مرضیه سبزعلیان
به وقت بهشت روایت ساده ای از روابط اجتماعی و عاطفی حاکم بر آدم های معمولی است. رویدادها یکی از پس دیگری متناسب با زمان وقوع، روایت می شوند. رمان با سر خوردن ترلان روی سرسره آسمان و پایین آمدنش تا آغوش مادر آغاز می شود و با اشک های باران (نام یک مرد!!)، صدای گربه هایی که می آید و سر خوردن ترلان تا آغوش خدا پایان می گیرد. هر چند بعد از بخش ابتدایی رمان، مخاطب با ترلانی رو به رو است که در آستانه ازدواج قرار دارد، نویسنده کودکی و نوجوانی ترلان را با فلاش بک هایی درمیان هذیان ها و بیان خاطرات ترلان روایت می کند. شیوه روایت «به وقت بهشت» خطی است. رمان با تولد ترلان آغاز می شود: «ما سه نفر بودیم، اولی بی معطلی آمد، دومی پایش را کرد توی یک کفش و گفت نمی آیم، من سومی بودم، با تردید بین آمدن و نیامدن». مخاطب برای مدتی طولانی سر در گم می ماند چرا که ابتدا گمان می کند قرار است داستانی را به بهانه جمع شدن سه نفر در جایی بخواند و اگر چه چند سطر پایین تر اشاره به تولد ترلان ذهن را از اشتباه می رهاند اما سر در گمی خواننده در باره آن دو نفری که یکی شان نیامد و آن یک با عجله آمد، باقی می ماند. این پرسش که اشاره به این موضوع چه تاثیری در پیشبرد داستان داشته است تا 206 صفحه بعد ادامه می یابد، جایی که در نهایت نویسنده میان واگویه های ترلان با باران به این سوال پاسخ می دهد: «نکند کودکمان از دنیا آمدن پشیمان شود، مثل همان کودکی که بین من و رویا (خواهر ترلان) بود، نکند خدا نتواند راضی اش کند.» رمان با زاویه دید اول شخص روایت شود. البته بخش قابل توجهی از اطلاعات داستان از طریق واگویه های ترلان و نامه هایی که برای باران می نویسد به مخاطب منتقل می شود اما نکته قابل توجه، گم شدن راوی و زاویه دید سوم شخص روایت می شود؛ «این پا و آن پا می کند، زل می زند به روزنامه ها و منتظر است...». در جای دیگر در اپیزود 27 باز هم زاویه دید به سوم شخص تغییر می کند؛ «پریشان و مضطرب است. هشت بار انگشتش را در شماره گیر تلفن می چرخاند... هنوز نتوانسته مرد را خبر کند، به شوهرش شک دارد، مطمئن است که رد پای مرد را در ذهنش خوانده است...». هر چند این پاراگراف داخل گیومه قرار داده شده و با فونت ریزتر چاپ شده است اما این گیومه و تغییر فونت، به هیچ وجه نمی تواند تغییر ناگهانی زاویه دید را توجیه کند. البته در جای دیگری از رمان (صفحه 111) هم شاهد تغییر زاویه دید هستیم؛ «دختر روی صندلی اتوبوس نشسته، به نظر 20 ساله می آید...». اما این تغییر زاویه دید صحیح است و دلایلش در داستان ذکر شده.

در این سطرها ترلان دختری را که در اتوبوس دیده بود با تمام جزئیات برای باران روایت می کند، در حای که در نمونه های قبلی شاهد گم شدن ناگهانی زاویه دید هستیم. خوش خوان و روان بودن نثر «به وقت بهشت» و تبدیل یک سوژه ساده به داستانی خواندنی، یکی از مهم ترین امتیازات این اثر محسوب می شود. از سوی دیگر استفاده از استعاره هایی که موجب گم شدن مرز بین باران و شهاب انسان و باران و شهابی که جزئی از عناصر طبیعت است و همچنین بازی با رنگ ها که تقریبا در تمام طول رمان وجود دارد، از نقاط قوت این اثر محسوب می شوند. البته اشاره به کتاب هایی مثل بابا لنگ دراز و ماهی سیاه کوچولو و شخصیت هایی چون جلال، مصدق و خسرو شکیبایی و...، جز در برخی موارد اندک که بهانه ای برای روایت هستند، در بیشتر مواقع به پیشبرد داستان کمکی نکرده اند بلکه بیشتر به ملغمه ای از دانسته های نویسنده می مانند که تمایل به خود نمایی داشته اند. روند کند و کرخت اتفاقات به ویژه در 50 صفحه نخست (تا ورود شهاب به داستان) یکی از مهم ترین نقاط ضعف رمان است. در این صفحات تقریبا هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است که بتواند یقه خواننده را بگیرد و حریصش کند به خواندکتاب. نویسنده در این صفحات کوشیده به معرفی شخصیت های اصلی و فرعی داستان بپردازد اما به نظر می رسد این بخش ها می توانست بسیار موجزتر روایت شود و با وجود این طویل نویسی، نویسنده چندان موفق به پردازش شخصیت ها نشده و بیشتر آنها مانند امیر حسین، بی بی گلدونه، مادر بزرگ، امیر و... در حد یک اسم مانده اند و حتی تبدیل به تیپ هم نشده اند. کندی روایت و تکرار ملال آور بعضی موارد، معضلی است که تقریبا تمام متن را درگیر کرده است؛ به طوری که تا پیش از صفحه 120 و جایی که واگویه های ترلان از حس دوگانه اش درباره رضا به خواننده اطلاعات می دهد، تقریبا هیچ تعلیق داستانی عمده ای ایجاد نشده است. اپیزود 73 بیشترین خدشه را به منطق داستانی رمان وارد می کند، چرا که پس از فراز و فرودهای بسیار خواننده را با ترلانی ضعیف و ناتوان رو به رو می کند که در برابر مشکلات موضعی منفعلانه دارد. نکته دیگری که چندان منطقی به نظر نمی رسد، معصوم بودن تمام مردهای «به وقت بهشت» است. این معصوم بودن تا آنجا پیش می رود که ترلان در برابر کسی مثل رضا هم احساس گناه می کند؛ «نخواسته بودم قبول کنم چه بلایی سر هر دوسمان آورده بودم یا شاید سر هر سه مان، از رضا خبری نداشتم»، و باران آنقدر معصوم و بی تکلف می شود که بعد از بازگشتش به خانه می گوید: «باید یادم بیاید که مردم، نه پسر بچه دماغویی که تا به اش گفتن پخ، بذاره و پنج ماه بره». یکی دیگر از نکاتی که از دید نویسنده اثر و ناشر پنهان مانده ویرایش متن است، چنان که شاهد غلط های فاحش تایپی و گاه نگارشی هستیم که گاهی تا گم شدن زمان صرف فعل ها پیش می رود: «از ترس از دست دادن کودکمان هر بار زیر دلم تیر می کشید، اشک هایم سرازیر می شد، دکتر می گوید چیزی نیست...» (ص 176)، «روزهایی که در دماوند بودیم... شب های آنجا پر از ستاره و شهاب است» (ص 81)، «بهتر از اینه که اصلا به دنیا نیای». (ص 325)
به وقت بهشت رمانی عامه پسند است که می تواند طیف گسترده ای از مخاطبان عام را راضی نگه دارد. از سویی دیگر در آمیختن سوژه ای عاشقانه با گره های کور دوران کودکی ترلان، ریشه یابی دنیای گذشته اش میان هذیان های گاه به گاه، کشمکش های درونی او و همچنین بازی های زبانی و تکنیکی رمان (هر چند مختصر و خام) این نوید را به مخاطب حرفه ای تر ادبیات داستانی می دهد که نویسنده ای جوان و خوش ذوقی پا به عرصه داستان نویسی گذاشته است؛ نویسنده ای که اگر بخواهد می تواند دایره جهان نویسندگی اش را وسیع تر کند و رمان را از منظری بالاتر و حرفه ای تر ببیند و بنویسد.
منبع: ویژه نامه همشهری_مرضیه سبزعلیان_تیر ماه 1389
|