علی عبداللهی
داستانی از مجموعه در دست انتشار «و شام بود و صبح بود» اثر هاینریش بل
من کمونیست نیستم!
«من کمونیست نیستم» عنوان یکی از داستان های مجموعه ای است به نام «و شام بود و صبح بود» که گزیده بهترین داستان های هاینریش بل، نویسنده آلمانی است. این کتاب به زودی با ترجمه علی عبداللهی و از سوی انتشارات جامی به چاپ خواهد رسید. «و شام بود و صبح بود» در بر دارنده بی شاز 50 داستان از بل است که بیشترشان نگاهی طنز آلود به وقایع دارند و همه دوره های کاری این نوسینده توانمند آلمانی را شامل می شوند. ب سپسا از نشر جامی و جناب آقای عبداللهی که این فرصت را در اختیار الف و مخاطبان آن قرار دادند تا پیش از انتشار و توزیع، خواننده یکی از داستان های جذاب این کتاب باشند.
اتوبوس بزرگ در جای همیشگی می ایستد. راننده باید محتاط باشد چون خیابان تاریک است و انحنای محل توقفش کم پهنا و محدود. من در هر توقف اتوبوس حسابی تکان می خورم و بر اثر این تکان ها به خود می آیم. سمت چپ را نگاه می کنم و از پشت شیشه بیرون را می بینم و باز همان آگهی همیشگی را: نردبان در همه اندازه ها، هر پله فقط سه مارک و بیست فنیگ. بعد بیهوده نگاهی به ساعتم می اندازم تا مطمئن شوم ساعت چند است: درست چهار دقیقه مانده به شش. اگر ساعت من شش یا بیشتر از آن را نشان بدهد، حتم دارم که درست کار نمی کند. این اتوبوس از ساعت هم دقیق تر است. نگاهم را سمت شیشه برمی گردانم و آگهی را می بینم: نردبان در همه اندازه ها، هر پله سه مارک و بیست فنیگ. آن را پشت شیشه یک لوازم خانگی فروشی نصب کرده اند و پشت شیشه، میان خرت و پرت ها و ظروف مخصوص مربا و ترشی و دستگاه های قهوه خرد کن و ماشین لباس خشک کن و انواع و اقسام چینی آلات، یک نردبان کوچک سه پله گذاشته اند. ای روزها معمولا صندلی های تابستاین و راحتی حصیری مخصوص حمام آفتاب پشت شیشه ها می گذارند. روی یکی از همین صندلی ها زنی بالا بلند لم داده، گمانم از جنس مقواست یا موم- جنسش را درست نمی دانم- به حتم از همان ماده ای است که عروسک های پشت شیشه را می سازند. عروسم عینک آفتابی زده و محو خواندن رمانی است به نام «تعطیلات من». نمی شود از این فاصله اسم مولف آن را دید. چشم هایم الحق که کم دید شده اند. عروسک را نگاه می کنم و دیدن این چشم انداز مرا پاک مایوش می کند، حتی مایوس تر از آنی که هستم. از خود می پرسم آیا وجود عروسک هایی از این دست، لازم و به جاست؟ عروسک های مومی یا کارتونی که رمان «تعطیلات من» می خوانند. همه چیز تاسف برانگیز است، سمت چپ این سازه شیشه ای، مخروبه ای است که بر آن کوهی اززباله و خاکستر زیر نور خورشید می سوزد. دیدن آن عروسک بزک کرده، آن هم درست در جوار این زباله ها توی ذوقم میزند... 
از اینها گذشته، نردبان ها مورد توجهم هستند. باید هر طور شده یک نردبان دست و پا کنم. بر دیوار زیر زمین خانه مان چند اشکاف تعبیه کرده ایم که ظرف های ترشی، مربا و کمپوت رویش می گذاریم. از آنجا که زیر زمین کم پهناست و ناگزیریم از فضای محدود آن حداکثر استفاده را ببریم، این اشکاف ها در ارتفاع بسیار بالایی قرار دارند. قفسه بندی درست و درمانی نیست، خودم آن را با چند تخته باریک و میخ سر هم کرده ام و آن را از پشت با طنابی ضخیم به لوله های گاز که از زیر زمین رد می شوند، مهار کرده ام. اگر با این ترفند محکمش نمی کردم، به محض قرار گرفتن ظرف ترشی و مربا روی آن، فرو می افتاد. همسرم تا بخواهی از این جور خوراکی ها درست می کند. تابستان ها بوی خیار، گیلاس، آلو، ریواس تازه پخته خانه را بر می دارد و تا مدت ها بوی سرکه جوشیده در آپارتمان می ماند. چیزی نمانده این اوضاع و احوال خانه بیمارم کند ولی خوب می دانم که باید این وارد را تهیه کنم. قفسه ها بالاست و کموت گیلاس و هلو که یکشنبه های زمستانی از آن مصرف می کنیم، روی بالاترین اشکاف قرار دارد. شنبه ها همسرم ناچار می شود چیزی- اغلب یک جعبه کهنه- زیر پایش بگذارد تا دستش به آنجا برسد. بهار پارسال بود که از روی همین جعبه افتاد روی زمین و در این حادثه جنینش را از دست داد. طبعا من توی خانه نبودم و او هم مدتی کف زیر زمین افتاده و در حین خونریزی شدید فریاد می کشیده تا اینکه بالاخره کسی به دادش می رسد و او را به بیمارستان می رساند. بعد از ظهر همان روز رفتم بیمارستان و برای همسرم دسته گلی بردم: فقط به هم نگاه کردیم و همسرم زد زیر گریه. مدتی گریست. بچه سقط شده، قاعدتا باید سومین فرزندمان می بود. بارها با هم در این مورد حرف زده بودیم که با سه بچه چطوری خواهیم توانست در دو اتاق سرکنیم. می دانم که کسانی در شرایط به مراتب سخت تری زندگی می کنند و خانواده های شش یا هشت نفر در یک اتاق روزگار می گذرانند. ولی این هم درست نیست که آدم با دو تا فرزند، در دو اتاق طبقه ای از ساختمانی به سر ببرد که سه زوج دیگر بدون فرزند در آن سکونت دارند. قصد ندارم گله و شکایت کنم. من کمونیست نیستم و دور باد که چنین باشم. ولی واقعا این وضع هم درست نیست. به خانه که می آیم، خسته و کوفته ام و دلم می خواهم دست کم نیم ساعتی در آرامش خستگی در کنم، نیم ساعتی فقط غذایی بخورم ولی درست همان زمانی که به خانه پا می گذارم بچه ها خانه را روی سرشان گذاشته اند، من هم از کوره در می روم و کتکشان می زنم. و بعد که می روم به رختخواب، از کار خودم پشیمان می شوم. گاهی کنار تخت بچه ها می ایستم و نگاهشان می کنم. در آن لحظه هاست که گاهی بگویی نگویی کمونیست می شوم... این را به کسی نگویید چون فقط بعضی وقت ها آن هم چند لحظه ای این احساس را دارم. هر روز عصر با توقف اتوبوس نکانی به خود می دهم و سمت چپ را نگاه می کنم: صورت برنزه عروسک پشت شیشه مغازه، زیر آن عینک آفتابی کمی پوشیده است اما عنوان کتاب را راحت می شود خواند: «تعطیلات من» بعدی نسیت واقعا یک روز پیاده بشوم و از نردیک ببینم نویسنده کتاب چه کسی است. بالای شیشه مغازه آگهی ای آویخته است: نردبان در همه اندازه ها، هر پله سه مارک و بیست فنیگ. نردبانی که به کار ما می آید باید سه پله ای باشد که بهای آن سه مارک و شصت فنیگ تمام می شود. هر طور حساب و کتاب می کنم این نه مارک و شصت فنیگ به هم نمی رسد. البته هنوز تابستان است و ماه نوامبر که بشود، دوباره همسرم شنبه ها روی جعبه خواهد رفت تا کپوت هلو یا گیلاس را برای یکشنبه پایین بیاورد. تا نوامبر هنوز وقت دارم. تازگی دوباره همسرم باردار شده. این را به حدی از قوم و خویش ها و مخصوصا به همسایه های طبقه ما بروز ندهید چون قشقرق به پا می شود و من حوصله این گرفتاری ها را ندارم. من فقط می خواهم نیم ساعتی از روز را در آرامش به سر برم. قوم و خویش ها به محض بو بردن از بارداری مجدد همسرم، نیش و کنایه را شروع خواهند کرد. ساکنان طبقه ما هم لب به اعتراض و سرزنش خواهند گشود. و من هم قاتی خواهم کرد و دوباره بنا خواهم کرد به کتک زدن بچه هایم. بعد هم از کارم پشیمان خواهم شد، وقتی بچه ها بخوابند دوبره خواهم رفت کنار تختخوابشان و لحظاتی دوباره کمونیست خواهم شد. این فکرها همه اش مزخرف است. قصد دارم دیگر تا ماه نوامبر به این مسائل فکر نکنم. می خواهم همان عروسک لم داده بر صندلی راحتی را که رمان «تعطیلات من» را می خواند، سیر نگاه کنم؛ همان عروسکی که در فاصله کمی از خرابه پر از زباله و خاکستر قرار دارد. و هر وقت باران می زند، از زیر خاکسترها شیرابه ای زرد رنگ به سمت حفره فاضلاب روان می شود.
منبع: ویژه نامه کتاب همشهری/ آبان و آذر 89
|