از اول بگویم که این 10 کتاب انتخابی من، مربوط به امروز است، دقیقاً امروز یعنی 24 آبانماه 1389. چرا این را میگویم؟ چون نیمقرن عمر کردهام و در این نیمقرن – که خودش عمری است – دیدهام که انتخابهای آدم هر 10 سال به 10 سال – در مورد بعضیها که ثابتقدمترند هر 20 سال به 20 سال- فرق میکند. میدانم این را مثلاً خانم شهرابی که نیم قرن عمر نکرده است باور نمیکند، اما شک نداشته باشید که حتماً فرق میکند، و من با اینکه نیمقرن عمر کردهام هنوز از «انتخاب یک عمر» سر درنیاوردهام و برای مثال هنوز نمیدانم چطور میشود که «همشهری کین» بهترین فیلم همه عمر سینما باشد. خب این به من ربطی ندارد چون من (که دیگر نمیگویم نیمقرن عمر کردهام) خیلی هنر کنم بتوانم از ادبیات حرف بزنم، آن هم نه همه ادبیات، بیشتر ادبیات کودکان، آن هم نه همه ادبیات کودکان، فقط بخش داستانش، آن هم نه... بگذریم. این مقدمهها را گفتم تا به خوانندههای محترم شرق یادآوری کرده باشم که نروید از آرشیو روزنامههای 15 سال قبل مدرک بیاورید که من برای 10 کتاب کودک و نوجوان انتخاب دیگری داشتهام یا 10 سال بعد – گیرم با این هوای آلوده هنوز زنده باشم – مچم را بگیرید و دستم را رو کنید که... همان! بگذریم...
اما کتابها: ضمن تقدیر از کتابهای جاودان هکلبریفین، شازده کوچولو، پینوکیو و خنگآبادیهای اریش کستنر، اولین انتخابم کتاب «مانولیتو»ی اولیرا لیندی است، نه به خاطر آنکه واقعاً اول است، بیشتر به خاطر آنکه تازه خواندمش و مزهاش هنوز زیر زبانم است. دلیل اصلیام هم احتمالاً همین است و چند تا چیز مهم دیگر. مثل اینکه مانولیتو تنها عینکی بامزهای است که پدربزرگش پروستات دارد و همین پروستات ناقابل نقش خیلی مهمی در داستان ایفا میکند.
دوم، بدون ترتیب و تقدم، ماتیلدای رولد دال. میدانم که بزرگان تعلیم و تربیت تا اسم رولد دال را میشنوند کهیر میزنند، اما چارهای نیست، از ماتیلدا نمیشود گذشت. بیشتر هم به خاطر آنکه وقتی برای اولین بار کتاب را خواندم دلم برایش کباب شد، بس که این دختر باهوش، مظلوم و شیطونبلاست و با اینکه پدرش سفارش کرده پای برنامههای تلویزیون 12 اینچیشان بنشیند و از وقتش بهره مفید ببرد، او از همان چهار پنج سالگی سراغ کتاب میرود. فکر کن! کتاب... آن هم کتابهای کوفتی!
سوم نیکلا کوچولو... خب نمیشود برای بچهها از کتاب حرف زد و نیکلا کوچولوی سامپه گوسینی را فراموش کرد. مطمئن باشید بدون این یکی، بچهها به ما اعتماد نمیکنند و فکر میکنند حتماً میخواهیم سرشان کلاه بگذاریم... گفتم کلاه یاد «یک کلاه و هزار کلاه» شل سیلوراستاین افتادم. اما عجله کردید، از عمو شلبی نمیخواهم این کتابش را بگویم. من خودم – با اینکه نیم قرن از عمرم میگذرد – هنوز عاشق «لافکا دیوی بزرگ»ام، و گاهی که دلتنگ میشوم یاد او میافتم و یاد اینکه چطور میشود بعضی آدمها که روزی روزگاری برای خودشان شیر بزرگی بودهاند، حالا آنقدر توی سیرک کوچکشان غرق شدهاند که نهتنها همه شیریتشان را به باد دادهاند بلکه دیگر حتی یادشان نمیآید روزی روزگاری برای خودشان شیر آزاد و بزرگی بودهاند توی این دنیا!
دکتر زئوس. بله دکتر زئوس، میدانم 50، 60 تا کتاب دارد، همهاش هم خوب. ولی من اگر مجبور باشم فقط دو تایش را بگویم – راستش کتابهایش آنقدر لاغر مردنی است که دو سه تایش را میشود به راحتی به جای یکی جا زد - «هورتون فیله» را میگویم و «اسنیچهای باستاره و اسنیچهای بیستاره» را، گرچه فکر میکنم بچهها از «امروز سی تا ببر را داغون میکنم» بیشتر خوششان بیاید، چه میشود کرد، بچهاند دیگر.
و «آقای گام»! اگر میخواهید بدانید چرا آقای گام، اول یک عدد پنجرقمی در نظر بگیرید آن را در 372 ضرب کنید، حالا جذر آن را بگیرید، 11 را ازش کم کنید، آن را به توان پنج برسانید... حالا مثل آقای گام تمام این اعداد و ارقام را بیندازید دور. فقط به این فکر کنید که این کتاب در هر گام، یعنی در هر صفحهاش شما را آنچنان غافلگیر میکند که... همین، غافلگیر میکند!
خب حق با شماست، تعداد خارجیهایش خیلی زیاد شد... از ایرانیها، اول قصههای مجید را میگویم. چون قصههای مجید مرادیکرمانی به نظرم همیشه باید جزء لیستهای ما باشد، یعنی چارهای نداریم. مجید همیشه خودش را تحمیل میکند. خب این شد هشتمین کتاب فهرست، میماند دو تا، در حالی که من حداقل هفت هشت تا کتاب همین الان توی ذهنم دارم. چارهای نیست، من اسمشان را میگویم شما خودتان دو تایش را انتخاب کنید و در این فهرست جاگذاری کنید. انتخابتان را هر چه باشد، دربست قبول دارم: لالایی برای دختر مرده شاهآبادی، تنبل پهلوان محمدرضا شمس، ماه و پلنگ (یا چیزی شبیه این) نوید سیدعلیاکبر، کبوتر سفید کنار آینه احمدرضا احمدی و کلی کتاب شعر کودک که چون – با اینکه نیم قرن از عمرم میگذرد و از دوستان قیصر امینپور هم بودهام – هنوز جرات نمیکنم درباره کتاب شعر حرف بزنم... اسمی از آنها نمیبرم.
منبع:شرق_24 آّبان ماه 1389
|