مریم برادران
سارماگو نام علفی وحشی است که سال ها پیش از تولد ژوزه، خوراک مردم فقیر بوده است. به نظر می رشد این نام برای خانواده او بی مسمی نبود. خانواده ژو زه کشاورزان بدون زمینی بودند که به سختی روزگار می گذراندند. پدرش در جنگ جهانی اول، سرباز رسته توپخانه فرانسه بود. پس از جنگ تصمیم گرفت از روستای کوچک آزینهاگا در استان ریباتژ به لیسبون، پایتخت پرتغال، مهاجرت کردند، شاید زندگی شان رو به راه شود. ژوزه را که آن زمان دو ساله بود، به پدر بزرگ و مادر بزرگ سپردند و این برای او خوشایند بود. پیدا کردن شغل در لیسبون برای مردی که تنها کمی سواد خواندن و نوشتن داشت، آسان نبود. تا اینکه پس از مدتی پلیس شد. زندگی داشت روی خوش به آنها نشان می داد که برادر چهار ساله ژوزه مرد و آنها را در غمی دردناک فرو برد. وقتی زوزه 6 ساله شد و نام او را در مدرسه ای در لیسبون نوشتند، موقع خداحافظی با زندگی شیرین کودکی رسید. ژوزه این خانه را دوست داشت و حیاطش را که پر از درختان انجیر و زیتون بود و بوی زندگی می داد. چشم هایش پر از اشک بود. تک تک درختان را در بین بازوان کوچکش گرفت، نوازش کرد و وداع گفت. دوران تحصیل ژوزه با نوسان همراه بود؛ گاهی با نمرات عالی و گاهی نه چندان چشمگیر اما در مدرسه همه او را دوست داشتند. 12 ساله بود که به عنوان خزانه دار اتحادیه دانش آموزان رای آورد. در آن زمان رایط مالی خانواده خوب نبود. پدر به سخنی هزینه تحصیل ژوزه را تامین می کرد. شاید اگر او را به مدرسه فنی می فرستادند، می توانستند روی کمکش در آینده حساب کنند. ژوزه پنج سال در مدرسه فنی مکانیک درس خواند و بعد دو سال در یک تعمیر گاه خودرو مشغول به کار شد. بیشتر درآمدش صرف نیاز خانواده می شد و همچنان حسرت خرید کتاب را در دل پنهان می کرد. وقتی از کار روزانه فارغ می شد، کتابخانته غعمومی لیسبون بهترین مکان برای استراحتش بود؛ بین کتاب ها، در دنیای واژگان. 19 سال داشت که توانست اولین کتاب زندگی اش را بخرد، آن هم با پولی که از دوستش قرض گرفته بود. زندگی خرج داشت و ژوزه از کودکی طعم سختی را چشیده بود. بنابراین هرگز احساس نکرد انجام کاری برایش عار است. شغل های مختلفی را تجربه می کرد. مدتی در یک شرکت رفاه اجتماعی فعالیت می کرد که در همان شرکت با ایلداریس آشنا شد. او در شرکت راه آهن حروفچین بود و سال ها بعد به عنوان یکی از هنرمندان پرتغال شهرت یافت. این آشنایی به ازدواج منجر شد (1944). تنها فرزندش ویولانته، وقتی متولد شد که ژوزه اولین کتاب خود را به ناشر سپرده بود (1947). نام رمانش را از «بیوه زن» به نام پیشنهادی «سرزمین گناه» تغییر داد تا به قول ناشر جذابیت کار بالا برود و و بفروشد. از نظر خودش این دو اسم فرقی نداشتند چون نه «بیوه» و نه «گناه»، هیچکدام مفاهیمی نبودند که او به خوبی بشناسدشان! در سال 1949 باز بیکاری گریبانش را گرفت اما به لطف یکی از دبیران مدرسه فنی که هنوز با هم ارتباط داشتند، در شرکت او مشغول به کار شد. سال بعد نیز کار خود را به عنوان مدیر تولید در شرکت انتشاراتی «استودیوز کر» آغاز کرد. این شغل راه او را به آشنایی و رفاقت با نویسندگان پرتغالی باز کرد. روزنامه نگاری را از سال 1955 تجربه کرد و دستیار ویراستار روزنامه Diario de noticias شد. از سال 1969 یکی از اعضای حزب مخفی «پی سی پی» به حساب می آمد. کم کم فعالیتش را آن قدر گسترش داد که طبق اسناد باقیمانده از رژیم دیکتاتوری پرتغال، تصمیم گرفته بودند او را دستگیر کنند اما انقلاب 15 آوریل 1974، به دادش رسید: «نام من در آرشیو سازمان امنیت پیدا شد. طبق مندرجات باید من در 19 آوریل- یعنی چهار روز پس از انقلاب- دستگیر می شدم. اغلب دوستانم شوخی می کنند و می گویند انقلاب به این خاطر اتفاق افتاد که از دستگیری ساراماگو پیشگیری شود. من مزه دسیسه و تنش را چشیده ام، ولی هرگز زندانی یا شکنجه نشده ام. البته از این بابت باید سپاسگزار دوستانی باشم که در بازجویی هایشان از افشای نام من امتناع ورزیده اند.» نویسنده تا آخر عمر به حزب وفادار ماند و در تمام رمان هایش رگه سیاسی بودنش را به نمایش گذاشت. اوج این حرکت در رمان «بینایی» (2004) سیاسی ترین و به قول خودش «شورشی ترین» اثر او تبلور می یابد که درباره رای سفید حرف زده است و به همین دلیل انگشت اتهام به سویش گرفتند که قصد تخریب دوکراسی را دارد. در صحنه ای از کتاب، ماریو سوئارز- رئیس جمهور پیشین جمهوری پرتغال- می گوید »چرا نمی فهمید؟ آمار 15 درصدی آرای سفید به معنای شکست دموکراسی است.» تا سال 1966 کتابی منتشر نکرد. احساس می کرد چیزی در چنته ندارد که رو کند. می نوشت اما قابل چاپ نمی دید. تا اینکه «اشعار محتمل» را راهی بازار کرد. در این مدت تجارب خوبی به دست آورده بود. در فاصله ماه می 1967 تا نوامبر 1968، وارد عرصه نقد ادبی شد. برای آنکه کمک خرجی داشته باشد، شروع کرده بود به ترجمه کتاب های کولت، پر لاجر کویست، جین کاسو، موپاسان، آندره بونار، تولستوی، بادلیر، اتین بالیبار، نیکوس پولانتزاس، هنری فوسیلون، ژاکوس رومین، هگل و ریموند بایر. لذت این کار تا سال 1981 او را به دنبال خود کشاند. علاوه بر این که ترجمه این آثار پشتوانه ای شد تا او نویسندگی را از سر بگیرد. شعر «شاید شادمانی» و دو مجموعه مقاله «از این جهان و آن دیگری» و «چمدان مسافر» در سال های 1970 و 1971 منتشر شدند. در این سال ساراماگو از «ایلداریس» جدا شد. رمان های «مبانی نقاشی و خطاطی» (1977) و «برخاسته از زمان» (1980) موقعیت او را به عنوان نویسنده تثبیت کرد. اما شهرت جهانی در 1987، در سن 55 سالگی به سراغش آمد. «بالتازار و بلیموندا» در آمریکا چاپ شد و در خارج از مرزهای پرتغال مخاطب پیدا کرد و جایزه کلوپ انجمن قلم پرتغال را به ساراماگو اختصاص داد؛ رمانی درباره تفتیش عقاید که فلینی از آن به عنوان بهترین کتابی که خوانده است نام می برد. دو سال بعد، «آریو کورجی»، آهنگساز ایتالیایی، این اثر را به صورت اپرا، با نام «بلیموندا» به روی صحنه برد. ویژگی های خاص قلم او بین منتقدان جای خود را باز کرد؛ متن هایی بدون علامت های سجاوندی، جملات طولانی، گفت و گو های تو در تو، تغییرات زمانی و زاویه دید به کرات. او معتقد بود خوانندگان داستان هایش باید در خلق اثر سهیم باشند. بنابراین خودشان باید لحن نویسنده را کشف کنند. نگاه انتقادی او به مسائل جامعه جهانی و زبان آمیخته به طنز و استفاده از زیبایی های کلامی به همراه اندیشه عمیق، جای ساراماگو را به عنوان نویسنده متفاوت ر قشرهای مختلف باز کرد. 1989 رمان «تاریخ محاصره لیسبون» را آفرید و آن را به «پیلار دل ریو» (8) تقدیم کرد؛ روزنامه نگار اسپانیایی ترجمه کرد. از آن پس همه رمان های ساراماگو به همسرش تقدیم می شد تا مراتب احترام قبلی اش را به او ابراز کند. ایده این رمان از سال 1972 در ذهن او پرورانده شده بود؛ ایده یک محاصره که اول تخیلی بود و بعد از محاصره لیسبون به دست کاستیلی ها به این واقعیت گره خورد. البته ساراماگو معتقد بود «تاریخ، یک داستان است نه از آن جهت که ساختگی است، بلکه از آن جهت که در سامان این امور مقدار زیادی عناصر داستانی وجود دارد.» «تاریخ محاصره لیسبون» تلفیقی از دو روایت است: یکی تمثیل تاریخی و دیگری روایتی عاشقانه. این سبک در دیگر رمان های او هم به چشم می خورد. «همه نام ها» (1997) تلفیق اسطوره و عشق است. «سال مرگ ریکاردوریش» (1984) تلفیق سیاست و وهم. کم کم ساراماگو به عنوان نویسنده ای بدبین شناخته شد. خودش هم این اتهام را قبول داشت، اما حدی برای بد بینی تعریف می کرد: «بدبین هستم اما نه در آن حد که گلوله ای در مغزم خالی کنم.» و این را ناشی از طبیعت زندگی می دانست. با انتشار کتاب «انجیل به روایت عیسی مسیح» (1991) جامعه کاتولیک اعلام کرد که ساراماگو از مسیحیت خارج شده است. حتی نگذاشتند در مسابقه ادبی اتحادیه اروپا شرکت کند، با اینکه نامزد جایزه آریوتسو شده بود. (این کینه تا 1998 در واتیکان ماند و وقتی ساراماگو نامزد جایزه نوبل ادبی شد، به جای تبریک، مراتب ابراز تاسف خود را به او ابلاغ کردند). این برخورد با روحیه نویسنده سازگار نبود. از نظر او در حقش بی انصافی کرده بودند و دموکراسی را زیر پا له کرده بودند! ساراماگو در پاسخ به این عمل گفت «واتیکان بهتر است به کار خودش برسد روزنامه آنها نوشته من کمونیست هستم و کتاب های ضد مذهبی می نویسم. من فقط می گویم که برای انسانیت می نویسم». به نشانه اعتراض، به همراه همسرش لیسبون را ترک کرد (1992) و به جزیره لانزاروته در جزایر قناری اسپانیا رفت و در همسایگی باجناقش منزل گرفت. خیلی زود به شرایط عادت کرد و این خصلت ساراماگو بود. برخلاف رمان هایش که هزار تو دارند، زندگی را پیچیده نمی کرد و خودش را با پیشامدها وفق می داد. ساراماگو رمان «کوری» را با شخصیت های بدون نام در 1995 روانه بازار کرد؛ داستانی تخیلی در یک شهر نا شناخته. در «کوری» سردرگمی انسان ها و مناسبات اجتماعی نادرست و اطاعت کورکورانه به انتقاد کشیده می شود. در واقع بیماری کوری برای او نوعی تمثیل برای نابینایی در عقل و قدرت درک انسان هاست؛ ترجمه دیگری از بی نظمی و فساد حاکم بر رفتارها. به همین دلیل مردم این شهر دچار کوری می شوند چون رنگ ها را تشخیص نمی دهند نشانه های قانون را نادیده می گیرند. این رمان از معدود آثار نویسنده است که در آن طنز جای خود را به دشنام داده است؛ دشنام به جوامع بشری که محبت در آنها ضعیف شده است سرپیچی از قانون، زیاد. در ابتدای کتاب می نویسد «وقتی می توانی ببینی، نگاه کن. وقتی می توانی نگاه کنی، رعایت کن.» و اینگونه به مخاطب می گوید که با یک کتاب اخلاقی و موعظه گون مواجه است. ساراماگو ندان به مسیحیت عتقد نبود اما این درس مسیح را دوست داشت «همدیگر را دوست بدارید؛ دوست داشتنی به دور از مصلحت اندیشی و نفع شخصی». او در 1998 به خاطر «سالمرگ ریکاردوریعفت شبرزطش» به عنوان اولین پرتغالی توانست جایزه نوبل بگیرد. این خبر را از مهماندار هواپیما شنید، وقتی قصد داشت در بازگشت از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، به مادرید نزد همسرش برود. پس از گرفتن جایزه به مخاطبانش گوشزد کرد: «من وظایف نوبل را مثل برنده مسابقه ملکه زیبایی به عهده نمی گیرم که باید او را به همه نمایش بدهند. در آرزوی همچین افتخاری هم نیستم. البته نمی توانم هم باشم!» جایزه نوبل او را تغییر نداد. همان بود که بود. البته نو نویسنده ای منزوی نبود و به همه دعوت ها پاسخ مثبت می داد. بعد از سفرش به رام الله، روش رژیم صهیونیستی را در اشغال مناطق فلسطینی نشین با روش حکومت نازی ها و به وجود آوردن اردوگاه های کار اجباری آشویتس بوخن والد مقایسه کرد و گفت: «اسرائیلی ها زندگی فلسطینیان را در یک اردوگاه اداره می کنند». جسارت او در حدی بود که با فشارهای موجود نه تنها حرفش را پس نگرفت بلکه حرکت «منتظر الزیدی»، خبر نگار عراقی را نیز مورد تقدیر قرار داد و گفت:«چقدر خنده دار است که آدم به کنفرانسی مطبوعاتی در کشوری برود که خودش در نابود کردنش نقش داشته و با دو کفش مورد استقبال قرار بگیرد و به اندازه سگ نزول کند. بدترین ناسزا نزد مسلمانان همین بلایی است که سر بوش آمده است.رمان «دخمه» یا «غار» (2000)، نمایشنامه «دون جیووانی» و رمان «مرگ مکرر» (2005)، «خاطرات جوانی» (2006)، «سفر فیل» (2008) و «قابیل» (2009) از دیگر آثار اوست. ساراماگو سپتامبر 2008 تا آگوست 2009 به وبلاگ نویسی روی آورد و هفته ای سه تا چهار بار وبلاگش را به روز می کرد اما ناگهان به دلایل شخصی دست از آن کشید. ساراماگو منظم می نوشت، طبق برنامه، روزی دو صفحه. نوشتن را دغدغه زندگی شغل اصلی اش می دانست. از نظر خودش یک آدم معمولی بود که هیچ عادت عجیب و غریبی نداشت. اهل غلو کردن نبود و کار نوشتن را بزرگ جلوه نمی داد. شخصیت های رمان هایش آدم های ساده ای هستند، نه خیلی زیبا و نه خیلی زشت که در موقعیت های خاص به دلیل احساس دوستی یا عشق، به یکدیگر می رسند؛ موجوداتی با شخصیت های با قوام که در بافت داستان خوب جا گرفته اند. خوشحال بود که یروس آدمیزاده فقط در یک سیاره جمع شده است و هنوز پای هیچ بنی بشری به کهکشان باز نشده است. آرزو می کرد هرگز چنین نشود. برای زن ها احترام قائل بود و این را می شود در رمان هایش دید. عشق را ترمیم کننده فساد می دانست چرا که از نظر او خوشبهتی صورتی از نظم است. نویسنده همین چند روز پیش مرد؛ 18 ژوئن 2010. او را در شهر لیسبون دفن کردند، در حالی که 20 هزار نفر در این سفر بدرقه اش می کردند.
منبع: مجله الف- تیر 89
|