حمیدرضا شکار سری
جان به جانش کنی
جم نمی خورد از جایش
چه در برخی نوساز
چه خوش کرده باشد
چه ریشه های آهکی اش
خوابیده در ریگ های کوبری
رو کارش از مرمر سرد
با کاهگل خوش عطر و بو
فرقی نمی کند
هانه تکان خورنی نیست
این ماییم که یک اتوبوس قراضه می تواند
آواره دنیایمان کند
خانه ای که ریشه در خاک دارد
فقط خواب میتواند
از جا برکند
کافی ست خاموش شود
آخرین چراغ
و جیرجیرکی در درز آجری اش
رها کند آوازه شبانه اش را
خانه در چشم برهم زدنی
سر از آن سوی دنیا
در خواهد آورد
جایی که پرندگان خوش خط و خال استوایی
بر دودکش آجری اش
آشیانه بسازد
و پیچک های معابد هندی در انتظار
که تن های تردشان را
از در و دیوارش بالا بکشند
بیداری اما
حکایت دیگری دارد
در این روزهای آهر اسفند
وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را به احترام بنفشه ها
از سر بر می دادرد
تو نیز خاکستر های زمستان را
بهتر است از آستین بتکانی
و چشم های غبار گرفته اش را
با روزنامه های رنگ پریده دیروز
برق بیندازی.
از میان تمام «خنده هایت در برف» تو تنها یک بار
به آرایش این خنده ها پرداخته ای.
«دام کبوتران مدام
که رام شدنی نیست
مثل دوام تلخی بادام
درکام
صیاد دبستانی آرام
با مشق های نیمه تمام
پشت خرپشتک بام
خیال خام
وقت نماز شام»
(ص 135)
و پیداست که همین یک بار هم موفق نبوده ای. گذشته از تصنع و تکلف آشکار، متن را پر کرده ای از کلمات حشو و بیکاری مثل مدام، مرام، دوام، بادام، کام، آرام و... که اگر یک شاعر سنتی سرا به بهانه وزن و قافیه آنها را پشت سر هم ردیف می کرد، تو دفاعیه چندان محکمی برای سمفونی ملال آورت نداشتی. نه! تو آرایشگر ماهری نیستی.
اما «خنده در برف» پر است از لحظات شاعرانه. بگذار همین ابتدا تکلیفمان را با این «لحظات شاعرانه» روشن کنیم! بخش مهمی از شعر جدی یا بهتر بگویم جدی گرفته شده امروز، تمامیت خود را در فرم بیرونی جست و جو می کند به این ترتیب به توصیه فرمالیست ها، هنجار شکنی در برونه زبان را به نیت خیر آشنایی زدایی از زبان روزمره و برجسته سازی زبان خودکار و به اصطلاح پراتیک، تمام کار شاعری می داند. حاصل کار آثاری است که با کج فهمی از دال گرایی و ساختار شکنی «دریدا» در حقیقت زبان را ترور کرده اند و درست در همان حال حتی نام «شعر زبان» را دارند! هیچ کس هرگز نمی تواند نقش این نوع هنجار شکنی را در شعریت بعضی از متون شعری انکار کند اما خلاصه کردن آفرینش شعری در این نوع از هنجار شکنی ها، یک عمل تقلیل گرایانه کشنده برای شعر به حساب می آید. اما می توان شعر را در هنجارشکنی در لایه های درونی و پنهان زبان و بدون تظاهرات خوش خیم و بد خیم در صورت زبان جستجو کرد. می توان با احترام به شکل سالم زبان به آهنگ طبیعی کلام توجه کرد و به همین دلیل شعری با کمترین جذابیت فرمی و موسیقایی آفرید. می توان با این بیان صمیمانه و شفاف به خلق جهان شاعرانه با مصادیقی فرا واقعی پرداخت و مخاطب را بی واسطه با جان شعر و «آن» شاعرانه رو به رو ساخت و این شیوه توست جناب عباس صفاری برای مواجه کردن مای مخطاب با شعر و لحظات شاعرانه! آن تک شعر هم انگار از دستت در رفته است. تو دشوارترین راه را برای ثبت لحظه های شاعرانه بسیار پر شمارت برگزیده ای؛ روایت. اینکه روایت پردازی کنی و زبان فاقد آرایه های لفظی را هم به کار ببری می توانند سر راست و مستقیم تو را به داستان نویسی شاعر مسلک مبدل کند و حیثیت شاعری تو را زیر سوال ببرد. تو همواره در مرز تیغ وار و صراط گونه شعر و نثر قدم می زنی ولی به ندرت به عرصه نثر لغزیده ای. مثلا آنجا که به خاطره نویسی از مرحوم هوتن نجات پرداخته ای:
«فکر می کردیم
تی شرت چه گوارایش را به عمد
پشت و رو می پوشد
که بی خیال جلوه کند
و دم پایی ابری را
در شب افتتاح نمایشگاه
چون شلخته ترش می کند
به پا دارد...
ما فکر کردیم دارد
ادای نصرت را در می آورد
چند هفته بعد در تیمارستان
با سه بسته سیگار زر
و مجله ای که شعر جدیدش
در آن چاپ شده بود
به ملاقاتش رفتیم». (ص 69 و 70)
یا در «داستان کوتاه و غم انگیز یک دوست خیالی» که انگار خودت هم بو برده ای داستانی نوشته ای احساساتی و پر سوز و گداز
« اتا چهار سال آزگار با ما/ زیر یک سقف زندگی کرد/ بگویید صدا از سنگ در آمد/ از این بچه در نیامد/ سراپا گوش/ گوشه ای می نشست/ غرق می شد در باران اندرهای لیلا...» (ص 137 و 138)
نکند انتظار داری چون "اتا" یک عروسک بیشتر نیست و تو در کل متن این را لو نداده ای و کشف ساده آن را به عهده مخاطب گذاشته ای، بگویم شعر نوشته ای؟!
اما تو این را دشوار را به خوبی طی کرده ای. در اکثریت قریب به اتفاق کارها تو در این مجموعه شعر، نه روایت شاعرانه که روایت شعری سروده ای. روایت شاعرانه در متن خود از آرایه های معنوی برای بیانی تاثیر گذار، ابهام آمیز و آشنایی زدا بهره می برد اما هویت معنا گرا و خبر رسان خود را حفظ می کند. مثل بیان محمود دولت آبادی در "کلیدر" یا "جای خالی سلوچ".
ولی روایت شعری، رویدادی غیر واقعی در فضایی غیر واقعی اما واقع نما و راست گونه را ترسیم می کند. رویداد و فضای غیر واقعی حاصل هنجار شکنی در لایه های درونی و معنایی زبان است که شعریت متن حاصل جزء نگری و عیبی گرایی گزارش گونه که حاصل را به شعر منثور مبدل می کند.
روایات شعری "خنده در برف" مانند دیگر مجمئعه های شعری است که با استفاده از همین شیوه بیانی، با کشف ظرفیت های نا مشکوف کلماتی بسیار دم دست و به ظاهر فاقد پتانسیل شاعراه، محلی بس مناسب برای باز آفرینی یا دست کم انعکاس خلاقانه زندگی در جهان معاصر با تمام دغدغه ها و دلمشغولی های آن را فراهم کرده است. آن گونه زندگی ملموس و آشنایی پس می زند. پس در واقع باید گفت شعرهای تو به اوج هماهنگی فرم و محتوا نظر داشته و معمولا به آن رسیده است.
روایی بودن اشعار "خنده در برف" نگاهی ساختار گرا را بر آنها مسلط کرده است. این نگاه برای کیت منسجم آثار ارزش قائل است و نه اجزای شعر در سطح یا بند سطر. یا اگر سطر و بندها ارزشمندند به خاطر نقشی است که در تشکل کلیت ساختار اثر ایفا می کنند.
به این ترتیب شعر تو در نگاه اول چندان تصویری و مضمون گرا به نظر نمی رسد. چرا که نمی توان چند سطر از آن را برداشت و خوشنویسی هم نمی آید کل شعری از تو را که معمولا یکی دو سه صفحه ای می شود به خط زر بنویسد!
با این حال اگر این خوشنویس محترم کمی کوشش به خرج دهد و حوصله داشته باشد، در شعرهای تو می تواند فرزهای شاعرانه جذابی بیابد که نشان می دهد تو در به کارگیری صور خیال و مضمون پردازی هم حرف های زیادی برای گفتن داری:
" بیداری اما / حکایت دیگری دارد / در این روزهای آخ راسفند / وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را/ به احترام بنفشه ها/ از سر بر می دارد". (ص 64 و 65) "آری راست می گویند که زمان بی حادثه/ تیک تاک ساعت دیواری است/ در پستوی یک سمساری" . ( ص108)
بهتر است بگوییم کل شعر تو یک تصویر یا یک مضمون واحد را ارائه می دهد که در کلیت اثر منتشر و حل شده است. از این نظر اشعار تو آثاری مدرن محسوب شده و محور عمودی منسجم در تشکل کلی آنها بی واسطه موثر واقع می شود.
مخاطب شعر تو یا باید تمام کاررا بخواند و لذت ببرد یا از خواندن آن منصرف شود. او نمی تواند چنانچه از بیتی از ابیات یک غزل کلاسیک فارسی، فارغ از بقیه ابیات لذت می برد، از فرازی یا بندی یا سطری از کل شعر تو لذت ببرد؛ بی آنکه نقش آن فراز را در شکل بندی کلی شعر بداند.
شیوه بیانی خاص شعرهای تو، نه تنها در "خنده در برف" بلکه در "دوربین قدیمی" و "کبریت خیس" هم امکان خضور دایره بسیار گسترده کلمات را در اشعارت فراهم کرده است ؛ به نحوی که هیچ واژه ای با هر بیشینه و فرهنگی از خضور در آثار تو نا امید نیست. همین دایره وسیع است که امکان ظهور درونمایه هایی متنوع را میسر کرده است.
به این ترتیب شخصیت راوی (نه جنابعالی "عباس صفاری"!) شعرها را می توان در طول مجموعههای شعری اش رصد کرد.
او یک طناز حرفه ای است. البته او طنز را به شیوه سنتی جهت نقدی اجتماعی، سیاسی یا حتی تاثیر درونمایه های اشعارش محسوب می شود. بخشی از طنز او هم مرهون فضایی است پر از کلمات کم سابقه در سنت شعر فارسی است؛ کلماتی که به دلیل فقدان پتانسیل شعری در گام اول قرائت شعر؛ چون بازیگرانی مبتدی طنز می شوند. مثلا حتی در فضای یک مرثیه به واسطه هیمن شیوه بیانی، طنزی بی سابقه و بی نظیر ایجاد می شود؛ طنزی که می تواند حتی روح عمران صلاحی را هم بخنداند!
"بخ شاملو می آید که مانند یک چنگ نواز مقدونی/ میان ابر ها بنشیند/ و نوایی کلاسیک را/ با چنگ زرینش بنوازد/ اما تو آن بالا/ میان فرشتگانی که اجازه خندیدن ندارند/ به چه درد می خوری؟" (ص 48)
و همین طنز؛ حتی در رویارویی مستقیم با مرگ "... و اصرار داشت که خانه های آخرتمان را/ از او بخریم:/ دو قطعه همجوار رو به دریا / در گورساتن جدید همین شعر.
گورش را که گم کرد/ زیر نگاه پرسشگر تو بودم/ -مبلغ مذهبی بود؟/ - نه عزیزم، بیمه عمر می فروخت!" (ص 95)
راوی شعرهای تو، با وجود این بامزگی، با وجود این بامزگی، با مفاهیم ملال انگیز و در عین حال ژرف و بی تخفیفی چون مرگ، گذر بی رحم عمر، نوستالژی گذشته عاشقانه و شادمانه و همچنین حس بیهودگی و روزمرگی، دائما دست به گریبان است و با تکرار آنها، موتیف های آشنای شعرها را خلق می کند. زیباترین و زیر پوستی ترین این موتیف ها حس ایرانیت است که گاه گاه از زیر تراکم کلمات و تصاویر سر بر می آورد و غنگنانه شعه می کشد.
" جمعه های تنبل بی آزار
هرگز در تقویم او نبده ایت
سهم هفتگی اش سال هاست
جمعه هایی منجمد
که جمعه فرهاد در برابرش
عصر پنجشنبه اردی بهشت...
جمعه هایی که در سفری بی بازگشت
جایشان را امنون
به یکشنبه های عاطل و باطل داده اند". (ص 87)
گفته اند نزد شخص از خود او تعریف کردن صحیح نیست. اما شیوه نگارش این متن در انتها دست به منتقد را در پوست گردو گذاشته است تا چشم جنابعالی، آقای "عباس صفاری" بدوزد و بگوید:
"احترامی که نسبت به شعر صفاری در خود احساس می کنم نه دلیل ناتوانی در ایجاد ساخت عروضی است نه به دلیل احساس حقارت در بابر تئوری های منجر به ترور زبان یا خیل اشعار و برج عاج نشین پست مدرنیستی، پسانیمایی و ... احترام به شعر "صفاری" احترام به ذات شعرست؛ شاید شعر ناب."
منبع: الف_ همشهری_تیر 1389
|