امیر حسین هاشمی
اواسط ژوئن که یک مراسم آیینی انجام دادم؛ مراسمی که بارها در زندگیام تکرار شده و معرف سبک زندگی حرفهای من است: بعد از دورهای بسیار طولانی که در آن مطلقا هیچ کار مفیدی برای عالم و آدم انجام نداده بودم، سرکارم برگشتم، یعنی دوباره شروع کردم به نوشتن.
نمیخواهم این اتفاق را لحظهای تاریخی جلوه بدهم: نه از صدای طبل خبری بود و نه موسیقی متن فیلم "راکی" پخش میشد. هیچ موسیقی متن در کار نبود، تنها چیزی که به گوش میرسید، تغییراتی بیصدا و نامحسوس در قوانین زندگی روزمره یک مرد بود؛ ترک مجموعهای از عادتها و پیوستن به مجموعهای دیگر.
دیگر نه از تنهایی تلویزیون دیدن در صبح خبری بود، نه از صبحانه خوردن بیرون از خانه، نه از پیامهای تلفنی ناخواسته. به جای اینها، وقت آن رسیده بود معجونی را که مثل چشمهای دائمی در مغرم میجوشید، در قالب داستان تازهای بریزم. در این مرحله این معجون بیشکل و شمایل به تازه سربازی میماند که صرفا به خاطر به خط ایستادن و پوشیدن لباس فرم، مثل یک نظامی واقعی به نظر میرسد. از طرفی خود من هم در ابتدای هر شروع دوباره درست مثل تازه سربازها از اسم نویسی مجدد در ارتش نویسندگی، احساس ناخوشایندی دارم.
دست کشیدن از کار و شروع دوباره آن، روندی است که همه ما نویسندهها از سر میگذرانیم: این یکی را تمام کن، کمی صبر کن، برو سراغ آن یکی. در طول زمان، این چرخه تبدیل به یکی از شاخصهایی میشود که ما نویسندهها را از صاحبان سایر مشاغل متمایز میکند. ما داستان نویسیم نه مسئول اورژانس، وکیل ،ماشین دزد، نوازنده و یولنسل یا هر کاره دیگر.
بر خلاف اغلب همکاران نویسندهام، این مراسم آیینی (توقف برای شروع دوباره) همیشه برای من نه تنها یک قاعده زیبایی شناختی است که به پالایش ذوق نویسندگیام منجر میشود، بلکه یک فریضه اخلاقی است. با این حال، بعضی از آشنایانم برای پیشرفت و موفقیت در نویسندگی خیلی بیتاب و کم حوصلهاند؛ طوری که انگار طبیعت قلمهای بیحرکت را نفرین کردهاست.
یکی از دوستانم(تا قبل از این که سرش داد بزنم) هر روز عصر زنگ میزد،فقط برای این که بپرسد؛ «امروز چیزی نوشتی؟» بعضیهای دیگر وقتی هنوز وسط نوشتن داستانی هستند، با نگرانی به خط افق چشم میدوزند تا بلکه کور سویی از سوژه بعدی برایشان آشکار شود.
برای آنها این وقفه تاکتیکی، در بهترین حالت مانند پلک زدنی بیمعنی در برابر صحنهای تماشایی است و در بدترین حالت، عاملی است برای نگرانی یا حتی ترس.
یکی از دوستان نزدیکم اخیرا به من گفت: «چیزی نمینویسم. خیل افسرده کننده است. بدون آن که بداینم بادی چه کار کنم، دور خانه چرخ میزنم. این موقعها زندگی خیلی کسل کننده می شود.»
پیشنهاد کردم: تلویزیون را روشن کن. در مورد من این کار همیشه جواب داده است. درست از لحظهای کع برنامه خبر ورزشی شروع میشود، دیگر ذرهای به نوشتن فکر نمیکنم.
و شوخی هم نمیکنم. در این سی سال، قانونی سفت و سخت داشتهام: این که دورههایی را برای بطالت و وقت گذرانی در نظر بگیرم و خودم را از نوشتن دور نگه دارم. زمانهایی زیادی که زندگی حرفهای ام بیشتر به ننوشتن گذشته است تا نوشتن. این حقیقتی است که آن را با تمام وجود میپذیرم. باید اعتراف کنم که دراین مدت فقط هفت کتاب هیچ تعریف و تمجید و منتقدانهای را به دنبال نداشتهاند. لابد چند عقل کل هم پیدا میشوند و میگویند که اگر بیشتر نوشته حرص خورده بودم و کمتر استراحت کردهبودم، نویسنده خیلی بهتری از این که هستم میشدم.
اما من هیچ وقت فکر نکردهام. که وارد این حرفه شدهام تا رکورد سرعت نویسندهها را بشکنم یا عدد و رقمهای بزرگتری تولید کنم (غیر ازـ البته امیدوارم ـ عددد نخوانندهها). در واقع اگر بیشتر نوشته و کمتر توقف کرده بودم، نه تنها کاملا دیوانه شده بودم، بلکه تقریبا شک ندرم که حتی نویسنده بدتری از همین که هستم میشدم. به هر حال،هر کاری که میکنم به خودم مربوط است. چیزهایی در مرود ما هست که خودمان بهتر از هر کس دیگری آنها را میدانیم.
اکث نویسنده ها زیاد مینویسند. بعضی نویسندهها زیادی زیاد مینویسند. من هیچ وقت فکر نکردهام که کسی مجبورم کرده بنویسم. من صرفا نوشتن را انتخاب کردهام؛ خصوصا برای وقتهایی که نتوانم خودم را برای انجام کاری دیگر قانع کنم یا وقتهایی که حس نمور بیفایده بودن بهام دست دهد، یا احساس کمبود کنم؛ و البته وقت کافی هم داشته باشم. 0مثلا وقتی که مسابقات لیگ بیس بال تمام شده باشد)
میخواهم بگویم که فقط و فقط فراغ بال است که میتواند باعث شود من به ضمامینی بپردازم که دستمایه خلق آثار بزرگ ادبی هستند، ضمامینی مثل قرابت خوشبختی و تیره روزی و چیزهایی از این دست. شما اسمش را بگذارید برداشت شخی من از الهام و وحی. هر چند که با اتکا به این اصل هم، گاهی زیادی می نویسم. به اندازه نوشتن خیلی سخت است.
مسملما دلیل بسیاری از نویسندهها برای نوشتن، چیزی غیر از خوشایند دیگران، خلق آثار ادبی بزرگ و ... است . این نویسندهها مینویسند تا خودشان را مداوا کنند، مینویسند تا خودشان را "ابراز کنند"، مینویسند تا به روزهای مشدارشان سرو سامان بدهند با از آنها فرار کنند، مینویسند تا پول در بیاورند، مینویسند چون وسواسیاند، مینویسند تا فریاد کمک سر دهند، مینویسند تا انتقام خانوادگی بگیرند و ... دلایل زیادی برای زیاد نوشتن هست و البت گاهی هم جواب میدهد.
شاید این دیدگاه ظاهرا سهل انگارانه من، ناشی از داشتن خانوادهای که آن قدر جان کندند تا من بتوانم زندگیای بهتر از خودشان داشته باشم (یعنی مجبور نباشم به اندازه آنها جا بکنم.) زندگی فعلی من صرفا دلیلی برای موفقیت آنها و نوعی قدر دانی از انی مساله است. با اینحال، به هر دلیلی که هست، از نظر من زندگی بر نوشتن مقدم است (وقت گذرانی با ماری غیر از نوشتن، مثلا رانندگی کردن از نیوجرسی تا ممفیس و بعد مین برای خرید یک ماشین دست دوم، کاری که دو ماه گذشته انجام دادم). در حال که نوشتن یا دست کم مدام نوشتن، شبیه اعمال شاقه است. البته باید بگویم منظورم اصلا این نیست که نوشتن ذاتا کاری دشوار است. از نویسندههایی که بهتان میگویند کارشان چقدر سخت دروی کنید (در کل از هر کسی که سعی میکند چنین چیزی به شما بگوید دوری کنید). البته نوشتن معمولا ناامید کننده و غم انگیز است اما خب کسی مجبور به انجام آن نیست.
بله، نوشتن میتواند کاری بسیار پیچیده،دشوار، منزوی کننده، ملالآور، انرژی بر و در عین حال به اندازه یک چشم به هم زدن لذت بخش باشد. شاید نوشتن ساخته شده برای این که آدم را عاجز و دلسرد کند؛و البته گاهی به زحمتش میارزد. به هر حال نوشتن مثلا به اندازهی فرود آوردن یک هواپیمای 1011_L روی فرودگاه اوهیر در یک شب برفی ماه ژانویه، یا جراحی مغز دشوار نیست که در آن مجبور باشید ده ساعت یک ضرب سرپا باشید و بعد از شروع نتواند توقف و استراحت کنید. اگر نویسنده باشید، هر موقع که دلتان خواست میتوانیدکار را متوقف کنید، هر موقع و این قضیه مه بای کسی مهم است و نه اصولا کسی از آن مطلع میشود. ضمنا اکر این وقفهها را میان کارتان بگنجانیدة ممکن است نتیجه کار بهتر هم بشود.
وقفه انداختن بین پروژههای نویسندگی (یا همان داستان خودمان) برای من مزایای محسوس و متنوعی داشته است. قبل از هر چیز به نویسنده کمک میکند که ادامه زندگی را تجربه کند. هنر (حتی نویسندگی) پیش از هر چیز تابع زندگی و همیشه دنباله روی آن است. زندگی چیزی است که در جایی غیر از پشت میزتان تجربه میکنید مثلا وقتی در خیابان پنجاه و ششم قدم میزنید یا تا ممفیس رانندگی میکنید و میتواند کاملا لذت بخش باشد (فقط اگر بتواند تحملش کنید).
به علاوه میتوانید به وقت گذرانی به چشم جایزهای نگاه کنید که بعد از یک دوره کار طاقت فرسا به خودتان میدهید؛ و البته گاهی این تنها جایزهای است که نصیبتان میشود.
وقفههای کوتاه در طول یک روز کاری نوشتن،ترغیبتان میکند در مورد چیزی که همان موقع نوشتهاید قضاوت کنید؛ و بهره مندی از وقفههای تاکتیکی طولانی تر در بین دو پروژه سنگین کاری، این امکان را فراهم میکند در مورد تا با طرح چنین سوالاتی کارتان را مجددا ارزیابی کنید: آیا چیز مهمی ماقی مانده که بخواهم یا نوشتههایم به دنیا اضافه کنم؟ (جواب کورت وونه گات منفی بود.) آیا هنوز هم دلم میخواهد نویسنده باشم؟ آیا آخرین چیزی که نوشتم یک پول سیاه هم که شده میارزید؟ آیا برای این که در تمدن بشری اثری ماندگار از خود به جا بگذارم، نمیتوانستم کار بهتری کنم؟ آیا اصلا کسی نوشتههای مرا میخواند؟
نظر من در مورد نویسندههایی که تحسینشان میکنم، این نیست که آنها موجودات حرفهای قدرتمندی مجهز به مجموعهای از مهارتهای منحصر به فرد، راهکارهای مختلف، قدمهایی از پیش تعیین شده برای پیشرفت در کار و اصول اخلاقی نجات بخش هستند، بلکه معتقدم این نویسندهها قماربازهاییاند که یک جور کار تفننی بسیار پر زحمت را به طور مداوم مشق میکنند و وقتی در یک موردبه نتیجه رسیدند، عجلهای برای رفتن سر کار بعدی نخواهند داشت. در مورد داستان نویسی، یک بار تلاش تقریبا تمام منابع نویسنده را مصرف میکند و او را خالی، گیج و سرگردان، در حالی که گوشش سوت میکشد، رها میکند.
در نتیجه، یک استراحت و وقفه دست و دل بازانه خود به مدت یکی دو فصل (تازه اگر بیشتر نشود)، یا دست کم تا وقتی که دیگر حوصله خواندن سر خط اخبار روزنامه (و بدتر از آن، مقالاتی که بعد از آنها آمده) را نداشته باشید، میتواند حسابی به تجدید قوا کمک کند، به عادتها، تیکهای شخصیتس و دل مشغولیهای تازه، دوباره سروسامان دهد و در عین حال کهنههایشان را از رده خارج کند. در واقع این وقفهها کمک میکنند که همه چیز را «فراموش» کنید تا بتوانید چیزی بهتر «بیافزاینید».
در پایان، ممکن است سختی نویسندگی آن چیزی نباشد که فکر میکنید. مثلا سختی نویسندگی برای من در ملزومات نوشتن است؛ یعنی در داشتن ارتباطی پیوسته با زندگی و دنیا؛ و در عین حال در این که مطمئن باشم در دنیای بیرون، هیچچیز جالبتر از آن چه من در حال نوشتنش هستم، اتفاق نمیافتد. سختترین قسمتش این است که به راهی که میروم ایمان داشته باشم و به این فکر کنم که آدم هایی ناشناس، از نتیجه کارم خوششان خواهد آمد.
منبع: همشهری ـ اردیبهشت 90
|