گرگ بر تخت و یوسف اندر چاه
درباره کتاب «شرح زندگانی من»
همه اهمیت کتاب، به خود کتاب بر نمی گردد؛ 50 درصدش کتاب است، 50 درصد دیگرش کتابخوان. یعنی این که خیلی مهم است که کتاب را در چه شرایطی، در چه حال و احوالی و با چه میزان دانش و ذوقی به دست بگیرید. آیا برایتان پیش نیامده که کتابی را که چند سال پیش دوستش داشتید، الان که به دست می گیرید دیگر چنگی به دلتان نزند؟ برعکسش هم هست. کتابی که قبلا جلبتان نمی کرد، حالا در ردیف کتب محبوبتان درآمده. این وسط چه اتفاقی افتاده و چه چیزی تغییر کرده که کتاب خوب، بد می شود و کتاب بد، خوب؟ این اهمیت کتابخوان را نباید دست کم گرفت. یک جورهایی همه چیز به همین مخاطب بر می گردد و خوب و بد کتاب را با همین متر و معیار می سنجند. اتفاقا به لحاظ شرعی هم کتب ظاله را از روی خواننده شان معلوم می کنند. این به یک اعتبار به این معنی هم هست که هر کسی در کتاب – مثل آب- نقش خویش را می بیند. کتابی که شما را تحت تاثیر قرار داده و مدار زندگی یتان را از این رو به آن رو کرده، وقتی به دست من می رسد، انگار که خشتی آجر به دستم رسیده و برعکس. منکر این نیستم که کتاب خود یک امر انضمامی است. ضمن اینکه کتاب خوب و بد هم قابل تعریف است و می توان با جزئیات و مختصات آن را شناسایی کرد، اما این چیزی بیش از همان 50 درصدی که اول بحث گفتم نیست. بحث عدد و رقم نیست. قرار نیست دانگ دقیق هر کس را در اینجا معلوم کنیم. موضوع اینجاست که به همین اندازه کتاب، کتابخوان مهم است.
خدا رحمت کتد دکتر سید محمد جعفر محبوب را؛ توی یک مصاحبه ای در اواخر عمر پر برکتش، از سر تواضع، هیچ یک از فضائلش را اظهار نمی کند الا فضیلت شیرین سخنی اش را. او به صراحت می گوید که «من دکترای شیرین سخنی دارم». کسانی که آن بزرگوار را از نزدیک دیده باشند، یا مثل من نوارهای صوتی به جا مانده از کلاس های شاهنامه و مثنوی و حافظ و عطارش را شنیده باشند، با صد دریغ و حسرت و آه تایید می کنند که این فضیلت استاد در حد کمال بوده است و کمتر کسی می توانسته که این حد از حسن و ملاحت را برای برگزاری یک کلاس ادبی به کار بگیرد. فضیلت شیرین سخنی، کم فضیلتی نیست و در زمره علوم ادریسی است که قدما فرموده اند: «بود ذوقی، نه تدریسی». یعنی اینکه شیرین سخنی و ملاحت را در هیچ دانشکده و مدرسه ای نمی توان آموخت. موهبتی است که خدا به هر کس بخواهد می بخشد: «یقضفه الله فی قلب من یشاء». من در بین نویسندگان و استادانی که محضر کتبی و شفاهی شان را درک کرده ام، حتی به تعداد انگشتان دستم هم نمی توانم فضایی را نام ببرم که شیرین سخنی شان موجب پاگیر شدن مخاطبان گریز پا شده باشد. ما به هزار و یک دلیل پای صحبت بزرگان و استادان می نشینیم. گاهی می نشینیم که مطابق قواعد کلاس و درس، مشمول غیبت بیش از چهار جلسه نشویم. گاهی شوق و نیاز به دانستن، موجب می شود که پا روی خواهش های فرار از مدرسه بگذاریم و بنشینیم وجزوه برداریم و یاد بگیریم. گاهی هم با استاد تعارف و رودربایستی داریم و نمی توانیم از زیر نگاه پر توقعش بگریزیم. دلایل سر کلاس ماندن محدود به اینها که بر شمردم نیست. اما در این میان هستند معدود استادان با فضل و کمالاتی که نه برای کسی غیبت رد می کنند، نه به دانشجو نگاه پر توقع می اندازند و نه... بلکه با جذبه بی حد شیرین سخنی شان، زمزمه محبت می کنند و جمعه به مکتب می آورند طفل گریز را که من و شما باشیم. فقط برای این بزرگواران است که ساعت کلاس، از یک ساعت می تواند دو ساعت شود و حتی بالاتر رود و فقط اینها هستند که جواز پر چانگی دارند و فقط از ناحیه اینهاست که زیاده نویسی، روده درازی تلقی نمی شود. بعضی ها هر چه که بنویسند، باز کم نوشته اند و استاد محجوب هم هر چه که گفته اند، همچنان کم گفته اند. با وجود اینکه از آن بزرگوار کلی نوار و سی دی درس و بحث به جا مانده، من ندیده ام کسی که اینها را بشنود و با ولع به دنبال بعدی نباشد. بحث دانش نیست که یحتمل اگر مسابقه دانش باشد، برتر یا هم طراز این بزرگواران پیدا می شوند. بحث فصاحت و بلاغت هم نیست که احتمالا در بین استادان، قحط فصیح و بلیغ نیست. شیرین سخنی چیزی برتر از دانش و فصاحت و بلاغت است. چیزی است که همه را در بر می گیرد و به قول سعدی درباره حضرتش: «همه سرمایه سعدی سخن شیرین بود/ وین از او ماند ندانم که چه با او برود» و انصافا هم که دریای شیرین سخنی سعدی بود و باقی، هر چه که دارند، از او دارند و نمی هستند از آن دریا. اینها را که گفتم همه از باب مقدمه بود تا به مصداق بارز شیرین سخنی و ملاحت و پاکیزگی طبع، کتاب شریف «شرح زندگانی من» اشاره کنم و در عداد استادان اندکی که ذکر خیرشان رفت، نام عبدالله مستوفی را هم بیاوریم. اگر روزی خواستید برای کسی شیرین سخنی را معنی کنید، اگر سعدی دم دستتان نبود، کافی است شرح زندگانی من را باز کنید و هر جایش که آمد، برای رفیقتان بخوانید تا ملتفت ملاحت قلم و پاکیزه نویسی و شیرین سخنی بشود. فقط عیب ماجرا اینجاست که بعد از خواندن یک پاراگراف، دیگر نمی توانید کتاب را زمین بگذارید و رفیقتان هم نمی تواند که از خیر شنیدنش بگذرد؛ ناچارید تا هر وقت که چراغ محفلتان روشن است، بخوانید و لذت ببرید. این عیب نیست، حسن است، ضمن این که از بحث بی حاصل با رفیقتان نیز خلاص می شوید. من آنقدرها هم احساساتی نیستم که از خواندن یک کتاب قطور، از خود بی خود شده باشم و در تعریف و تمجید از کتاب راه اغراق و مبالغه پیش بگیرم. اصلا رای و نظر خودم را کنار می گذارم و برای ورود به بحث، جمله ای از علامه قزوینی نقل می کنم. با یادآوری این نکته که آن بزرگوار نه با کسی شوخی داشت و نه با کسی بر سر تعارف بود. قول قزوینی، نه فقط برای هم دوره های خودش که حتی برای متقدمین نیز بهترین متر و ملاک سنجش عالمانه است: «فی الواقع در این عصر ما، بلکه در عصور متقدمه، من نویسنده ای به این شیرینی، جذابی و به این گیرندگی، هر چه فکر می کنم سراغ ندارم.» شیرین سخنی، کمی هم ملازم پیر مردی است. یعنی باید سن و سالی از آدم گذشته باشد و گرد پیری و تجربت روی سر و شانه آدم نشسته باشد. مثل نصیحت است که اگر از ناحیه میان مایگان میان سال باشد، حتی اگر منطقی و معقول باشد، غیر قابل تحمل است و جواب می شنوند که «برو ای ناصح و بر درد کشان خورده مگیر» اما اگر از ناحیه ریش و مو سپید کردگان در آسیای عمر و زندگی صادر شود، آن وقت است که «... از جان دوست تر دارند/ جوانان سعادتمند، پند پیر دانا را». یک ضرب المثل قدیمی است که «شیئان عجیبان هما ابرد من یخ/ شیخ یشتبی وصبی یتشیخ». هم برای پیر مردی که ادای جوانان را در می آورد قبیح است و هم جوانی که رخت لباس پیرمردان را بپوشد و به تقلید از ایشان حرف بزند کار خنک بی مزه ای کرده است. یعنی این که پیر مردی و شیرین سخنی چیزی عاریتی نیست که بشود ادایش را در آورد یا برای مجلس گرم کردن از جذابیت هایش استفاده کرد. اگر مثلا از استاد باستانی پاریزی پذیرفتنی باشد که بر مبنای «الکلام، یجر الکلام» کتاب قطور بنویسند و هزار نکته تاریخی را در حاشیه شرح یک ملاقات ساده، متذکر شوند، از مثلا بنده که نه آن قلم را دارم و نه آن ملاحت را و نه آن تجربه های آمیخته با دانش را، نه تنها نمی پذیرند که مثل همان ابرد من یخ خوردم و نوشته ام را پس می زنند. از این اطاله کلام به کجا می خواهم برسم؟ می خواهم بگویم که شیرین سخنی مورد اشاره من چیزی فراتر از «گرم دهنی» است و ملازم حکمتی است که از پس سال و ماه بر جان انسان می تابد. اصرار من بر پیری و سپیدی ریش، در اصل اصرار بر حکمت خدادادی است که این هم مثل نور، از جانب حضرت رحمن، به قلب هر کس که بخواهد می تاباند. بحث پیر سال و ماه نیست. پیرهای زیادی دیده ایم که در ازای از دست دادن جوانی و سلامتی، نه تنها حکمت و معرفتی پیدا نکرده اند که عقلشان را نیز از دست داده اند و در خشت خام که سهل است، حتی در آینه هم چیزی را که باید نمی بینند. اما از این طرف هم حکیم سن و سال دار کم نیست. نه تنها کم نیست که یک جاهایی حکیم و پیر مردی ملازم هم به کار رفته. من برای این که جان کلام را بگویم و خودم را راحت کنم، به جای این در و آن در زدن بهتر است که از سعدی کمک بگیرم و بیتی را که در وصف خودش فرموده بیاورم تا معنی شیرین سخنی را دقیق تر منتقل کنم: «... به پرویزن معرفت بیخته/ به شهد ظرافت در آمیخته». شیرین سخنی یعنی این و عبدالله مستوفی، بهره فراوانی از این معنی دارد. پیرمردان عموما عاداتی دارند که حافظه بلند مدتشان، بهتر از حافظه کوتاه مدتشان کار می کند. معمولا در نقل خاطرات خیلی دور، جزئیاتی را ذکر می کنند که شنونده از این همه هوشیاری حیرت می کند. و در مقابل، بدیهیات روزمره را چنان فراموش می کنندکه اطرافیان گمان خرفتی می برند. شکل حاد این حالت به بیماری مهلک آلزایمر می انجامد و شکل معمولی اش ملحی است که شیرینی سخنشان را دلپذیرتر می کند. حقیقتا چه چیزی خوشایند تر از این است که پایین پای پیرمردی خوش لهجه بنشینیم تا برایمان از روزگاران گذشته حکایت کند و جا به جا گریزهایی به صحرای حکمت و معرفت بزند. دقت کنید که آنچه که پیران جهان دیده نقل می کنند، تاریخ نیست بلکه مواجهه آدم هایی است که در بطن ماجرا بوده اند و جز زمان فاصله دیگری از ماجرا نگرفته اند. تاریخ مشروطه را اگر بخواهید بدانید باید بروید سراغ مورخین. اما اگر خاطرات مشروطه را بخواهید بشنوید باید به سراغ پیرمردی بروید که در جوانی نفس به نفس مثلا مشیرالدوله نشسته و از آن روزگار یک سینه سخن دارد. چیزهایی که مستوفی می گوید از جنس زندگی است و به قول بعضی نکته سنج ها فاصله های بین سطور تاریخ است. من در هیچ تاریخی ندیده ام که با ذکر جزئیات بازی های کودکانه دوره قاجار را شرح داده باشد، یا نحوه غذا خوردن و خوابیدن و استنجا و... را در آن روزگار توضیح کامل داده باشد. فقط اینها نیست؛ زیر تیتر کتاب آمده است: «تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار». از آنجا که پدر بزرگ و پدر و عمو و برادران رشید عبدالله مستوفی، در شغل دیوانی دوره قاجار بوده اند و کار استیفا در انحصار این خانواده و مستوفی الممالک بوده و او از نزدیک در جریان امور اداری کشور قرار داشته، قول او درباره نحوه کار اداری، حجت است و کتاب او بهترین دکومانت برای کسی که بخواهد درباره این جزئیات تحقیق کند. با این همه نمی دانم چرا هیچ یک از این فیلمسازانی که به دوره قاجار سرک کشیده اند و فیلم و سریال ساخته اند، یک نگاه سرسری حتی به این منبع عظیم نینداخته اند. من هیچ منبعی به این پاکیزگی و دقت و حوصله ندیدم که درباره الیسه، معماری، مراودات فامیلی و همسایگی، عروسی، خوراکی ها، طبقات اجتماعی، بیع و شراع، دکان داری، مکتب داری، درس و مدرسه و... دوران قاجار سخن گفته باشد. با این همه اما تنبلی محققین اسمی سینما و تلویزیون، مانع می شود که بهره ای از این منبع ببرند و فیلمشان را لااقل از این حیث راست و ریستش کنند... بگذریم. سطح بحثمان را با انتقاد از سریال های در پیت، نازل نکنیم. عبدالله مستوفی چنان گرم و دلنشین از کودکی و جوانی اش نقل خاطره می کند که هر خواننده ای شیفته آن روزگار می شود. الحق و الانصاف هم آن روزگار با تمام معایبی که دارد یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ زندگی است. می گویم تاریخ زندگی که مبادا با تاریخ سیاسی یکی گرفته شود. من نمی گویم که دوره قاجار –لااقل تا قبل از محمد علی شاه نا لایق و جاه طلب- بهترین دوره تاریخ ایران بوده است. این حرف معلوم است که وجاهتی ندارد و هر تاریخ دان آماتوری جلوی این ادعا را می گیرد، اما می گویم کیفیت زندگی –خاصه برای آن دسته از آدم هایی که دستشان به دهنشان می رسیده و برگ و نوایی داشتند، کیفیت رشک برانگیزی بوده است. بحث نوستالژی بازی و ور رفتن با صندوقچه مادر بزرگ نیست، بحث این است که کیفیت بالای زندگی در آن روزگار، نه در قبلش سابقه دارد و نه در بعدش قابل تکرار بوده است. تنها حجت موجهی که برای اثبات ادعایم می توانم بیاورم، ارجاع شماست به جمال چهره باهرالنور کتاب مستوفی. اگر کتاب را خواندید و با من هم عقیده نشدید، حرفم را پس می گیرم. فکر کنم که باز زیادی حاشیه رفتم. ضمن عذر خواهی، از حاشیه اجتناب کنم و به متن بپردازم: عبدالله مستوفی پیرمرد خوش قریحه ای بوده و با آب و تاب و کلی حکایت شیرین و جذاب، خاطراتش را به رشته تحریر درآورده. ضمن اینکه چیزی از قلم نینداخته، سعی کرده همه چیز را طوری تعریف کند که خسته کننده و حوصله سر بر نباشد. او علاوه بر تسلط حیرت انگیزی که بر ادبیات فارسی دارد، به ادبیات فرانسه هم مسلط است. معلوم است که اتوبیوگرافی های زیادی خوانده و آداب زندگی نامه نویسی را که چندان در ایران آن روز مد نبوده، به خوبی آموخته است. آشنایی او به زبان فرانسه به حدی است که در بعضی موارد وضع لفظ کرده و معادلی برای فلان تعبیر رایج فرانسوی به کار برده است. اصلا یکی از دل مشغولی های او همین صحبت درباره تعابیر و لغات و اصطلاحات و امثال فارسی و ترکی و مغولی و فرنگی است که به ضرورت در پانوشت های کتاب، با دست و دلبازی تمام به آنها پرداخته. حتی چند جایی آنقدر با تسلط درباره یک لغت نوشته که گویی یکی از تفنن های پیرمرد، اتیمولوژی بوده و بدون مراجعه به فرهنگ غرب- که فکر نکنم در دهه بیست دم دست بوده باشد- ریشه خیلی از لغات را گفته است. او اصولا دایره لغات گسترده ای دارد و بی آنکه نوشته اش بوی مغلق گویی و تکلف و تبختر بگیرد، در نهایت ساده نویسی از لغاتی استفاده می کند که سال هاست از زبان فارسی رفته اند و دیگر کسی از آنها استفاده نمی کند. همان طور که قبلا گفتم، نویسنده متعلق به یکی از مهم ترین خانواده های دیوان سالار دوران قجر است. اصلا این پسوند مستوفی به همین دلیل است که از زمان جدش، اکثرا در کار استیفا بوده اند. جد او متصدی امور دیوانی آقا محمد خان بوده و بعد هم به خدمت بابا خان درآمده و بعد هم پدر و برادرش، در زمره میرزا بنویس های حرفه ای روزگار ناصرالدین شاه بوده اند. از ویژگی های این طایفه یکی همین است که این جناب عبدالله از برادر ارشدش، چیزی حدود شصت سال کوچک تر بوده و هم بازی نوه های برادرش می توانسته باشد. برادر دومش میرزا محمود وزیر هم که در دم و دستگاه مستوفی الممالک و حتی خود شاه ارج و قربی بس رفیع داشته، او هم چیزی حدود پنجاه سال از جناب عبدالله بزرگتر بوده. یعنی حتی اگر جدش را هم به حساب نیاوریم، او مستقیما از جانب پدر و برادرانش می توانسته فهمی عمیق از زندگی دو، سه نسل پیش از خود به دست بیاورد. علاوه بر اینها وقتی آدم بچه پیرزای یک خانواده، آن هم با این طول و عرض می شود، این اقبال را پیدا می کند که به هر طرف رو برگرداند پیرمردی را ببیند که کلی حرف شنیدنی برای گفتن دارد. یعنی طبیعی است که حرف یومیه چنین خانواده ای درباره ایل قاجار و نحوه به حکومت رسیدن آقا محمد خان و مسائل ریز و درشت دربار و درباریان و... باشد. یعنی از این حیث ثقه تر از عبداله مستوفی کسی را نمی توان یافت که بتواند تاریخ اجتماعی دوران قاجار را شرح دهد. هر آنچه او تعریف می کند یا مستقیما دیده و شنیده، یا از برادران معتبر و پدر با کفایتش شنیده و یا از معمرین فامیلش دریافت کرده. آنجا هم که در حکایت و خاطره اندکی تردید حس کرده، جلوتر از اینکه به ذهن خواننده برسد، خودش توضیح کامل داده و متذکر تردید شده است.
* اینجا جایی برای پیرمردان هست - درباره « شرح زندگانی من» نوشته عبدالله مستوفی، تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار. نشر هرمس، 1386
منبع: همشهری داستان- اردیبهشت 89_ یادداشت های روزانه اعتماد السلطنه - به کوشش دکتر وحیدنیا، نشر آبی، 1385
|