محمود درویش همیشه برای من بزرگ بود اما تنها بابت شعرها و عاشقانههایش نبود که او برای من ساخته شد. محمود درویش برای من بزرگ شد؛ درست از روزی که در کوچهها و خیابانهای جنگزده رامالله با او قدم زدم. مردی که پیرمردهای قهوهخانههای رامالله در میان شلیک گلولهها و حمله اسرائیلیها باز هم به احترامش بلند میشدند و همه میخواستند حتما او را به یک قهوه عربی یا چای میهمانکنند.
مارس 2002 بود که به پیشنهاد محمود درویش؛ مردی که درست به اندازه یاسر عرفات برای مردم فلسطین نماد مقاومت و آزادیطلبی بود، پا به رامالله گذاشتیم، اسرائیل رامالله را یکپارچه به محاصره درآورده بود، حتی یاسر عرفات، رئیس دفتر تشکیلات خودگردان فلسطین هم در مقر این تشکیلات به حصر درآمده بود و مرگ در یکقدمیاش بود و محمود درویش؛ مرد محبوب ملت فلسطین برای همدردی با هموطنانش به رامالله آمدهبود و ما هم با عدهای از نویسندگانی که هنوز به تعهد اجتماعی پایبند بودند، راهی این شهر مصیبتزده بودیم.
همه چیز بارها و بارها بدتر از چیزی بود که از دریچه تنگ دوربینهای خبری دیده بودم، اتوبوس ما در شهر حرکت میکرد و لوله تانکها درست پشت شیشههای اتوبوس تهدیدت میکردند. شهر تحت محاصره تام و تمام بود، وله سوینکا بهتر از ما این شرایط را میفهمید، در نیجریه مثل اینکه مردم بدبختیهای شبیه این را از سر گذرانده بودند، من، بریتن باخ، کریستین سالمو فرانسوی، تیسولو اسپانیایی و خیلیهای دیگرمان درست مثل اینکه سر از سیاره دیگری درآورده بودیم، همه چیز را حیران نگاه میکردیم. اینکه مردم درست کنار لوله تانکها و سربازان تا بن دندان مسلح اسرائیلی زندگی میکردند، بچهها بازی میکردند و پیرمردهای نگران با چشمهای هاجوواج در قهوهخانهها چشم به اسرائیلیها میدوختند.
این زندگی حتی تصورش هم برای ما دشوار بود و این محمود درویش بود که آن را درک میکرد و آنقدر این هراس و خشم را میفهمید که شعرهایش شده بودند اسطوره مقاومت. او لابد بنا به دلایلی نمیتوانست به جوانان کرانه باختری بپیوندد، لابد به راههای دیگری فکر میکرد، او شعر میگفت، درد ملتش را همه جای دنیا پیش چشم دیگران میگشود و در یک کلام جانمایه ادبیات متعهد عصر خویش را در شعرهایش متبلور میکرد.
همه چیز آن سفر را به یاد دارم، تکتک نگاههایی را که با چشمهایم تلاقی پیدا کردهبودند. پیرمردی را به یاد دارم که هیچ شعری از محمود درویش نخوانده بود اما خوب او را میشناخت، میدانست مردی هست که به همه دنیا میگوید که اسرائیلیها حتی به درختهای زیتونش هم رحم نکردهاند و شاعر او را میفهمید. 15 هکتار باغ زیتون او را از چنگش درآورده بودند و همه درختهایش را بریده بودند، پسرش را هم همینها کشتند. قرار بود دیوار بیعدالتی و حصر درست از وسط درختهای او که نماد صلح بودند، عبور کند.
او از واژه دستمالیشدهای مانند نویسنده متعهد حرف نمیزد اما میگفت نادیده گرفتن این دردها از کاری که آریل شارون میکند هم بدتر است و محمود درویش این را خوب میداند. اسرائیلیها میخواستند برای التیام دردهای گذشتهشان ملت دیگری را رنج بدهند اما رنجی که درگذشته متحمل شده بودند نمیتوانست خشونتی را که حالا در جریان بود و هست جبرانکند.
آفتاب رنگ پوست پیرمرد را درست همرنگ دانههای زیتون کرده بود، او دستار سفیدش را محکم کرد، محمود درویش را برادرانه به آغوش کشید و گفت: « برو به دنیا بگو، به آن سازمان ملل بگو ما را بکشید، بیرون کنید، همینطور محاصرهمان کنید، بچههایمان را گرسنه نگه دارید اما اینجا باز هم فلسطین خواهد ماند، صدای این زمین عربی است...» و چه کلامی سوررئالیستیتر از این چیزهایی که باغبان به محمود گفته بود. این عظیمترین و مستمرترین بیعدالتیای بود که میشد به چشم دید و درست به اندازه اتاقهای گاز و کورههای آدمسوزی غیرانسانی.
آنها بر این باورند که هر جنایتی هم که امروز مرتکب شوند، غیرقابل مقایسه با ستمی است که بر آنها رفته. آنها با وجدان موروثی و خونی قوم برگزیدهشان، تصور میکنند ظلمی که بر ایشان رفته، مجوزی است که تا قرنها بیهیچ عقوبتی بر دیگران ستم کنند.
در چند سال اخیر بسیاری از نویسندههایی که هرکدام از بخت خوش جایزه نوبل ادبی را دریافت کردند، کمی بعد دوباره در محاق فرورفتند، آنها برگشتند سر میز کارشان و هر چند وقت یکبار هم تنها برای رونمایی رمان و داستان تازهشان سخنرانی میکنند و در اتاقشان را به روی روزنامهنگارها باز میکنند، همینجاست که به نظرم باید به همه آنهایی که به انتخابهای چند سال اخیر بنیاد نوبل اعتراض میکنند، حق داد. وقتی حالا از نویسنده متعهد حرف میزنیم، سخن از ادبیات متعهد به میان میآید؛ یعنی همین، در واقع منظور این است که وقتی تریبونی به دستت میرسد، حالا از هر راهی که شده به همه آنچه میدانی پایمال شدن حقوق انسانهاست، اعتراض کنی و ساکت نمانی و این همان درک عمیقی است که محمود درویش بدان دست یافته بود.
نوبل ادبی تا امروز کسی را نویسنده نکرده است یا چندان به شهرتش نیفزوده، تنها پای تامین مالی در میان است و بس. اما برخی از این القاب و جایزهها میتوانند فضایی به تو بدهند که از سر آن صدای مردمی را که پشت دیوارهای محاصره به سر میبرند برسانی، البته باید بگویم که این تعهد اجتماعی بارها از آن شعرهای دولتی و ستایشبرانگیزی که در حکومتهای دیکتاتوری و به ویژه توتالیتر گفته میشود، متفاوت است. نه منظور من در واقع همان کاری است که محمود درویش میکرد، او قلب بیدار فلسطین بود، شعر بیداری را به اوج رساند.
تفکیک قائل شدن میان شعرهایی که مایاکوفسکی برای استالین سرود و بیانیههایی که محمود درویش به جای یاسر عرفات نوشت چندان دشوار نیست، درویش میخواست و توانست صدای مظلوم ملتش را با همین شعرها به گوش دنیا برساند و مایاکوفسکی میخواست با شعرهایش چهره سرد و خشن توتالیتاریسم را لاپوشانی کند. محمود درویش به مردمش روحیه میداد، آنها را به پایداری تشویق میکرد و پابهپای رهبران سیاسی حقوق ملتش را اعاده میکرد، میگویند سال 1974 در مجمع عمومی سازمان ملل این محمود درویش بود که با تمام سران دنیا حرف زد و نه یاسر عرفات. در واقع یاسر عرفات داشت متنی را که محمود درویش نوشته بود، میخواند:
«میآیم
شاخهای زیتون به دستی و تفنگی در دست دیگرم
مگذارید شاخه زیتون را از دست بیفکنم...»
در اروپا کوتولههای سیاسی ریشه به تیشه فرهنگ و هنر غنی میزنند، کوتولههایی مانند سارکوزی و برلوسکونی همه اندوختههای غنی اروپای مرکزی را خار و خفیف میکنند و در آن سو هم فیدل کاسترو و همپیمانانش مانند هوگو چاوز اندیشههای چپگرایانه را نیست و نابود میکنند و نظامهای دیکتاتوری کوتولهای میسازند که هر کسی را ناامید میکند، در این زمانه است که بیش از پیش به ادبیات متعهد ایمان میآورم و میبینم که چقدر جای محمود درویشها خالی است و چقدر محمود درویش بزرگ بود. سال گذشته گفتم که روح آشوویتس در «رام الله» زنده است. به سبب این کلمات بسیاری از یهودیان مرا یک یهودی ستیز خواندند. چقدر عجیب است. هنگامی که من از نویسندگانی بودم که بیشترین خواننده را در اسرائیل داشت و همه در آنجا می گفتند که مقاله من درباره نابینایی، از یهودی سوزن الهام گرفته است، هیچ کس در این اندیشه نبود که مرا یک یهودی ستیز بخواند اما حالا چون من به آنچه پشت دیوارهای کرانه باختری می گذرد اعتراض کرده ام محکوم به یهودی ستیزی شده ام.
منبع:ویژه نامه همشهری_ تیر ماه 1389
|