ناشر کتاب یادداشت های اعتماد السلطنه، یک خوش ذوقی کرده و پشت جلد کتاب در دو، سه خط – پس از توضیحات معمول- اعتمادالسلطنه و امیر اسدالله علم را با هم مقایسه کرده و گفته: «در تاریخ دویست ساله اخیر ایران و در دوران سلسله های پادشاهی قاجاریه و پهلوی، دو دولتمرد ایرانی با نگارش خاطرات و حوادث زندگی شان، دو سند با ارزش و کم نظیر از خود به یادگار گذاشتند که هر دو اثر در شناخت روحیه حاکم استبدادی سلطنت بی مانند است». کسی که یادداشت های روزانه علم را هم خوانده باشد تایید می کند که این مقایسه چندان بی وجه نیست. ناشر راست می گوید، تازه بعد از خواندن این نوع روزنامه نویسی هاست که می فهمیم ناصرالدین شاه و محمدرضا شاه چه موجودات عجیب و غریبی بوده اند. یادم هست که یک جایی خواندم که مستبدین مثل کودکان لوس و ننر می مانند و بی ملاحظه پا بر زمین می کوبند تا به خواسته های حقیر خود برسند. گاهی این خواسته های حقیر را مردم بیچاره هستند که تاوان سنگین می پردازند و بابت این بچه بازی های ملوکانه، آنها هستند که به خاک سیاه می نشینند و گاهی این خواسته ها تا حد دختر بازی های عصرانه محمد رضا شاه و ملیجک پروری ناصرالدین شاه، تنزل پیدا می کند و جز نزدیکان صمیمی و اخص الخواص دربار کسی از آنها مطلع نمی شود. خوشبختانه اسنادی که علم و اعتماد السلطنه به یادگار گذاشته اند، تصویر واضح و شفافی از این کودکان غیر معصوم و از چشم افتاده نشان می دهد. کودک اگر معصوم نباشد و شیرین و ملیح نباشد و بازی گوشی اش آزارنده باشد، بی تردید به موجود نفرت انگیزی بدل می شود که جز شر، منشائیت اثر دیگری ندارد. هم ارباب و ولی نعمت علم و هم سلطان صاحب قران، در خیلی از این یادداشت ها همین کودک نفرت انگیز هستند. پدر اعتماد السلطنه، همان حاجب الدوله است که در فرمان قتل امیر کبیر، کاره شد و به فین رفت و در حمام، امیر را راحت کرد البته او فقط حامل فرمان بود و المامور معذور، اما پیداست که دلش نیز با این اعدام بود. اینطوری که بعدا مورخین درباره قتل امیر به تفصیل نوشته اند، در همان موقع کسی بویی نبرد و به دروغ چیزهای دیگری را شایع کردند. مثلا میرزا آقاخان نوری که برای پذیرش صدراعظمی، مرگ امیر را شرط گذاشته بود، در همان ایام طی نامه ای به سفیر ایران در سن پطرزبورگ نوشت: «... بیچاره میرزا تقی خان امیر نظام سابق، در فین کاشان به ناخوشی سینه پهلو وفات کرده و مرحوم شد. لعنت بر این دنیا و این عمرهای او». خوشبختانه ماه پشت ابر نماند و مورخین تنها به این نامه اکتفا نکردند و حقیقت ماجرا را کشف کردند و از جمله روایت خود اعتماد السلطنه در صدر التواریخ را پذیرفتند و ماجرا را به تفصیل نوشتند. پدر علم هم به رضا شاه خدمت کرد و مورد وثوق شاه چکمه پوش بود. در مقدمه همین یادداشت های علم آمده است که محمد ابراهیم، پدر علم، که از زمان مظفرالدین شاه حاکم بیرجند بود، مامور شد تا قیام کلنل محمد تقی خان را خاتمه دهد. محمد ابراهیم خان یا همان شوکت الملک نه تنها قیام را خاتمه داد، بلکه سر کلنل را هم برید و تحفه به مشهد فرستاد. در زمان سردار سپه همچنان به او نزدیک می شود که علاوه بر ولایت فارس، چند دوره ای وزیر مخابرات می شود. جالب است؛ نه؟ یکی پدرش میرزا تقی خان امیر کبیر را می کشد و پدر دیگری محمد تقی خان پسیان را و هر دو به برکت این فرمانبرداری جای پای پسرشان را در حکو.مت محکم می کنند. هر دو پسر هم انقدر به شاه نزدیک می شوند که در سفر ملتزم رکابند و در حضر، آستان بوس درگاه همایونی. اما هر دو رندی های خاص خود را هم دارند. هر دو می بینند که کشور دارد به باد فنا می رود و حتی در شخصی نویسی های خود هم اشاراتی می کنند، اما منششان طوری است که هر جا در است، دالان می شوند و هر جا خر است، پالان. برای ولی نعمت خود همه کاری می کنند و گاهی زیر لب غری هم می زنند، اما خود را نسبت به آیندگان متعهد می بینند تا دیده و شنیده خود را بی کم و کاست برای نسل های بعد به ارث بگذارند. البته این تعهد به تاریخ عمله ظلمه شدن را توجیه نمی کند، اما هر چه باشد این یک کارشان قابل ستایش است. این نکته را هم بگویم و تمام. هر دو دانش ادبی دارند و می دانند که چطور از ادبیات بهره بگیرند و مقصود خود را مثلا با بیت شعری منتقل کنند. به عنوان حسن ختام به این تکه کوتاه از خاطرات اعتمادالسلطنه توجه فرمایید: «... اسن مجلس حکیم الممالک بود که عقلش از اطفال به مراتب طفل تر است و اعقل واعلم من بودم که به قدر خری عقل ندارم و به قدر یابویی علم. سبحان الله، چه دوره ای شده است. تعجب و حیرت باید کرد: زشت حسن است در ولایت شاه/ گرگ بر تخت و یوسف اندر چاه.»
یادداشت های روزانه اعتماد السلطنه - به کوشش دکتر وحیدنیا، نشر آبی، 1385
منبع: همشهری داستان- اردیبهشت 89
|