم علاقهمند شد و در این زمینه نیز کارهایی انجام داد.
کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانه دوستش ماکس برود، با فلیسه بوئر که در برلین نماینده یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آنها نامههای بسیاری برای هم نوشتند و دو بار نامزد کردند. رابطه این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.
کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار سل شد و ناچار شد چندین بار در دوره نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دورهها خانواده به خصوص خواهرش اُتا مخارج او را میپرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرتانگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خونسرد و خشک و هوش نمایان او خوششان میآمد.
کافکا در اوائل دهه ۲۰ روابط نزدیکی با میلنا ینسکا نویسنده و روزنامهنگار هموطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آنجا با دوریا دیامانت یک معلم بیست و پنج ساله کودکستان و فرزند یک خانواده یهودی سنتی ـ که آن قدر مستقل بود که گذشتهاش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد. دوریا معشوقه کافکا شد و توجه و علاقه او را به تلمود جلب کرد.
عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبردهاست. او همچنین دچار میگرن، بیخوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همه اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاهخواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد[۶]) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همان جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمیتوانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تزریق وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودیها در ژیشکوف پراگ به خاک سپردند.
فعالیتهای ادبی
کافکا در طول زندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل میدادند و هیچگاه هیچ یک از رمانهایش به پایان نرسید به جز مسخ که برخی آن را یک رمان کوتاه میدانند. نوشتههای او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همه نوشتههایش را نابود کند. دوریا دیامانت معشوقه او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامه کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ گشتاپو آنها را ضبط کرد. جستجو به دنبال این نوشتههای مفقود هنوز ادامه دارد. برود بر خلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همه کارهای کافکا که در اختیارش بود اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت.
همه آثار کافکا به جز چند نامهای که به چکی برای میلنا ینسکا نوشته بود، به زبان آلمانی است. / ویکی پدیا
آثار
* قصر
* دیوار چین
* گروه محکومین
* مسخ
* طبیب دهکده
* امریکا
* آشکار
* نامه به فلیسه
* محاکمه
نگاهی به مسخ
درداستان مسخ با شخصیت منفعلی روبرو هستیم که در جهانی زندگی می کند که با خود ودیگران غریبه است.البته حکومت ،جامعه وسیستم اداری آن زمان سهم بزرگی از غریبه بودن گره گور با خود ودیگران را بازی می کند.
گره گوری که فقط بخا طر ورشکستگی پدر مجبور می شود برای تامین خانواده از علاقه ی خود، از استعداد خود و از خانواده خود دست بشوید و بخاطر دیگران تبدیل به دیگری شود که با خود نیز غریبه است.گره گوری که از کابوس روزمرگی به کابوس بزرگتری می رسد.کابوسی که بین انسان وحشره بودن درگیر می شود حشره انسان نمایی یا به تعبیبری انسان حشره نمایی که حرف دیگران را می فهمد ولی دیگران حرف او را نمی فهمند.گره گور یکی از قربانیان سیستم مدرن وصنعتی آن دوران است انسانی که تا وقتی کار می کند به حساب می آید؛حق انتخاب ندارد وبه محض ازکارافتادگی از جامعه حذف می شودوکم کم انسانها رابه موجودهای تبدیل می کند که فقط به فکر فردای خویش اند که فردا چه بپوشند وچه بخورند.
دراین کتاب شاید گره گور انسانی است که به هئیت حشره در آمده وخانواده حشراتی که به ماهیت انسان درآمده اند.مسخ واقعی هنگامی رخ می دهد که خانواده ای که به هئیت حشره در آمده اند کم کم به خودشان می آیند که انسان بودن به چه معنا است دراواخر ماه مارس که حشرات از خواب زمستانی بیدار می شوند خانواده گره گور نیز از خواب غفلت و نسیان زدگی بیدار می شوند ،پنجره ها راباز می کنند وزندگی را به خانه خود دعوت می کنند.خانواده ای که اکنون همه اعضا درآن می تواند کار ی کندوبرای زندگی آینده امیدوار می شوند.
درزیر به نکات مثبت ومنفی داستان مسخ می پردازیم:
*کافکا به خوبی توانسته است شخصیت اصلی داستان گره گور سامسا را درکل کار شخصیت منفعلی نشان دهد.شخصیتی که نه درباره وضعیت ذهنی خویش سخن می گوید نه مثل ستون مند های روش فکر درباره دیگران نظر می دهد.
*انتخاب خوب زاویه دید سوم شخص توانسته است به خوبی بار اصلی داستان را از دوش راوی برداشته و برعهده حوادث داستان بگذارد که این انتخاب هوشمندانه توانسته است کتاب راازیک رمان بلند به یک رمان کوتاه تبدیل کند.
* فضای خانه گره گور سامسا درداستان به خوبی توصیف شده به طوری که خواننده با جلو رفتن داستان به راحتی می تواند خانه را باتمام جزئیات تجسم کند.حتی در کتاب آموزش داستان نویسی داستان مسخ به عنوان یکی از داستانهای که به خوبی توانسته مکان را توصیف کند معرفی شده است. همچنین وی به خوبی توانسته است با نور بازی کند وبه خوبی ازنور تاثیر بپذیرد درکل کار درگیر فضای تاریکی هستیم که حشره با تعقیب نورها وروشن وخاموش شدن ها متوجه بیداری ووضعیت اطرافیان می شود.
*خواننده با داستان به سمت جلو حرکت می کند با حوادثی که پله پله رخ می دهندخوانده را با جهان خارج مواجه می کندهمچنین جهان خواننده همان جهان گره گور حبس شده در اتاق نه چیزی بیشتر ونه چیزی کمتر. حتی حرف های اطرافیان تجسم گره گور است وما تصویری از اطرافیان نمی بینیم .
*داستان مسخ هیچ گونه گره وجذابیتی ندارد در ابتدای داستان با انسانی مواجه می شویم که تبدیل به حشره شده است وسپس اتفاقات وماجراها درسیری خطی رخ می دهند.علاوه براین در داستان اتفاق ترسناکی می افتد که ترسناک نیست شاید درابتدا به خواننده حس مشمئزکننده القاءشود ولی از ترس تبدیل یک باره یک انسان به حشره خبری نیست همچنین لحن داستان ساده و دقیق است وهیچ گونه جذابه وکششی ندارد.
شایداین حوادث خطی ولحن ساده وبی جذابیت وماجرای ترسناکی که هیچ ترسی را در انسان القا نمی کند به گونه ای ماهرانه وعامدانه توسط کافکا پایه ریزی شده است به گونه ای که خود کافکا هم درجایی می گوید:می توانستم خیلی بهتر و خلاقانه تر بنویسم... شاید همه ای این عوامل بدین سبب رعایت نشده که ذهن خواننده را درگیر حوادث واتفاقات هیجان انگیز وجذابیت های ظاهری نکند وتمام انرژی و ذوق خواننده صرف فکری ورای داستان شود و یک تامل بزرگ در ذهن به وجود آورد:که چه؟ چرا؟ چرایی که یافتن پاسخ اش به مثابه ی یافتن پاسخ به زندگی است که چرا زندگی می کنیم.
*درانتهای داستان ما نیز مانند جامعه و خانواده گره گور را فراموش می کنیم با خواهر وپدر ومادر گوره گور یکی می شویم وبه سمت زندگی حرکت می کنیم وکافکا استادانه خواننده را به فراموشی متهم می کند، فراموشی که یکی از دغدغه های اصلی کافکا و زائیده ای انسان مدرن وصنعتی است. نسیان زدگی که انسان نه تنها خود بلکه دیگران را نیز فراموش می کند.
مطلبی جالب و خواندنی از فرانس کافکا
یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچهای می افتد که داشت گریه می کرد.
کافکا جلو میرود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود...
دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ میدهد : عروسکم گم شده !
کافکا با حالتی کلافه پاسخ میدهد : امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت !!!
دخترک دست از گریه میکشد و بهت زده میپرسد : از کجا میدونی؟
کافکا هم می گوید : برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه !
دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا میگوید : نه . تو خونهست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش ...
کافکا سریعاً به خانهاش بازمیگردد و مشغول نوشتنِ نامه میشود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است !
و این نامه نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه میدهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر میکرده آن نامه ها به راستی نوشته عروسکش هستند...
و در نهایت کافکا داستان نامهها را با این بهانه عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان میرساند...
*
این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است.
اینکه مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامهها را – به گفتهی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستانهایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است...
او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان میشود.
- اما چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟
این دومین سوال کلیدی بود و کافکا خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود ، پس بی هیچ تردیدی گفت : چون من نامهرسان عروسکها هستم...!
منبع:سایت
www.naghd ketab -blogfa.com
و در ادامه نقد جنجالی محمدرضا سرشار بر آثار کافکا می آید:
نگاهی متفاوت به زندگی و آثار فرانتس کافکا/ محمد رضا سرشار
ساحت نقد و نظر، عرصه تفاوت دیدگاه هاست، تفاوت هایی که اگر وجود نداشته باشدن، غیر طبیعی ست. درباره فرانتس کافکا مطالب ستایش آمیز بسیار خوانده ایم، اما بد نیست خواننده مطلب انتقادی از دیدگاهی دیگر باشیم. خواندن نظرات متفاوت درباره یک سوژه، آموزنده و برای رسیدن دریافت بهتر نسبت به ضعف ها و قوت های آن سوژه تاثیر گذار است. اما گذشته از همه ی این زیبا نیز هست، به شرط این که این تفاوت سلیقه ها به تقابل و دشمنی نینجامد و نمایش دلپذیری باشد برای تحمل دیدگاه های مخالف خود. (مد و مه)
***
فرانتس کافکا ، نویسنده یهودیالاصل اهل چکسلواکی، از دههها پیش، به یکی از مشهورترین نویسندگان اروپا، بلکه غرب و حتی جهان تبدیل شده است. او که در زمان حیات، نویسندهای کاملا گمنام بود و تنها معدودی از آثارش بخت چاپ به صورت کتاب، آنهم در شمارگانی محدود را یافتند، به فاصلهای اندک پس از مرگ، ناگاه به شهرتی عظیم دست یافت.
در عالم ادبیات، نویسندگی و روزنامهنگاری مسائلی وجود دارند که چندان منصفانه نیستند. در اصطلاح عام به اینگونه مسائل «نانقرضدادن» گفته میشود. وقتی نویسنده یا هنرمندی بیشازحد واقعی خود، فضا اشغال میکند، درواقع اغراضی پشت پرده هستند که توسط جریانهای خاصی هدایت میشوند. در مورد کافکا که به ناگهان به شهرتی عظیم دست یافت و برخی منتقدان او به این مساله نگاهی شکاکانه دارند، تا چه حد میتوان از احتمال وجود چنین جریانی صحبت کرد؟
محمد رضا سرشار
فرانتس کافکا (۱۸۸۳ــ۱۹۲۴)، نویسندة یهودیالاصل اهل چکسلواکی، از دههها پیش، به یکی از مشهورترین نویسندگان اروپا، بلکه غرب و حتی جهان تبدیل شده است. او که در زمان حیات، نویسندهای کاملا گمنام بود و تنها معدودی از آثارش بخت چاپ به صورت کتاب، آنهم در شمارگانی محدود را یافتند، به فاصلهای اندک پس از مرگ، ناگاه به شهرتی عظیم دست یافت. آثار معدود و اندکش، به زبانهای متفاوت ترجمه شدند، و تفاسیرِ ــ اغلب ــ بسیار عجیب و غریبی بر آنها نوشته شد و انتشار یافت. همین تفسیرهای کاملا مبالغهآمیز ــ و در حقیقت ناچسب ــ نیز، هالهای از راز و رمزِ توأم با عظمت و شکوه بر گرد این آثارِ کاملا متوسط و بعضا بسیار ضعیف و ابتدایی، و نویسندة بیادعای آنها پدید آورد؛ و در ذهن افرادِ فاقدِ قدرتِ نقدِ ادبی، از آنها، داستانهایی دارای اعماق بسیار ژرف، لایههای درونی متعدد و درونمایههای فوقالعاده غنی فلسفی، عرفانی، سیاسی، روانشناختی، اجتماعی، پیامبرانه و پیشگویانه ایجاد کرد، که پیبردن به همه ابعاد محتوایی و ساختاری آنها را، برای حتی خبرهترین منتقدان و داستانشناسان نیز، ناممکن مینمود. آثاری که سالیان دراز میبایست در محافل و دانشکدههای ادبی و هنری، موضوع بحثها، پژوهشها و پایاننامههای دانشجویی متعدد قرار میگرفتند؛ و بازهم، هیچکس نمیتوانست مدعیِ زدنِ حرفِ آخر درباره آنها باشد. همة اینها در حالی است که، اگر شخصی آشنا با داستان، آن استقلال رأی و قدرت اجتهاد و تشخص لازم را داشته باشد که بتواند این هالههای کاذبِ القاکنندة عظمتهای دروغین را به یکسو بزند، و بی این پیشذهنیتها، و صرفا براساس معیارهای فنی داستاننویسی، به ارزیابی و قضاوت آثار مذکور بنشیند، درمییابد که کافکا، در مجموع، نویسندهای متوسط بیش نیست، و آثار او، سادهتر و سطحیتر از آناند که اینهمه بحث و تفسیر و تبلیغ بردارند.
بااینترتیب، این پرسش پیش میآید که، «پس، انگیزه کسانی که تحت عنوان منتقد و مفسر، از نویسندهای در این حد و اندازه، چنین چهرهای به جهان معرفی کردهاند و ــ همچنان ــ میکنند، چیست؟»
در پاسخ، به چند عامل و انگیزه میتوان اشاره کرد: غلبة نیستانگاری بر فلسفه، هنر و ادبیات غربْ در چند دهة اخیر ــ خاصه از جنگ جهانی اول بهاینسو ــ و هماهنگی و همخوانیِ اصلیترین و مهمترین آثار کافکا با این نحلة اندیشگی؛ غلبه مکتب سوررئالیسم از سال مرگ کافکا تا نزدیک به سه دهه بعد، بر هنر و ادبیات غرب، و وجود جنبههایی از این مکتب در آثار کافکا؛ و ــ ازهمهمهمتر و تعیینکنندهتر ــ یهودی و بویژه دارای گرایشات صهیونیستیِ مشخص بودنِ کافکا.
دو عامل اول و دومْ باعث شدند که مروّجان و معتقدان به نیستانگاری و سوررئالیسم، در جهت تبلیغ و ترویج اندیشههای خویش، به طرح وسیع آثار کافکا و تبلیغ آنها در حیطة نفوذ خود بپردازند. ضمنآنکه، مبتنیبودن ساختار و فضای تعدادی از اصلیترین و مطرحترین داستانهای کافکا بر ساختار و فضای کابوس، شخصیبودن برخی نمادهای بهکاررفته در آثار او، ناتمام یا نهایی نبودن نسخه منتشرشده ــ آثاری که پس از مرگ کافکا چاپ شدهاند ــ، نیز وجود برخی تناقضها، ابهامها، نارساییها و ضعفهای فنی در برخی از آن داستانها، باعث شدهاند که عدة قابلتوجهی از منتقدانِ ستایشگر و هوادار کافکا، به جای نمایاندن این ضعفها و اشکالات، به ارائة تفسیرها و تأویلهای عجیب و غریب و اغلب حتی حیرتانگیز از این آثار بپردازند. و اینگونه تفسیر و تأویلهای بیپشتوانه، آنقدر در طول بیش از هفتادسالی که از مرگ کافکا میگذرد، تکرار شدهاند؛ که ــ بهاصطلاح ــ منتقدانی که امروز به بحث دربارة این آثار میپردازند، عملا جز تکرار همان مکررات ــ گاه حتی با غلظت و شدت بیشتر ــ کاری نمیکنند.
کافکا خود در یک سخن راست آمیخته به دروغ، دربارة آثاری که از او در زمان حیاتش، توسط ماکس برود و فلیکس ولچ به چاپ رسیدهاند، میگوید: «چون نمیخواهم برایشان دردسر ایجاد کنم، عاقبت به انتشار چیزهایی میکشد که در اصل فقط یادداشتهایی کاملا خصوصیاند؛ صورت بازی و سرگرمی را دارند. شواهد خصوصی ضعف بشریام چاپ میشوند و حتی به فروش میرسند؛ چون دوستان من، و در صدر آنها ماکس برود، عزمشان را جزم کردهاند که از آنها ادبیات بسازند.»[i]
مروّجان و معتقدان به نیستانگاری و سوررئالیسم، در جهت تبلیغ و ترویج اندیشههای خویش، به طرح وسیع آثار کافکا و تبلیغ آنها در حیطة نفوذ خود بپردازند
اما مهمترین عامل ایجاد چنین شهرت گسترده و فراگیری برای کافکا ــ بهنظر صاحب این قلم ــ یهودی و دارای اندیشههای صهیونیستی بودنِ او هستند؛ که سبب شدهاند وسایل ارتباطجمعی و بلندگوهای تبلیغاتی بینالمللی ــ که عمدتا در تیول جریانهای صهیونیستی یا وابستگان به آنها قرار دارند ــ تمام توان خود را برای بزرگکردن و اسطورهسازی از وی به کار گیرند؛ و دراینراه، کاملا هم به نتیجه رسیدهاند. تاآنجاکه امروزه، شبهروشنفکران ــ عمدتا ــ کمبهره از دانش و توانایی واقعی نقد و نیز خودکمبین در برابر غربیان کشورهای توسعهنیافته نیز دانسته یا ندانسته، به رلهکنندگان و مروّجان داخلی و بومی این جریان انحرافی فرهنگی ــ که شاید مناسبترین عنوان برای آن، همانا «امپریالیسم فرهنگی» باشد ــ تبدیل شدهاند.
البته، برخی افراد و جریانها، برای ردگمکنی و پوشاندن جریان ناسالم پشت پردة این ماجرا ــ بدون ارائة مدرک و استدلالی قانعکننده ــ کوشیدهاند کافکا را، یهودیزادة روشنفکر و معترضی بیاعتقاد به یهودیت و حتی خدا معرفی کنند؛ تا هرگونه شبهة دلدادگی و باور او به صهیونیسم، و در مقابل، تلاشهای گسترده صهیونیسم جهانی برای چهرهسازی از او را، بهکل، از موضوعیت بیندازند. حالآنکه، اظهارات صریح و کاملا آشکار خودِ کافکا دربارة یهودیت و صهیونیسم ــ در کتاب «گفتگو با کافکا»؛[ii] که مورد تأیید کامل دوستِ صمیمیِ یهودیِ صهیونیستِ او، ماکس برود، نیز واقع شده است ــ بر کلیة تفاسیر و تأویلهای بیمبنایی که در جهت اثبات خلاف این موضوع میکوشند، قلم بطلان میکشد؛ و دراینباره، جای کمترین تردیدی باقی نمیگذارد.
کافکا، پیوسته خود را یک یهودی و همسرنوشت همة یهودیان جهان میدانست؛ و تاآنجاکه برایش مقدور بود، پیگیر فرهنگ، زبان و زندگی آنان بود. البته این امر، بهعنوان دلمشغولیهای یک نویسنده و روشنفکر یهودی، کاملا طبیعی است؛ و از بابت آن، حَرَجی بر کافکا نیست؛ و نمیتوان و نباید، بر او خرده گرفت. اگر هم ما به طرح مصداقها و اثبات آن میپردازیم، نه از این بابت؛ که تنها برای رد ادعایی است که بهخاطر دستیابی به اغراضی که به آنها اشاره شد، میکوشد کافکا را شخصی بیاعتقاد به یهودیت ــ و بالطبع صهیونیسم ــ معرفی کند.
درخلال صحبتهای گوستاو یانوش جوان با کافکا، در کتاب «گفتگو با کافکا»، به موارد متعددی از این نوع برمیخوریم؛ که طرح آنها در این نوشتار، خالی از فایده، نیست:
همچنانکه گفته شد، کافکا، کاملا خود را از یهودیان، و همسرنوشت با آنان میداند. او تقریبا هرجا صحبت از یهودیان است، از خود و آنان، با ضمیر «ما» یاد میکند:
«ما یهودیها [توجه کنید!]، اصلا پیر به دنیا میآییم.» (ص ۳۹) / «شهر یهودی ناسالم قدیم درون ما [توجه کنید!]، از همه شهرهای بهداشتی دوروبرمان واقعیتر است.» (ص۱۰۵)
او سخت بر همکیشان خود، دل میسوزاند:
«در زمان ما، کافههای پراگ [پایتخت چکسلواکی]، مقبره یهودیهاست. بدون نور و بدون محبت. این را هرکسی نمیتواند تحمل کند.» (ص۱۰۳)
هنگامیکه یانوش، از ساکنان یک محلة فقیر یهودینشین برای او میگوید، کافکا اظهار میدارد: «و من دلم میخواهد به گتوی این یهودیهای بدبخت بروم، دامن عبایشان را ببوسم، و هیچ، اصلا هیچ نگویم. اگر حضورم را با سکوت تحمل کنند، سراپا خوشبخت خواهم بود.» (ص۹۲)
کافکا پیوسته در تلاش توجیه و تفسیر اعمال و فعالیتهای ــ از نظر دیگران مشکوک و ناسالم ــ یهودیان، برای موجه جلوهدادن آنهاست:
«یهودیت مسئلهای نیست که به اعتقاد مذهبی مربوط باشد. بلکه مسئلهای است مربوط به طرز زندگی جامعهای که تجمعشان معلول اعتقاد مذهبی است.» (ص۱۴۵)
«قوم یهود پراکنده است، همانطور که بذر پراکنده است. دانه بذر، مواد محیطش را جذب و ذخیره میکند، تا رشد کند. سرنوشت یهودیان هم این است [توجه کنید!] که نیروهای بشریت را در خود جمع کند؛ آنها را بپالاید؛ و بهاینترتیب رشد کند.» (ص۱۴۷)
کافکا نیز مانند صهیونیستها، میکوشد تا چهرهای مظلوم و ستمدیده از یهودیان ارائه کند. او ریشة دشمنیها با این قوم را، در فعال و باپشتکاربودن، و موفقیت و برتری آنان نسبت به دیگر اقوام و ملل معرفی میکند:
«به این کنیسه نگاه کنید! از همة ساختمانهای این اطراف بلندتر، و در میان خانههای نوساز، وصلهای ناجور است. یهودیان هم همین حال را دارند. و این، علت درگیریهای خصومتآمیزی است که همواره به تجاوز و اعمال زور میکشد.» (ص۱۸۳)
«یهودیان دیوارها[ی گتو] را به باطن خود منتقل کردهاند. کنیسه از هماکنون زیر سطح زمین قرار گرفته است. ولی وضع، از این وخیمتر خواهد شد. سعی خواهند کرد خود یهودیان را نابود کنند؛ و بهاینترتیب، کنیسه را ریشهکن کنند.» (همان ص.)
«یهودیها و آلمانیها، وجوه مشترک زیادی دارند. این دو قوم، مردمی با پشتکار و فعال هستند؛ و بهشدت منفور دیگران. یهودیها و آلمانیها مطرودند.» (ص۱۴۷)
بهعلاوه، در زندگینامة او میخوانیم:
در زمستان ۱۹۱۱ با بنژاک للووی، بازیگر یهودی اهل روسیه یک گروه تئاتری یدیشی، دوست میشود. در سالهای ۱۹۱۱ــ۱۹۱۲ به مطالعه دربارة فرهنگ عامة یهودی اشتغال میورزد. در سال ۱۹۱۲ به مطالعه دربارة یهودیت مشغول میشود. در نیمة اول سال ۱۹۱۷، به «فراگیری زبان عبری» میپردازد. در اواخر سپتامبر ۱۹۲۳، در «سخنرانی در آکادمی برلین برای مطالعات یهودی» شرکت میکند. در ژوئیه همین سال، به همراه خواهرش، الی، به «یک اردوگاه تعطیلاتی خانة یهودیان برلین» میرود. تاآنکه پس از مرگ، در یازدهم ژوئن سال ۱۹۲۴، در گورستان یهودیان پراگ، دفن میشود.
کافکا تنها یک یهودی نیست. بلکه، درحقیقت، در راستای اهداف و عملکرد صهیونیستها، سعی در تخریب چهره و تخفیف شخصیت اعراب ــ بهعنوان مهمترین مدعیان سرزمین فلسطین و مانعهای تشکیل دولت غاصب اسرائیل ــ دارد.
نوشتة کوتاه و ضعیف «شغال و عرب»[iii] از او، که در مجموعه آثارش بهعنوان داستان کوتاه(!) چاپ شده، یک نمونة کاملا بارز در این زمینه است. این نوشته که از همان ابتدا و نامش، بخشی از اغراض نویسندة خود را آشکار میکند، البته بیشتر شبیه یک خاطرة فانتزیگونه است تا یک داستان.
ماجرا، از زبان یک جهانگرد اروپایی روایت میشود: او و همراهانش در «یک واحه و بیابان» چادر زدهاند، و عربی هم، نگاهبان شترهایِ حاملِ آنهاست. وقتی آن عرب میرود که بخوابد، تعدادی شغال میآیند و اطراف این جهانگرد اروپایی را میگیرند، و به تجلیل از غربیها و بدگویی و تخفیف اعراب نزد او میپردازند.
«ما میدانیم تو از سمت شمال میآیی؛ و بههمینجهت، امیدواریم. آنجا عقل وجود دارد. اما عربها عاری از عقل هستند. چنانکه میبینی، نمیشود در خودپسندی سرد آنها، جرقه عقلی روشن کرد.»/ «ما دنبال این هستیم که کسی ــ اربابی ــ بیاید و ما را نجات بدهد. ما مجبوریم در این سرزمین زندگی بکنیم [توجه شود!]. ولی بهدنبال یک منجی هستیم که بیاید ما را نجات بدهد.»
وقتی راوی، از پیرِ شغالها میپرسد «شما چه میخواهید؟»، او فریاد میکشد: «آزادی!» و تمام شغالها زوزه میکشند. بهطوریکه از دور نغمهای به گوش میآید که میگوید: «ارباب! تو باید به این کشمکشی که دنیا را از هم مجزا کرده، خاتمه بدهی.»
شغال میافزاید: «تمام علایم کسی که پیران ما خبر دادهاند که این کار از او برمیآید، در قیافة تو خوانده میشود. باید اعراب مزاحمِ ما نشوند. ما یک هوای قابل استنشاق میخواهیم. ما افقی میخواهیم که از وجود آنها پاک باشد… ما فقط خواهان پاکیزگی هستیم و پاکیزگی را تقاضا میکنیم.»/ «فقط منظرة هیکل زندة آنها، ما را وادار به فرار میکند. وقتی که ما این منظره را میبینیم، به جستجوی هوای تمیزتری میرویم.»
بعد، شغالها گریه و زاری میکنند و به مرد اروپایی میگویند: «چطور تو تحمل این آدمها را میکنی؟ تو که قلب جوانمردانه و حساس داری! سفیدی آنها پلید است، سیاهی آنها پلید است، ریش آنها وحشت قلب میآورد. فقط منظرة گوشة پلکهای چشم آنها، دل را به هم میزند؛ و نمیتوان از انداختن تف خودداری کرد. زمانی که بازوی خود را بلند میکنند، زیر بغل آنها جادة جهنم را میگشاید. بهاینجهت، ای ارباب؛ ای استاد عزیز! با دستهای توانایت، با این قیچیها، گلویشان را قطع کن.»
در گفتوگویی میان رئیس عربِ کاروان و مرد اروپایی، مرد عرب، به تنفر شغالها از اعراب اقرار میکند («و چهقدر از ما متنفرند!»). مرد عرب، برای مرد اروپایی میگوید که از زمان پابهعرصهوجودگذاشتن اعراب، این شغالها، همین قیچیها را در صحرا میگردانند؛ و بهمحضاینکه یک اروپایی از آنجا بگذرد، آنها را به او پیشکش میکنند، تا با آنها، دست به اقدامی بزرگ بزند. شغالها، در چنین مواقعی، همیشه تصور میکنند که او، همان مردی است که قضا و قدر، از قبل، وی را برای این کار تعیین کرده است…
از ابتدا تا انتهای این نوشتة فانتزیِ خاطرهگونه ضعیف، عناد و کینة کور نسبت به اعراب موج میزند؛ بیآنکه دلیلی قانعکننده برای نسبتدادن این همه بدی و زشتی به آنان، ذکر شود. تنها دلیلی که شغالها در این مورد ذکر میکنند، این است که اعراب «جانوران را برای خوردن میکشند، ولی از لاشة مرده [آنها]، پرهیز میکنند.» که میدانیم، این یک حکم اسلامی است و منطق محکم خاص خود را هم دارد. درحالیکه بهعکس، شغالها، مردارخوار و خواهان لاشة حیوانات هستند.
«ما نمیتوانیم نالة گوسالههایی را تحمل کنیم که اعراب سر میبُرند. باید همة جانوران بتوانند در صلح و صفا جان بدهند. باید ما بتوانیم بهراحتی، تا آخرین قطرة خون آنها را بیاشامیم و استخوانهای آنها را پاک بکنیم.»
کافکا، پیوسته خود را یک یهودی و همسرنوشت همة یهودیان جهان میدانست
«شغال و عرب»، فاقد تاریخ نگارش است. اما وقتی به تاریخ صدور «اعلامیه بالفور» (۱۹۱۷) توجه میکنیم، که در آن، وزارتخارجة انگلیس متعهد شده است برای یهودیها، حکومتی در فلسطین تاسیس کند، احساس میکنیم که این نوشته، نباید با آن اعلامیه، بیارتباط باشد. خاصه اگر توجه کنیم که در این نوشته، به صحرا و رود نیل اشاره میشود و این اشاره، صحرای سینا را به ذهن متبادر میکند.
آری! کافکا تنها یک یهودی نیست. بلکه یک یهودی متمایل به صهیونیسم، و طرفدار و مدافع اصلیترین آرمان آن، یعنی گردآمدن یهودیان جهان در ارض موعود (فلسطین) و استقرار آنان در آن است.
جزآنچه دربارة نوشته کوتاه «شغال و عرب» ذکر شد، دیگر نشانة گرایش کافکا به صهیونیسم، دوستی و ارتباط تنگاتنگ او، با برخی از شاخصترین و شناختهشدهترین چهرههایِ یهودیِ صهیونیستِ ساکن پراگ ــ در آن زمان ــ است: دو تن از این افراد، ماکس برود و فلیکس ولچ هستند؛ که نقشی بسیار مهم و تعیینکننده در انتشار آثار کافکا، و مطرحکردن او در عرصة ادبیات دارند. خود کافکا ــ در «گفتگو با کافکا» ــ دراینباره، به گوستاو یانوش گفته است: «ماکس برود، فلیکس ولچ، همة دوستهای من، همیشه یکی از چیزهایی را که نوشتهام در اختیار میگیرند؛ و بعد، با آوردن قرارداد چاپ، که همة کارهایش را هم کردهاند، مرا در مقابل عمل انجامشده میگذارند.» (ص۳۴)
دراینمیان، نقش ماکس برود، از سایر دوستان یهودی صهیونیست او، برجستهتر است. زیرا چاپ آثار منتشرنشده در زمان حیات کافکا، و تجدید چاپ دیگر آثارش، پس از مرگ او، همگی به اهتمام و با پشتکار شگفت او تحقق مییابد.
ماکس برود، صهیونیست نشاندار دوآتشهای بود، که یک سال پیش از تشکیل رسمی رژیم اشغالگر قدس نیز به فلسطین اشغالی کوچید و از کارگزاران مهم فرهنگی، و رئیس تئاتر دولتی این رژیم غاصب شد. حتی در سال ۱۹۲۰، در انتخابات عمومی نمایندگان مجلس مؤسسان و مجلس سنا، «دوست قدیمی کافکا، ماکس برود هم، از طرف حزب صهیونیستی جمهوری چکسلواکی، نامزد شده بود». (ص۱۴۲) ضمنآنکه مقالات او، عمدتا در مجلة صهیونیستی «دفاع»، در پراگ به چاپ میرسید.
«فلیکس ولچ (۱۸۸۸ــ۱۹۶۴) [نیز]، فیلسوف و روزنامهنگار، [و] سردبیر هفتهنامه صهیونیستی «دفاع» (Selbstwehr) بود، که در پراگ منتشر میشد.» (ص۳۴) بسیاری از آثار کافکا هم که در زمان حیاتش انتشار یافت، نخستینبار در همین مجلة صهیونیستی به چاپ رسید. کافکا حتی یکبار، نوشتة گوستاو یانوش، جوانِ مسیحیِ دوستدار خود را، برای چاپ، به دوستش، فلیکس ولچ، سردبیر هفتهنامه صهیونیستی «دفاع»، داد؛ و این مطلب، در آنجا به چاپ رسید. (ص۲۷۶)
اما شواهد گرایش و وابستگی فرانتس کافکا به صهیونیسم، به این موارد منحصر نیست. گوستاو یانوش، جوانی بود که مادرش از حامیان یهودیان فقیر، و مورد تقدیس آنان (ن.ک. به «گفتگو با کافکا»)، و خود نیز تا پایان عمر، از مریدان و دوستداران کافکا بود. بهگونهایکه مهمترین کتاب درباره زندگی و افکار کافکا ــ «گفتگو با کافکا» ــ را نوشت؛ که مورد تأیید و حمایتِ کاملِ ماکس برود نیز قرار گرفت. یانوش، در همین کتاب، موارد متعددی از گرایش و وابستگی صریح و بیچونوچرای کافکا به صهیونیسم را، از زبان خود او و نیز شخص خودش، ذکر کرده است. بهگونهایکه انسان حیرت میکند که با وجود چنین شواهد آشکار و متقنی، چگونه باز عدهای، بعدها، آن ادعاهای کذایی را در این زمینه، دربارة کافکا مطرح کردهاند!
یکی از این موارد، هنگامی است که یانوش میگوید: «خانة آدم لطف خاصی دارد. اینجا همة چیزها طور دیگری است.» کافکا، در پاسخ، «خانه» را مترادف «وطن» میگیرد؛ و همان را نیز به گونهای مطرح میکند که معلوم است منظور او، وطنِ موردِ آرزویش، فلسطین، است:
«کافکا با چشمهایی رؤیازده، گفت: در خانه، چیزها همیشه طور دیگری است. موطن کهنة انسان [توجه کنید]، اگر با آگاهی در آن زندگی کند، با آگاهی کامل نسبت به بستگیها و وظیفههایش در قبال دیگران، همیشه تازه است. انسان درواقع تنها از این راه، از راه بستگیهاست که آزاد میشود. و این، والاترین مشخصه زندگی است.» (ص۱۳۸)
به اشارات بسیار صریحتر او دراینباره، توجه کنید:
روزی گوستاو یانوش از کافکا میپرسد: «شما که نمیخواهید از این شغلتان دست بردارید؟»
«چرا نه؟ آرزویم این است روزی بهعنوان زارع یا صنعتگر، به فلسطین بروم.»
«یعنی میخواهید آنوقت همهچیز را در اینجا به حال خود رها کنید؟»
«همهچیز را. تا بتوانم زندگیای بامعنی، که در امنیت و زیبایی میگذرد، پیدا کنم.» (ص۱۹)
گوستاو یانوش، خود، جای کمترین تردیدی دراینباره باقی نمیگذارد. او بالصراحه میگوید: «کافکا از پیروان راسخ صهیونیسم بود. این موضوع، اولینبار وقتی میان ما مطرح شد که در بهار سال ۱۹۲۰، از اقامت کوتاهی در روستا، به پراگ برگشتیم.» (ص۱۳۸)
کافکا، گرایش به صهیونیسم را نهتنها نفی نمیکند، که آن را ناشی از «هشیاری یهودیان» میداند:
«پابهپای صهیونیسم، ضدیت با یهودیت نضج میگیرد. هشیاری یهودیان [= صهیونیسم]، حکم نفی اطرافیان را پیدا میکند.» (ص۱۴۴)
ماکس برود، صهیونیست نشاندار دوآتشهای بود، که یک سال پیش از تشکیل رسمی رژیم اشغالگر قدس نیز به فلسطین اشغالی کوچید و از کارگزاران مهم فرهنگی، و رئیس تئاتر دولتی این رژیم غاصب شد.
او گرایش یهودیان به صهیونیسم را، بهترین نوع ناسیونالیسم قرن بیستم، و ناشی از فشار محیط، که باعث میشود یهودیان نتوانند محل زندگی فعلیشان را خانة خود احساس کنند، میداند:
کافکا: «ناسیونالیسم عصر ما، حرکتی است تدافعی علیه تجاوز خشونتآمیز تمدن. بهترین شکل این وضع را در یهودیان میتوان دید. اگر محیط خود را خانة خود احساس میکردند، صهیونیسم بهوجود نمیآمد. ولی در وضعی که هست، فشار محیط وادارمان میکند [توجه کنید! او در اینجا بالصراحه، خود را جزء صهیونیستها قلمداد میکند!] چهرة خود را بازشناسیم. به وطن، به ریشة خود [توجه کنید!] بازگردیم.»
[یانوش:] «مطمئن هستید که صهیونیسم تنها راه درست است؟»
«کافکا با دستپاچگی تبسم کرد:
«درستی یا نادرستی راه را، وقتی تشخیص میدهی که به هدف رسیده باشی. درهرحال، فعلا داریم [به سمت تحقق صهیونیسم] میرویم، در حرکتیم، پس زندهایم. دٌوروبرمان نهضت ضدیهودیت نضج میگیرد. ولی این، خوب است. تلمود میگوید که ما، همچون زیتون، وقتی بهترین جوهرمان را بهدست میدهیم، که له شویم.» (ص۲۲۸)
کافکا، بیستوهشت سال پیش از تشکیل رسمی رژیم اشغالگر قدس، و سه سال پس از صدور «اعلامیه بالفور» توسط وزارت امورخارجة انگلیس، که در آن، انگلیس متعهد به ایجاد کشوری مستقل برای یهودیان در فلسطین شد، بر نیاز یهودیانِ جهان به داشتن یک وطنِ واقعیِ مستقل در فلسطین، تاکید میکند:
کافکا: «یهودیهای امروز، دیگر به تاریخ، به این موطن قهرمانی که در زمان واقع است، اکتفا نمیکنند. بلکه مشتاقِ داشتنِ وطنِ کاملا عادی و کوچکی هستند که مکان داشته باشد [توجه کنید!]. جوانهای یهودی، روزبهروز، هرچه بیشتر به فلسطین میروند. این، بازگشتی است به خود، به سوی رشد. فلسطین بهعنوان یک موطن ملی، برای یهودیان، هدفی ضروری است.» (ص۱۳۹ ــ ۱۴۰)
او صهیونیسم را صرفا نوعی دفاع یهودیان در برابر فشارهای خارجی بر آنان، برای حفظ بقایشان معرفی میکند، که مطلقا حالت تجاوزگرانه ندارد:
کافکا: «ناسیونالیسم یهودی، به شکلی که در صهیونیسم بروز میکند، فقط نوعی دفاع است. و ازهمینجاست که روزنامة حزبی صهیونیستی پراگ هم «دفاع» خوانده میشود.
ناسیونالیسم یهودی [= صهیونیسم]، کاروانی است که بر اثر فشار خارج، ناچار شده است در شب یخبندان صحرا، اردویی ساختگی تشکیل دهد. این کاروانْ نمیخواهد جایی را فتح کند. فقط میخواهد به منزلی امن و آرام برسد، که امکان یک زندگی آزاد بشری را دربرداشته باشد. اشتیاق یهودیان به وطن، ناسیونالیستی متجاوز نیست که ــ به سبب بیخانمانی عینی و ذهنیاش ــ دست طمع به موطن دیگران دراز کرده باشد. چون ــ به سبب همین بیخانمانی ــ در اصل قادر نخواهد بود مثل دیگران، جهان را به ویرانی بکشد.»
یانوش: «منظورتان آلمانیهاست؟»
«.. منظورم هر جامعة تاراجگری است که با ویرانکردن جهان، بهجایاینکه قلمرو خود را وسعت دهد، قلمرو انسانیت خود را تنگ میکند. در مقایسه با این جوامع، جنبش صهیونیسم، فقط بازگشت زحمتباری است به سوی قانونی بشری، که ساخته و خاص خود آنان باشد.» (ص۱۴۳)
بااینترتیب و مشاهدة این تفاصیل، بهنظر میرسد راز شهرت ناگهانی، وسیع، غیرمنتظره و بدون استحقاق این نویسندة متوسط، آشکار شده باشد. اما به تعبیری گهربار: چه بسیارند عبرتها، و چه اندکاند عبرتگیرندگان!
—————————
پینوشتها:
[i]ــ یانوش، گوستاو؛ گفتگو با کافکا؛ ترجمة فرامرز بهزاد؛ تهران، خوارزمی؛ چاپ دوم: ۱۳۵۷؛ ص۳۴٫
[ii]ــ کافکا، فرانتس؛ یادداشتها؛ ترجمة مصطفی اسلامیه؛ نیلوفر؛ چاپ اول: ۱۳۷۹٫
[iii]ــ هدایت، صادق؛ نوشتههای پراکنده (بخش ترجمه)؛ ثالث ــ آلاچیق؛ چاپ اول: ۱۳۷۹