محمود جوانبخت
کتاب اول یک نویسنده حرفه ای معمولا از دو حال خارج نیست؛ یا اثری است چشمگیر و خوب که توجه مخاطبان را جلب می کند و آنها را به پیگیری آثار بعدی او وا می دارد یا کتابی است که در کارنامه نویسنده چندان به حساب نمی آید و سیاه مشق تلقی می شود و شاهد است بر خام دستی های نویسنده در ابتدای کار. اما در این میان حالت های دیگری هم هست؛ مثلا به هر دلیلی آثار سال های ابتدایی یک نویسنده با این که واجد ارزش های زیادی است اما در زمانه خود کمتر دیده می شود و پس از به شهرت رسیدن او، خوانندگان به این آثار اقبال نشان می دهند. از جمله این نویسندگان «محمدرضا بایرامی» است. «دشت شقایق ها» و «هفت روز آخر» وقتی در اوایل دهه 70 منتشر شدند، بایرامی نویسنده سرشناسی نبود. تنها یکی، دو اثر در حوزه کودک از او منتشر شده است. این دو کتاب گرچه داستان نیستند و خاطرات زمان حضور او در جبهه هستند اما با خواندن آنها خیلی سخت نبود فهم این نکته که با نویسنده ای حساس و تیز بین طرف هستی که ادبیات برایش جدی است: «نامه های باطله، مرا به یاد دوستان خوب و به یاد ماندنی هرمان ملول می اندازد: باطله ها. شرح حال پستچی انسان دوستی که وقتی نامه های باطله را باز می کند و از رنج ها و از کمبودهای بعضی از مردم مطلع می شود سعی می کند برایشان کاری بکند...». این تکه ای را که خواندید از دشت شقایق ها نقل کردم. این کتاب یادداشت های روزانه اوست که از 24 تیر سال 66 شروع می شود و تا 29 اسفند همان سال ادامه پیدا می کند. این یادداشت ها را رضا در جبهه نوشته است اما هفت روز آخر هم با این که قالب یادداشت روزانه دارد آن طور که از خود او شنیده ام بعد از پایان جنگ و در شهر نوشته شده است و خاطرات اوست از هفت روز آخری که در جنگ گذرانده که البته سه روز آن را به تهران آمده است. در آخرین روز -27 تیر 67- و در آخرین سطر های کتاب نویسنده خبر قبولی قطعنامه را از کسی می شنود و... «پله ها را دو تا یکی می کنم و می آیم بالا. رادیو را باز می کنم. هیچ اشاره ای به این موضوع ندارد ولی حتما باید خبری شده باشد. باید منتظر اخبار سراسری بشوم. بالاخره انتظار به پایان می رسد و می شنوم آنچه را که نباید. به یک باره چیزی قلبم را می فشارد. می آیم بیرون و آواره خیابان های تاریک می شوم». این تکه, آخرین سطرهای هفت روز آخر است که چاپ هفتم آن به تازگی منتشر شده و دشت شقایق ها هم چاپ دهم را رد کرده است. هر دو کتاب از آثار ماندگار ادبیات پایداری هستند. لحن و زبان نویسنده با این که اولین تجربه های نوشتن را از سر می گذراند به شدت تاثیر گذار و دلچسب است: «... همه جا تاریک بود و مه غلیظ تر از آن که بگذارد نور منورها جایی را روشن کند. به هر زحمتی بود تا وسط های تپه بالا رفتم و بعد زمین خوردم و غلتیدم و سراپایم گلی شد و بدخشان همچنان داد می زد و من سر می خوردم و رفتم و پایین تپه بعد دور خیز کردم و با سرعت شروع کردم به بالا کشیدن که باز هم بی فایده بود و آخر سر به این نتیجه رسیدم که پوتین ها و جوراب هایم را در بیاورم و پا برهنه راه را ادامه بدهم و به هر زحمتی بود خودم را رساندم پیش نگهبان». (دشت شقایق ها- ص 87)
علاوه بر این بایرامی لحظه های ناب و ماندگاری از روزهای دفاع مقدس را در این کتاب مستند ثبت کرده است:«... می گویم: می دونم که خسته تشنه ای اما همه ما مثل هم هستیم. من هم مثل تو تشنه ام اما تا می تونیم باید راه بریم. حالا که قرار شده بمیریم بگذار تلاشمونو کرده باشیم.
چیزی نمی گوید. فقط نگاهم می کند؛ همچنان سرد و بی روح. به نظر می رسد که دارد به مرگ فجیعی که در انتظارش هست فکر می کند. آرامش چشم هایش نشان می دهد که بالاخره به سرنوشت خودش راضی شده است. با این حال شانه هایش را می گیرم و از زمین بلندش می کنم.
– بلند شو برادر! مرد که جا نمی زند. (هفت روز آخر – ص 88)
حالا بایرامی نویسنده سرشناس و پر کاری است که بزرگ ترین جایزه بین المللی را در حوزه ادبیات کودک و نوجوان به ارمغان آورده است و آثارش طرف داران زیادی دارد. همین کتاب هفت روز آخر در جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس بهترین خاطره شناخته شد. سال گذشته در کتاب سال شهید غنی پور هم به خاطر یک عمر تلاش برای ادبیات امروز ایران از این نویسنده 45 ساله اردبیلی تبار تجلیل شد که به حق کار شایسته ای بود. اغلب آثار او در کتاب سال ها و جشنواره ها برگزیده شده است و... و همه اینها از نویسنده ای که در دشت شقایق ها متولد شده است دور از انتظار نبود. «مردگان باغ سبز» آخرین رمان او را به زودی انتشارات سوره مهر روانه بازار خواهد کرد. اگر عمری بود در شماره آتی درباره این رمان که دست نویس آن را خوانده ام برایتان خواهم نوشت.
منبع: ویژه نامه همشهری_ اردیبهشت 1389
|