هفده سالم بود که تصمیم گرفتم هر کتابی را که در کتابخانه مدرسه هست بخوانم، از A شروع کنم تا به Z برسم. کتابخانه مدرسه در ضلع غربی قلعه ای در ولز قرار داشت که بنای آن به قرن دوازدهم برمی گشت. ویلیام رندولف هرست، ناشر و روزنامه نگار سرشناس، در دهه 1920 قلعه را مرمت کرده بود ودر حال حاضر یک مدرسه شبانه روزی بود؛ سال های 1964 و 1966. دانش آموزان مدرسه از تمام نقاط دنیا، البته بیشتر از کشورهای مشترک المنافع قدیم انگلستان می آمدند. موسسان مدرسه یک مشت آدم آرمانگرای جسور از بازماندگان جنگ جهانی دوم بودند و همگی اعتقاد داشتند آن حماقت خونین هرگز نباید تکرار شود. آنها فکر می کردند اگر جوان هایی را از همه جای دنیا جمع کنند تا سال های بالندگی فکری شان را کنار هم بگذرانند، دیگر امکان ندارد به کشتار یکدیگر دست بزنند.
دو طرف کتابخانه را پنجره هایی به سبک گوتیک و کتاب هایی با جلد زرکوب انگلیسی- نسخه های یک شکل از ناشرانی مثل فابراند فابرو شاتووویندوس- پوشانده بود. فضای کتابخانه پر بود از بوی ملایم سیگار ارزان قیمت وودبین و کاغذ کهنه. من هر کتاب جدید را با احترام از قفسه اش پایین می آوردم و به سمت میز می بردم. آنجا می نشستم و می خواندم. می خواندم و می خواندم و می خواندم و همزمان، زندگی مجرمانه ام را آغاز می کردم.
کتابخانه بر اساس شیوه ای کاملا شرافتمندانه کار می کرد. ما موظف بودیم یک کارت را پر کنیم و در آن بنویسیم چه کتاب هایی را در چه تاریخی امانت گرفته ایم و کارت را داخل یک جعبه چوبی بیندازیم. بعد با احساس وقت شناسی و مسوولیت پذیری- که یقینا من از آن بی بهره بودم- دو هفته بعد باید کتاب ها را برمی گرداندیم. و سر جایشان می گذاشتیم.
کتاب ها رفته رفته در اتاقم تلنبار می شدند، از حرف A تا Z. آن قدر به دقت مرتب شده بودند که مثل جام های ورزشی آدم را به تحسین وا می داشتند و به تدریج خلئی را که فکر می کردم باید پر شود، پر می کردند؛ جایی به نام خانه. پدرم یک مأمور کار کشته سیا بود که دور دنیا را می چرخید و فقط خدا می داند تحت عنوان «صلح جهانی» به چه کارهایی که دست نمی زد. به همین دلیل مرا از دوازده سالگی به مدارس شبانه روزی سپردند. تعطیلات را پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ یا با خانواده دوستانم یا حتی تنهایی در مدرسه می گذراندم و این شد که در هفده سالگی با کتاب هایی که از کتابخانه مدرسه به غنیمت می گرفتم، شروع کردم به ساختن خانه ای برای خودم، خانه ای تا حد ممکن دنج و راحت.
کتاب ها را به امانت می گرفتم، بدون آنکه خیال برگرداندنشان را داشته باشم. حتی با زیاده خواهی اسمم را داخل بعضی هایشان می نوشتم تا این تصمیم را، حداقل برای خودم، روشن کرده باشم.
در موسسه ای که همه چیزش آرمان گرایانه بود، من فوران جرم و فساد بودم. خودم این را می دانستم اما باز اقدامی نمی کردم؛ حتی نمی خواستم جلوی عواقب حتمی آن را بگیرم. تا این که آن شب معلم بی خوابمان با چراغ قوه ای که مثل اسلحه همیشه با خودش داشت، در حال پرسه زدن بود که بی سر و صدا به اتاق من پا گذاشت. نور چراغ قوه اش را روی کتاب هایم و بعد روی صورتم که خوابیده بودم انداخت. همان طور که هم اتاقیم کینه توزانه این صحنه را نگاه می کرد، معلم وادارم کرد تمام کتاب های امانتی کتابخانه را وسط اتاق روی هم بگذارم. وقتی دید اسمم را در صفحه عنوان بعضی از کتاب ها نوشته ام، کارد می زدی خونش در نمی آمد؛ از عصبانیت صورتش سرخ شده بود. من به او خیانت کرده بودم. به هر آنچه مدرسه به آن معتقد بود، خیانت کرده بودم. من حتی به این احتمال که کسی بتواند در این دنیا با وجدان و شرافتمندانه زندگی کند خیانت کرده بودم. به خاطر جانورانی مثل من سازمان ملل تضعیف می شد، جنبش های حقوق مدنی ناکام می ماند، سوسیالیسم با شکست رو به رو می شد و همه این رویاهای لعنتی نقش بر آب می شد.
چطور می توانستم نیازم به کتاب را توضیح بدهم؟ اینکه آنها برای من مثل پرده، پنجره و فنجان چای بودند. اینکه آنها برای من مثل بابا و مامان بودند. حتی من که گستاخ ترین و خودبین ترین و احمق ترین دانش آموز مدرسه بودم، می فهمیدم که در بد مخمصه ای افتاده ام.
صبح روز بعد همه در اتاق سنگی دلگیری ایستاده بودیم. جایی که در آن لحظه کاملا به کلیسا شباهت داشت. مدیرمان مردی لاغر اندام و ترسناک بود و تنها گه گاهی با دست های گره کرده راهروهای قلعه را گز می کرد و نگاهی گذرا به اطراف می انداخت؛ از پشت جایی که حالا مثل منبر کلیسا به نظر می رسید، اعلام کرد که مچ من را در دزدی کتاب های کتابخانه گرفته اند و مجازاتم اخراج فوری و بدون اغماض است. می خواست خودش شخصا نامه ای به کالج مورد نظر من بنویسد و در آن موکدا بخواهد که پذیرش و بورسیه من را لغو کنند. موقع حرف زدن به پاهایش خیره شده بود.
در اطراف من، موجی از ترس و نا امیدی در میان دانش آموزان نفوذ می کرد. همه تصور می کردند چنین سرنوشتی انتظار آنها را هم می کشد. کمی بعد مدیر، با سیاست تمام حکمش را تعلیق کرد و گفت همه به جز من دوازده ساعت مهلت دارند هر کتابی که احتمالا فراموش کرده اند، به کتابخانه برگردانند. باقی روز بچه ها داشتند روبالشی های سنگین پر از کتاب را از آن طرف حیاط چهار گوش قرون وسطای قلعه به سمت کتابخانه می بردند. بعضی ها هم که ترسیده بودند نکند همه این ها کلکی بیش نباشد، کتاب ها را در جاهای مختلف قلعه مخفی می کردند. پوشش های مرمری و بزرگ وان های هرست را برمی داشتند و کتاب ها را داخلش پنهان می کردند، چون کف ها را بلند می کردند و در قفسه های قدیمی و بی استفاده سرک می کشیدند. حتی مثل گورکن های دستپاچه، در بیشه های اطراف قلعه، کتاب ها را لا به لای درختان مخوف دفن می کردند.
مایه شرمساری است اما هر کتابی را که به امانت گرفته بودم با اکراه پس دادم؛ هر چند قلبا حس می کنم که هیچ چیز به حالت اول برنگشت و بدهی ام برای همیشه پرداخت نشده باقی ماند.
منبع: همشهری داستان-دی 89- خانه کاغذی ترجمه لیلا حسینی |