امیر حسین هاشمی
در محله های زیادی بزرگ شدم و در مدرسه های زیادی درس خواندم، که هر کدام از آنها انگار تکه ای مادی از زندگی را درونم شکل دادند، درست مثل شکل گیری لایه لایه صخره ها؛ مدرسه ایست در لانگ بیچ، چندین مدرسه راهنمایی در لس آنجلس و لانگ آیلند و دبیرستان های لالانگ بیچ، جامائیکا و آکادمی نظامی نیویورک. نهایتا از دبیرستان گریت نک فارغ التحصیل شدم. تمام این تغییر و تحول ها باعث شدند که بتوانم گذشته را بسیار خوب به یاد بیاوریم: خانه هایی که در آنها زندگی کرده ام و آدم هایی که در سنین مختلف می شناخته ام. یادم می آید که همیشه قصه می ساختم و داستان سرهم می کردم. شاید دوران مهد کودک مهم ترین دوران زندگیم باشد.
در مهد کودک قطعات خیلی بزرگی برای خانه سازی گذاشته بودند که من با آنها ساختمان، پناهگاه یا مخفیگاه می ساختم، دنیایی کامل که دوستانم می توانستند واردش شوند. و البته یکی از بهترین قصه گوها بودم. در پنج سالگی می توانستم بخوانم (به خاطر کتاب های کمیک) و تمام قصه های پریان را از اول تا آخر حفظ بودم: قصه های هانس کریستین اندرسن و گریم. شنل قرمزی و سفید برفی را بلد بودم و داستان "جعبه فندک" را می پرستیدم؛ داستان سرباز جوانی که جعبه فندکی هدیه می گیرد که وقتی روشنش میکند، یک سگ جادویی ظاهر می شود و تمام آرزوهایش را برآورده می کند.
قصه محبوبم "پری دریایی کوچک" بود، شاید به این خاطر که دقیقا متوجه نمی شدم آخرش چه می شود و تعریف کردنش خیلی برایم سخت بود. حالا می فهمم که دلیلش تراژیک بودن داستان بوده است. آن موقع نمی توانستم این موضوع را هضم کنم که پری دریایی باید برای عشق به شاهزاده، آن همه رنج می کشید و حتی برایش می رقصید رقصی که برای او مثل رقصیدن روی خرده های شیشه و تیغه چاقو بود – و در آخر هم تبدیل به حبابی روی دریا شد.
یکی از انگیزه هایم برای سر هم کردن داستان و قصه تعریف کردن، این بود که دختر بچه ها جذبم شوند. دلم می خواست شاهزاده باشم. شک دارم که قصه تعریف می کردم تا دخترها خوششان بیاید، یا عاشق قصه ها بودم و دلم می خواست آنها را با دخترهایی که دوستشان داشتم سهیم شوم. به هر حال، اینها چیزهایی است که به یاد می آورم.
اولین داستانی که به شدت رویم تاثیر گذاشت، نسخه ای با جلد شومیز از "اتوبوسی به نام هوس" تنسی ویلیامز بود که در خانه مان داشتیم. به نظرم این نمایشنامه ترکیب بی نظیری از جادو و تراژدی بود؛ تعزلی و شاعرانه و انسانی و سوزناک و خاطره انگیز و خنده دار. به خاطر همین تجربه خوشایند بود که نمایشنامه را به انواع دیگر نوشته ترجیح دادم. نمایشنامه ها مرا با امواجشان جارو می کردند و در زنجیره ای هیجان انگیز پیش می بردند که معمولا با یک نتیجه گیری احساسی تمام می شد. نمایشنامه نویس شوم. ارزشمند ترین چیز در خانواده ما استعداد بود و به همین خاطر من آن را بیش از هر چیز دیگری لازم داشتم. برای نوشتن نمایشنامه بی نهایت تمرین کردم؛ نمایشنامه های طولانی، نمایشنامه های تک پرده ای و نمایشنامه های موزیکال. فکر می کنم بعضی ها از آنها واقعا خوب بودند اما کلا در این کار موفق نبودم. یادم می آید در شانزده سالگی، یک شب در آکادمی نظامی نیو یورک آن قدر گریه کردم تا خوابم برد، چون استعداد نداشتم.
مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد: کارگردان شدم کارم را با نورپردازی و چیدن صحنه شروع کردم و می توانستم بازیگرها را از بالای یک نردبان تماشا کنم یکی از خوبی های شکستم در نمایشنامه نویسی این بود که به یک کارگردان موفق در مقیاس کوچک تبدیل شدم:در دبیرستان و کالج تئاتر کارگردانی می کردم. مدتی بعد وارد دانشکده تحصیلات تکمیلی فیلمسازی در دانشگاه یوسی ال ای شدم و آنجا بود که فهمیدم دانشجوهای دیگر حتی یک بار هم به خودشان زحمت نوشتن نداده اند.
من حداقل تلاشم را برای این کار (هر چند که بی فایده بود) کرده بدم، آن هم چندین سال پیاپی. سر این کار خیلی وقت گذاشته بودم و ناگهان موقعیتی جلوی پایم سبز شد که قبل از آن وجود نداشت: چندتایی فیلنامه نوشتم که به شدت ازشان اسقبال شد. بعد برنده جایزه اول دانشگاه یوسی ال ای شدم؛ جایزه ساموئل گلدوین که معمولا به نمایشنامه نویس ها یا داستان نویس ها داده می شد اما من جایزه را به خاطر یک فیلمنامه غیر اقتباسی گرفتم. اولین باری بود که چنین اتفاقی می افتاد.
اگر در قصه گویی و فیلنامه نویسی موفقیتی به دست آورده ام به این دلیل نیست که نابغه ام با استعدادی جادویی در روایت دارم، بلکه به خاطر تلاشم برای تجربه چیزهای جدید، بازنویسی های مکرر، دستبرد زدن به ایده ها، تجربه مسیرهای مکرر، دستبرد زدن به ایده ها، تجربه مسیرهای عجیب و غریب و استفاده درست از حوادث تصادفی و حس شهودم به این جا رسیده ام. مثلا در مورد فیلم "مکالمه"، کل فیلم نامه را برای یک مهمان دار هواپیما (که او را نمی شناختم) دیکته کردم و او هم آن را رونویسی کرد. وقتی میخواستم روی شخصیت اصلی فیلم اسم بگذارم، منظورم Harry call بود اما او نوشت Caul harry، caul(یعنی پرده جنین) و من هم گذاشتم همان طور بماند. اتفاقا معنی هم می داد، چون شخصیت اصلی فیلم آدم بی نهایت مرموزی بود که همیشه یک بارانی پلاستیکی شفاف می پوشید. این اشتباه املایی یک تصادفی و نوعی اکتشاف بود که باعث شد به شناخت بهتری از شخصیت جدیدی که ساخته بودم برسم.
وقتی داشتم اینک آخرالزمان را می ساختم، اتفاقات مشابهی افتاد. من فیلم نامه جان میلوس را در اختیار داشتم که حاوی صحنه هایی مثل حمله سنگین هلی کوپتر های واگنر بود اما در اصل بیشتر فیلمنامه اینک آخر الزمان را از روی نسخه حاشیه نویسی شده کتاب دل تاریکی جوزف کنراد الهام گرفتم که در جیب عقب شلوارم جا می شد.
از نظر من، کارگردان مانند سر دسته است، نوعی رئیس تشریفات که از تمام امکانات موجود و تمام همکاران با استعدادش در خواست می کند برای ساخت فیلم به او ملحق شوند: نویسنده اش (یا مهارت های نویسندگی خودش)، بازیگرانش، فیلم بردارش، طراحان صحنه و لباسش، تدوین گرش. خود کارگردان – به عنوان کسی که حرف آخر را می زند – اجزا را هماهنگ می کند و با بقیه همکاری می کند.
کار یک داستان نویس متفاوت است؛ اثری در ذهن داستان نویس شکل می گیرد و او بسته به همکاری خوانندگانش، قدرت تصویر سازی آنها، احساساتشان، توانایی تجسم فضاها و حس و حالی که دارند، تمام عناصر داستان را جا گذاری می کند. مثل فیلمسازی، این فرایند هم گروهی است اما انگار در مسیری دیگر هدایت شده است.
من قصه گویی خودم را به فرش بافتن تشبیه می کنم. یک قصه خوب، یک قصه پویا، باید بافت و رنگ داشته باشد و طوری بافته شود که تارو پودش عصاره های زندگی باشند. فرایند بافتن این فرش- دست کم برای من- مانند تماشای ظاهر شدن یک عکس پولاروید است: اول کلیتش مشخص است اما تنها با مروز زمان است که واضح می شود و شکل می گیرد. وقتی دارید یک داستان را فیلم می کنید یا می نویسید باید دائما شکلش را تغییر دهید، دوباره رویش تمرکز کنید و مصالح را دوباره و دوباره حول یک عقیده محوری به هم ببافید تا بالاخره چیزی قابل توجه و حقیقی ظاهر شود. این فرایند بیشتر شبیه کشف چیزی است تا ساختنش. تلاش برای فهمیدن اینکه بودن یعنی چه، حقیقتا سفر پرماجرایی است.
اینطور شد که آن پسر بچه پنج ساله مهد کودک ایست، مجله آل استوری را راه انداخت تا پرو بالی به هنر داستانگویی بدهد. یک داستان کوتاه خوب، پر از ایده ها، شخصیت ها و پیرنگ هایی است که می توانند آن داستان را به یک نمایشنامه، رمان یا فیلم نامه بدل کنند.
|